Jeonrina
𝐺𝑢𝑛
#Jeon_rina
#jeon_victor
#part۲۰
---
ساعت حدود نه شب بود که مانلی، جولیا، مینا و هانا جلوی یکی از خونههای شیکِ سئول جمع شدند. لباسهاشون همه درخشان و جذاب بود، انگار که برای یه مراسم فرش قرمز آماده شده بودند. مانلی یه پیراهن شبِ کوتاه و مشکی پوشیده بود که با گردنبندِ ظریفش، جلوهی خاصی بهش داده بود.
«وای بچهها! امشب ترکوندیم!» هانا با هیجان گفت و مانلی باهاش همصدا شد.
با هم وارد بار شدند. موسیقی بلند بود و فضا پر از نورهای رنگی و آدمهای خوشحال. به محض اینکه رسیدند، رفتند سمت یه میزِ دنج و بعد از سفارش چند تا نوشیدنی، دیگه نتونستند جلوی خودشون رو بگیرند.
رقص شروع شد. اولش با هیجان و شیطنت بود، اما هر چی که از نوشیدنیهای خوشرنگ و خوشطعم بیشتر میخوردند، رقصشون آزادتر و دیوانهوارتر میشد. مانلی، غرق در موسیقی و فضای اطرافش، داشت تمام غمها و ناراحتیهای روز رو فراموش میکرد. صدای خندهها و همهمه، فضای اطراف رو پر کرده بود.
چند ساعتی گذشت. نوشیدنیها کار خودشون رو کرده بود و حالا هر چهار نفرشون حسابی سرخوش و مست بودند. مانلی، که دیگه تعادلش رو از دست داده بود، داشت با هانا میرقصید که چشمش به یه نفر در انتهای بار افتاد. مردی که با شونههای پهن و موهای آشنا... جونگکوک بود! انگار اون هم برای فراموش کردنِ چیزی یا پیدا کردنِ چیزی، به این بار اومده بود. اون هم حسابی مست به نظر میرسید.
مانلی یه لحظه مکث کرد. حس کرد قلبش داره تندتر میزنه. یه حسِ عجیب. یه جور کنجکاوی، یه جور دلتنگی؟ نمیدونست. ولی یه نیرویی اون رو به سمت جونگکوک کشید.
«بچهها، من یه لحظه میرم اون طرف. شما راحت باشید.» با صدای کمی نامفهومی گفت و به سمت جونگکوک رفت.
جونگکوک که انگار متوجه حضور مانلی شده بود، سرش رو بلند کرد. چشمهاش کمی تار بود، اما تونست مانلی رو تشخیص بده. یه لبخندِ کج و مغرور روی لبش نشست.
مانلی کنارش روی صندلی نشست. «سلام، آقای "اتفاقی"!» با لحنی طنزآلود گفت.
جونگکوک خندید. خندهی بلندی که انگار تمام خستگی و ناراحتیش رو بیرون میریخت. «سلام، خانمِ "دوستِ سوهو"! باز هم "اتفاقی" همدیگه رو دیدیم!»
«فکر کنم این "اتفاقی" ها داره زیاد میشه!» مانلی هم خندید.
«شاید هم... قسمت!» جونگکوک به لیوانش اشاره کرد. «میخوری؟»
مانلی سر تکون داد. «چرا که نه! امشب شبِ "اتفاقی" هاست!»
با هم نوشیدنی سفارش دادند و شروع کردند به حرف زدن. حرفهایی که نه ربطی به روز قبل داشت، نه به سوهو، نه به مدرسه. حرفهای الکی، خندههای بلند، خاطراتِ دور، رویاهایِ نادیده... انگار که تمامِ دیوارهای بینشون توی اون فضای مستی و موسیقی فرو ریخته بود. جونگکوک از آرزوهاش گفت، از سختیهایی که کشیده بود. مانلی هم از احساساتی گفت که هیچ وقت به کسی نگفته بود.
اون شب، توی اون بارِ شلوغ و پر از نور، مانلی و جونگکوک، غریبههایی بودن که ناگهان همدیگه رو پیدا کرده بودند. مستی، اونها رو به هم نزدیکتر کرده بود، اونقدر نزدیک که انگار تمامِ دنیا رو فراموش کرده بودند...
---
۸۰ لایک
۴۰ کامنت
(پارت بعد اسماته این پیج رو
@kim-sia
رو دنبال داشته باشید، اسمات اونجا اپلود میشه)
#Jeon_rina
#jeon_victor
#part۲۰
---
ساعت حدود نه شب بود که مانلی، جولیا، مینا و هانا جلوی یکی از خونههای شیکِ سئول جمع شدند. لباسهاشون همه درخشان و جذاب بود، انگار که برای یه مراسم فرش قرمز آماده شده بودند. مانلی یه پیراهن شبِ کوتاه و مشکی پوشیده بود که با گردنبندِ ظریفش، جلوهی خاصی بهش داده بود.
«وای بچهها! امشب ترکوندیم!» هانا با هیجان گفت و مانلی باهاش همصدا شد.
با هم وارد بار شدند. موسیقی بلند بود و فضا پر از نورهای رنگی و آدمهای خوشحال. به محض اینکه رسیدند، رفتند سمت یه میزِ دنج و بعد از سفارش چند تا نوشیدنی، دیگه نتونستند جلوی خودشون رو بگیرند.
رقص شروع شد. اولش با هیجان و شیطنت بود، اما هر چی که از نوشیدنیهای خوشرنگ و خوشطعم بیشتر میخوردند، رقصشون آزادتر و دیوانهوارتر میشد. مانلی، غرق در موسیقی و فضای اطرافش، داشت تمام غمها و ناراحتیهای روز رو فراموش میکرد. صدای خندهها و همهمه، فضای اطراف رو پر کرده بود.
چند ساعتی گذشت. نوشیدنیها کار خودشون رو کرده بود و حالا هر چهار نفرشون حسابی سرخوش و مست بودند. مانلی، که دیگه تعادلش رو از دست داده بود، داشت با هانا میرقصید که چشمش به یه نفر در انتهای بار افتاد. مردی که با شونههای پهن و موهای آشنا... جونگکوک بود! انگار اون هم برای فراموش کردنِ چیزی یا پیدا کردنِ چیزی، به این بار اومده بود. اون هم حسابی مست به نظر میرسید.
مانلی یه لحظه مکث کرد. حس کرد قلبش داره تندتر میزنه. یه حسِ عجیب. یه جور کنجکاوی، یه جور دلتنگی؟ نمیدونست. ولی یه نیرویی اون رو به سمت جونگکوک کشید.
«بچهها، من یه لحظه میرم اون طرف. شما راحت باشید.» با صدای کمی نامفهومی گفت و به سمت جونگکوک رفت.
جونگکوک که انگار متوجه حضور مانلی شده بود، سرش رو بلند کرد. چشمهاش کمی تار بود، اما تونست مانلی رو تشخیص بده. یه لبخندِ کج و مغرور روی لبش نشست.
مانلی کنارش روی صندلی نشست. «سلام، آقای "اتفاقی"!» با لحنی طنزآلود گفت.
جونگکوک خندید. خندهی بلندی که انگار تمام خستگی و ناراحتیش رو بیرون میریخت. «سلام، خانمِ "دوستِ سوهو"! باز هم "اتفاقی" همدیگه رو دیدیم!»
«فکر کنم این "اتفاقی" ها داره زیاد میشه!» مانلی هم خندید.
«شاید هم... قسمت!» جونگکوک به لیوانش اشاره کرد. «میخوری؟»
مانلی سر تکون داد. «چرا که نه! امشب شبِ "اتفاقی" هاست!»
با هم نوشیدنی سفارش دادند و شروع کردند به حرف زدن. حرفهایی که نه ربطی به روز قبل داشت، نه به سوهو، نه به مدرسه. حرفهای الکی، خندههای بلند، خاطراتِ دور، رویاهایِ نادیده... انگار که تمامِ دیوارهای بینشون توی اون فضای مستی و موسیقی فرو ریخته بود. جونگکوک از آرزوهاش گفت، از سختیهایی که کشیده بود. مانلی هم از احساساتی گفت که هیچ وقت به کسی نگفته بود.
اون شب، توی اون بارِ شلوغ و پر از نور، مانلی و جونگکوک، غریبههایی بودن که ناگهان همدیگه رو پیدا کرده بودند. مستی، اونها رو به هم نزدیکتر کرده بود، اونقدر نزدیک که انگار تمامِ دنیا رو فراموش کرده بودند...
---
۸۰ لایک
۴۰ کامنت
(پارت بعد اسماته این پیج رو
@kim-sia
رو دنبال داشته باشید، اسمات اونجا اپلود میشه)
- ۲۳.۶k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط