من از دل بستن و عاشق شدن بسیارمیترسم

من از دل بستن و عاشق شدن بسیارمیترسم
من از دلتنگی شبهای دور از یار میترسم
من از حس غریب و خانمانسوزی بنام عشق
که دائم میکند باعقل من پیکار میترسم
من ازداغ دل یک عاشق رنجیده و تنها
که میسوزد سراپا از فراق یار میترسم
من ازدلخوش شدن باتکیه بر دیوار یک احساس
که اخر میشود روزی سرم اوار میترسم
من از وقت قرار و دیدن دلدار و کابوسی
که شاید باشد اینبار اخرین دیدار میترسم
من از دل دادن ودل بستن و احساس و ان عشقی
که باشد از سر تنهایی و اجبار میترسم
من از طرز نگاه و سردی چشمان ان یاری
که باشد برلبش لبخند معنی دار میترسم
تمام شعرهایم را نشستم خط زدم امشب
من از شاعر شدن در دامن اغیار میترسم
دیدگاه ها (۲۴)

قصه های دل من گفتنیهتو به من یاد دادی غم رفتنیهزندگی باعشق ت...

حذر از عشق؟ ندانم!سفر از پیش تو؟ ...

من همین جا سر راهت بنشینم کافیستروی زیبای تو در خواب ببینم ک...

ﺑﯿﺎ ﺑﺎ ﻃﻌﻢ ﻟﺐ ﻫﺎﯾﺖ ،ﻟﺒﻢ ﺭﺍ ﭘﻮﻧﻪ ﺁﮔﯿﻦ ﮐـــــــــﻦﻭﻋﺸﻖ ﭘﺎﮐﻤﺎﻥ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط