جونگکوک که تمام بدنش از سرما و فشار عصبی میلرزید بازوها

جونگ‌کوک که تمام بدنش از سرما و فشار عصبی می‌لرزید بازوهای او را محکم‌تر گرفت و در حالی که صورتش از شدت ناباوری درهم شکسته بود، در چشمان غریبه‌ی او زل زد. او با صدایی بم و قاطع اما آمیخته به درد گفت: کجا می‌خوای بری؟ با این حالِ لرزان و این وضعیت؟ تو همین الان داشتی غرق می‌شدی! فکر کردی دوباره می‌ذارم خودت رو بندازی تو اون آب؟
دختر با هق‌هق گریه ادامه داد: اما اون زندگی منه... من باید برگردم به همون شکلی که بودم! اما جونگ‌کوک بدون توجه به اصرارهای او، او را از لبه‌ی استخر دورتر کرد گویی محافظت از این غریبه تنها چیزی بود که در آن لحظه‌ی دیوانه‌وار به او احساس قدرت و ثبات می‌داد.

جونگ‌کوک که دیگر نمی‌توانست میان حقیقت و خیال سرگردان بماند ناگهان بازوهای دختر را رها کرد. شعله‌ای از قاطعیت در چشمانش درخشید او باید می‌فهمید که آیا تمام این ماجرا یک فریب است یا جادویی واقعی. بدون کوچکترین تردیدی دوباره تن به آب سرد سپرد و با یک شیرجه‌ی بلند و شجاعانه، به اعماق استخر فرو رفت.
ته یانگ در لبه‌ی استخر خشکش زده بود و با سینه‌ای مالامال از اضطراب خیره به حباب‌هایی بود که از زیر آب به سطح می‌آمدند. در آن پایین میان تیرگی و تلالو نورهای محیطی جونگ‌کوک چشمانش را با سوزش باز نگه داشت. قلبش در سینه می‌کوبید. او در کف استخر به دنبال درخشش آن جسم کوچک گشت تا اینکه سرانجام تلألوی فیروزه رنگی را میان کاشی‌ها دید.
با انگشتانی که از سرما کرخت شده بود انگشتر را چنگ زد و با تمام قدرت به سمت سطح آب شنا کرد. وقتی سرش را از آب بیرون آورد نفس عمیقی کشید و در حالی که موهایش روی صورتش ریخته بود دستش را مشت کرده بالا آورد. او انگشتر را پیدا کرده بود کلید معمایی که زندگی‌اش را در یک لحظه زیر و رو کرده بود. حالا وقت آن بود که با چشمان خودش ببیند آیا این تکه فلز واقعاً می‌تواند هویت آن دختر را تغییر دهد یا خیر.
جونگ‌کوک به محض اینکه از لبه استخر بالا آمد هنوز داشت نفس‌نفس می‌زد که ته یانگ با دستانی لرزان به سمت او هجوم برد. او پیش از آنکه جونگ‌کوک بتواند واکنشی نشان دهد یا حتی نگاه دقیقی به انگشتر بیندازد آن را از میان انگشتان خیس او قاپید.
دختر با عجله و هراسی که در چشمانش موج می‌زد، انگشتر را به انگشتش سرید. در همان لحظه، گویی زمان برای ثانیه‌ای متوقف شد. موجی از نور ظریف و لرزان دور بدن دختر چرخید و جلوی چشمان بهت‌زده‌ی جونگ‌کوک، آن چهره‌ی غریبه دوباره شروع به تغییر کرد.
ولی تنها نور در آن فضا چرخید و چهره ته یانگ همان بود .. دختر ناباورانه پلک زد و تند شوکه گفت : نه .. چرا اینجوری شد من که ..
با سینه ای مالامال سیاهی چشم به چهره خودش نگاه کرد
جونگ‌کوک که هنوز نیمی از بدنش در آب بود با دیدن این صحنه خشکش زد. او که فکر می‌کرد شاید دچار توهم شده باشد حالا با حقیقتی روبه‌رو بود که با هیچ منطقی جور در نمی‌آمد. چشمانش از حدقه بیرون زده بود و با ناباوری به همسرش که حالا دوباره "او" شده بود خیره ماند.
او با لکنت و صدایی که از ته چاه بیرون می‌آمد گفت: این... این غیرممکنه... من دیدم... من همین الان دیدم که تو...
جونگکوک نمی‌توانست جمله‌اش را تمام کند. مغزش میان دو تصویر متفاوت از یک نفر در نوسان بود. شوک این تغییرِ آنی چنان سنگین بود که احساس می‌کرد تمام دنیای اطرافش پوشالی و ساختگی باشه . او به دستی که انگشتر در آن بود زل زددر حالی که وحشتی عمیق‌تر از غرق شدن در آب، تمام وجودش را فرا گرفته بود. ته یانگ لبش را گزید سپس گامی به عقب برداشت و روی صندلی های استراحت کنان جا خشک کرد باور کردی بود . یا نه ته یانگ حتی متوجه این نبود که با نبود آن انگشتر فیروزه ای آنجلا درونش به عنوان یک دختر بهم ریخته بود ..
دست کوچیک لرزید همانند صدای ضعیفی لب باز کرد : دختر امپراتور بودم .. زندگیم داغون بود .. نامزدم که ازش بدم میاد اون این انگشتر رو بهم داد .. گفت دستم کنم وقتی هم دستم .. کردم .. تموم شد چشم تو این دنیا مدرن باز کردم
جونگکوک ،به حدی شوکه خودش را از آب بیرون کشید دختر در ذهنش افکار های زیادی داشت مثال راز جدیدش که اصلا ازش با خبر نبود .. جونگکوک ای که از شدت شوکه لب تر کرد سپس ناگهان گفت : یعنی .. برای همین ... تلویزیون.. گوشی... در باز کن .. از اون کارا میکردی..
دیدگاه ها (۵)

کوچِ روح در زمانخانه‌ها از سنگ و آهن، سر به فلکنه خبری از سق...

انعکاس در آینه‌هایِ مدرنلباسم بویِ سنت می‌دهد، در این میانکه...

ته یانگ تا حدی تیز دوید سمت راه رو پایینی خبیث لبخند زد سپس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط