#گروگان_قلبم
#گروگان_قلبم
#part_9
(مشغول درست کردن پنکیک شد که با سوال امگا سمتش برگشت )
+تو میدونی چرا تهیونگ نمیزاره من از اینجا برم ؟
☆شاید چون دوست داره ؟
(با حرف بتا اخم کمی کرد )
+چییییی؟
☆ای وای مثل اینکه باز گند زدم !《مضطرب》
+خب ..... خب .... یعنی چی ؟
☆خودت حسش نمیکنی ؟
(امگا این دفعه چیزی نگفت ظرف حاوی پنکیک جلوش گذاشت و خودش هم روی صندلی مقابل امگا نشست )
☆تهیونگا از وقتی میشناسم این جوری با لطافت برخورد نکرده اون روز که از حال رفته بودی باید میدیدیش چجوری نگرانت بود تهیونگ کنترل زیادی رو گرگش داره حتی کسی تا حالا رایحشم بو نکرده حتی منی که چندین ساله باهاش رفیقم ولی وقتی نگران تو میشه رایحش تلخ و عصبی میشه این واکنش هاش جدیده کسی ازش ندیده ولی از رفتارش معلومه که روی تو حساسه .
(بوگوم راست میگه خب دیشب که بغلش خوابیدم بلاخره بعد چند شب یه خواب اروم داشتم درسته که اون پدربزرگم کشته ولی هیون ووک هم ادم های زیادی کشته ، چه بلایی سر خودم میاد ؟اصلا جیمین چی میشه ؟)
ساعت 12شب
(بوگوم رفته بود و جونگکوک تنها مونده بود توی این عمارت بزرگ که توی شب ترسناک به بنظر میومد ؛با باز شدن در سالن نگاهش بالا اومد وروی تهیونگ نشست که داشت کفش هاش را با دمپایی رو فرشی عوض میکرد ؛سرش بالا اورد متوجه جونگکوکی که روی کاناپه نشسته و پاهاش بغل کرده شد ،معمولا از اتاق نمیومد بیرون و همین جای تعجب داشت )
-اینجایی !
(با لحن دلخوری لب زد )
+چرا دیر اومدی ؟
(با ابرو های بالا رفته به امگا خیره شد )
-فکر میکردم دوس نداری ببینیم !
(امگا از جاش بلند شد و فاصله بینشون رو به صفر رسوند و دستاش دوی کمر الفا حلقه کرد )
-چی شده این توله انقدر مهربون شده؟ دیروز میخواستی سر به تنم نباشه .
+توله خودتی !
(از جواب امگا خنده ای کرد و متقابل توی بغلش گرفتش و رایحه بهار نارنجش به ریه کشید و بغلش کرد و خودش روی مبل نشست و جونگکوک روی پاهاش نشوند )
+تهیونگ دوسم داری ؟
-معلومه که دوست دارم من عاشقتم
(گرگش زوره یی از سرخوشی به خاطر تیکه اخر حرف الفا کشید ولی خودش هنوز نتونسته بود صحنه هایی که اون همه ادم جلوش جون میدادن را فراموش کنه )
+عوضی !
-به جای دوست دارمه ؟
+من یه قاتل دوس ندارم .
(نگاه الفا دوباره رنگ جدی به خودش گرفت )
-باز رفتی سر خونه اولت ؟ فکر کردم قصد داری بیخیال بشی .
+نه ... فراموش نکردم چجوری گلولت وسط پیشونیش نشوندی .
-بس کن دیگه دیگه نای اینکه بخوام توجیحت کنم ندارم ،ادامه نده .
+باشه ولی بزار برم مگه من گروگان تو هم ؟
-اره گروگان قلبمی نه من !
+یعنی چی من درس زندگی دارم نمیشه که تا اخر عمرم اینجا باشم
-مگه من گفتم زندگی نکن ؛درس نخون؟
+خب پس بزار برم
-نه .
+الان خودت گفتی میزاری به زندگی خودم برسم
-گفتم میزارم به زندگی خودت برسی نه که بزارم بری !!
(انقدر با گفت که امگا از بغلش بیرون اومد و رفت سمت راه پله )
+عوضی قاتل !
(چشمی چرخوند و نفسی گرفت و کمی بعد از جاش بلند شد و سمت اتاق رفت ؛در را که باز کرد امگا پتو را روی سرش کشید و زیر پتو خزید ولی هنوز صدای هق هق های مظلومش می اومد خودش پشت امگا انداخت و پتو را از روی سرش کشید )
-نکن همچین با خودت دورت بگردم.
+گمشو بیرون .
-مگه چی کار کردم یه رو خوش به ما نشون نمیدی !
+چی کار نکردی ؟
(امگا عصبی غرید و تهیونگ برای کنترل کردن خودش که سر امگاش داد نزنه و ناراحتش نکنه نفس عمیقی کشید و جونگکوک طرف خودش چرخوند ؛با دیدن قیافش عصبانیتش فرو کش کرد و به جاش لبخندی روی لب هاش نشست ؛چشم های درشت خیسش ،گونه و بینی سرخش و موهایی که روی صورتش ریخته بود همه و همه صحنه بامزه ای ساخته بودن )
-ببین امگای لجباز ! خوب میدونی همه چیز به هم وصله پس اذیت نکن !
(کلمات با لحن مهربونی کنار هم چید که دل امگاش اروم بگیره و سرش توی گردن الفا کرد و اروم گفت )
+مگه دوسم نداری ؟
-شکی داری توش؟
+ادما کسایی که دوسشون دارن اذییت نمیکنن !
-مگه من اذیتت میکنم ؟
+نمیکنی ؟
- دوباره شروع نکن !کدوم الفایی دیدی بزاره کسی که دوسش داره از دستش در بره ؟
+خب درسم چی میشه ؟برادرم چی میشه ؟عمارت اموال پدربزرگم چی میشه ؟
-یه عمون بده ! درست که مثل همیشه معلم میگیره برات ...
(خواست ادامه بده ولی امگا وسط حرفش پرید )
+نه !
-چیی؟
+نمخوام معلم بگیری برام میخوام برم مدرسه !
-باشه مدرسه هم میری !
+جیمین چی ؟
-بزار کار هام روبه راه کنم میبرمت ببینیش الان هم نمیخواد نگرانش باشی یونگی مراقبشه . مدرستم از فردا میوفتم دنبال کارهاش .
#part_9
(مشغول درست کردن پنکیک شد که با سوال امگا سمتش برگشت )
+تو میدونی چرا تهیونگ نمیزاره من از اینجا برم ؟
☆شاید چون دوست داره ؟
(با حرف بتا اخم کمی کرد )
+چییییی؟
☆ای وای مثل اینکه باز گند زدم !《مضطرب》
+خب ..... خب .... یعنی چی ؟
☆خودت حسش نمیکنی ؟
(امگا این دفعه چیزی نگفت ظرف حاوی پنکیک جلوش گذاشت و خودش هم روی صندلی مقابل امگا نشست )
☆تهیونگا از وقتی میشناسم این جوری با لطافت برخورد نکرده اون روز که از حال رفته بودی باید میدیدیش چجوری نگرانت بود تهیونگ کنترل زیادی رو گرگش داره حتی کسی تا حالا رایحشم بو نکرده حتی منی که چندین ساله باهاش رفیقم ولی وقتی نگران تو میشه رایحش تلخ و عصبی میشه این واکنش هاش جدیده کسی ازش ندیده ولی از رفتارش معلومه که روی تو حساسه .
(بوگوم راست میگه خب دیشب که بغلش خوابیدم بلاخره بعد چند شب یه خواب اروم داشتم درسته که اون پدربزرگم کشته ولی هیون ووک هم ادم های زیادی کشته ، چه بلایی سر خودم میاد ؟اصلا جیمین چی میشه ؟)
ساعت 12شب
(بوگوم رفته بود و جونگکوک تنها مونده بود توی این عمارت بزرگ که توی شب ترسناک به بنظر میومد ؛با باز شدن در سالن نگاهش بالا اومد وروی تهیونگ نشست که داشت کفش هاش را با دمپایی رو فرشی عوض میکرد ؛سرش بالا اورد متوجه جونگکوکی که روی کاناپه نشسته و پاهاش بغل کرده شد ،معمولا از اتاق نمیومد بیرون و همین جای تعجب داشت )
-اینجایی !
(با لحن دلخوری لب زد )
+چرا دیر اومدی ؟
(با ابرو های بالا رفته به امگا خیره شد )
-فکر میکردم دوس نداری ببینیم !
(امگا از جاش بلند شد و فاصله بینشون رو به صفر رسوند و دستاش دوی کمر الفا حلقه کرد )
-چی شده این توله انقدر مهربون شده؟ دیروز میخواستی سر به تنم نباشه .
+توله خودتی !
(از جواب امگا خنده ای کرد و متقابل توی بغلش گرفتش و رایحه بهار نارنجش به ریه کشید و بغلش کرد و خودش روی مبل نشست و جونگکوک روی پاهاش نشوند )
+تهیونگ دوسم داری ؟
-معلومه که دوست دارم من عاشقتم
(گرگش زوره یی از سرخوشی به خاطر تیکه اخر حرف الفا کشید ولی خودش هنوز نتونسته بود صحنه هایی که اون همه ادم جلوش جون میدادن را فراموش کنه )
+عوضی !
-به جای دوست دارمه ؟
+من یه قاتل دوس ندارم .
(نگاه الفا دوباره رنگ جدی به خودش گرفت )
-باز رفتی سر خونه اولت ؟ فکر کردم قصد داری بیخیال بشی .
+نه ... فراموش نکردم چجوری گلولت وسط پیشونیش نشوندی .
-بس کن دیگه دیگه نای اینکه بخوام توجیحت کنم ندارم ،ادامه نده .
+باشه ولی بزار برم مگه من گروگان تو هم ؟
-اره گروگان قلبمی نه من !
+یعنی چی من درس زندگی دارم نمیشه که تا اخر عمرم اینجا باشم
-مگه من گفتم زندگی نکن ؛درس نخون؟
+خب پس بزار برم
-نه .
+الان خودت گفتی میزاری به زندگی خودم برسم
-گفتم میزارم به زندگی خودت برسی نه که بزارم بری !!
(انقدر با گفت که امگا از بغلش بیرون اومد و رفت سمت راه پله )
+عوضی قاتل !
(چشمی چرخوند و نفسی گرفت و کمی بعد از جاش بلند شد و سمت اتاق رفت ؛در را که باز کرد امگا پتو را روی سرش کشید و زیر پتو خزید ولی هنوز صدای هق هق های مظلومش می اومد خودش پشت امگا انداخت و پتو را از روی سرش کشید )
-نکن همچین با خودت دورت بگردم.
+گمشو بیرون .
-مگه چی کار کردم یه رو خوش به ما نشون نمیدی !
+چی کار نکردی ؟
(امگا عصبی غرید و تهیونگ برای کنترل کردن خودش که سر امگاش داد نزنه و ناراحتش نکنه نفس عمیقی کشید و جونگکوک طرف خودش چرخوند ؛با دیدن قیافش عصبانیتش فرو کش کرد و به جاش لبخندی روی لب هاش نشست ؛چشم های درشت خیسش ،گونه و بینی سرخش و موهایی که روی صورتش ریخته بود همه و همه صحنه بامزه ای ساخته بودن )
-ببین امگای لجباز ! خوب میدونی همه چیز به هم وصله پس اذیت نکن !
(کلمات با لحن مهربونی کنار هم چید که دل امگاش اروم بگیره و سرش توی گردن الفا کرد و اروم گفت )
+مگه دوسم نداری ؟
-شکی داری توش؟
+ادما کسایی که دوسشون دارن اذییت نمیکنن !
-مگه من اذیتت میکنم ؟
+نمیکنی ؟
- دوباره شروع نکن !کدوم الفایی دیدی بزاره کسی که دوسش داره از دستش در بره ؟
+خب درسم چی میشه ؟برادرم چی میشه ؟عمارت اموال پدربزرگم چی میشه ؟
-یه عمون بده ! درست که مثل همیشه معلم میگیره برات ...
(خواست ادامه بده ولی امگا وسط حرفش پرید )
+نه !
-چیی؟
+نمخوام معلم بگیری برام میخوام برم مدرسه !
-باشه مدرسه هم میری !
+جیمین چی ؟
-بزار کار هام روبه راه کنم میبرمت ببینیش الان هم نمیخواد نگرانش باشی یونگی مراقبشه . مدرستم از فردا میوفتم دنبال کارهاش .
- ۲۸۴
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط