فصل قسمت
﴿ فصل ۱ قسمت ۴۴ ﴾
آن شب، تاریکی فقط در آسمان نبود؛ بلکه سایهی یک نقشهی شوم روی زندگی تمام آنها پهن شده بود. در حالی که نیما تحت تأثیر آن شکلات کذایی، در دام نیکی افتاده بود، سارا هم بیکار ننشست. او میدانست که باربد، بعد از شنیدن خبر درگیری در سالن، مثل یک گرگِ زخمی به دنبال آنیا میگردد. سارا با یک تماس کوتاه و صدایی لرزان که پر از فریب بود، باربد را به خانهی ییلاقیشان کشاند؛ به بهانهی اینکه آنیا آنجاست و حالش بد شده است.
باربد با شتاب و نگرانی در را باز کرد، اما به جای آنیا، با سارا روبرو شد که لباسی فریبنده به تن داشت و فضای خانه را با شمع و بوی عود پر کرده بود. قبل از اینکه باربد زبان به اعتراض باز کند، سارا لیوان نوشیدنیای را که از قبل با همان مواد تحریککننده آلوده شده بود، به دستش داد. بخور باربد... آنیا بالا خوابیده، ولی اول باید آروم بشی تا نترسونیش.
باربدِ تشنه و عصبی، لیوان را سر کشید و تنها چند لحظه طول کشید تا چشمانش خمار شود و پاهایش سست. او که فکر میکرد دارد به سمت آنیا میرود، در واقع در آغوش سارا فرو رفت.
آن شب، دو اتفاق خیلی تلخ همزمان در دو نقطهی شهر در حال رقم خوردن بود. نیکی با لبخندی پیروزمندانه، سرش را روی سینهی نیمایی گذاشته بود که دیگر اختیاری از خود نداشت، و سارا در خانهی ییلاقی، باربد را در تلهی خود اسیر کرده بود. هر دو پسر، که ادعای عاشقیِ آنیا را داشتند، حالا در بغل کسانی بودند که با نقشه و فریب، آنها را به دست آورده بودند.
در حالی که سارا و نیکی در آغوش طعمههایشان به پیروزیشان فکر میکردند، آنیا، تنها کسی که واقعاً آسیب دیده بود، بیخبر از همه جا در گوشهی اتاقش کز کرده بود. او نمیدانست که از فردا، دیگر هیچچیز مثل قبل نخواهد بود و مردانی که فکر میکرد پناهش هستند، حالا آلودهی خیانتی شدهاند که راه بازگشتی ندارد.
...........
بچه ها خوشحال باشید تا پارت 48 میزارم
آن شب، تاریکی فقط در آسمان نبود؛ بلکه سایهی یک نقشهی شوم روی زندگی تمام آنها پهن شده بود. در حالی که نیما تحت تأثیر آن شکلات کذایی، در دام نیکی افتاده بود، سارا هم بیکار ننشست. او میدانست که باربد، بعد از شنیدن خبر درگیری در سالن، مثل یک گرگِ زخمی به دنبال آنیا میگردد. سارا با یک تماس کوتاه و صدایی لرزان که پر از فریب بود، باربد را به خانهی ییلاقیشان کشاند؛ به بهانهی اینکه آنیا آنجاست و حالش بد شده است.
باربد با شتاب و نگرانی در را باز کرد، اما به جای آنیا، با سارا روبرو شد که لباسی فریبنده به تن داشت و فضای خانه را با شمع و بوی عود پر کرده بود. قبل از اینکه باربد زبان به اعتراض باز کند، سارا لیوان نوشیدنیای را که از قبل با همان مواد تحریککننده آلوده شده بود، به دستش داد. بخور باربد... آنیا بالا خوابیده، ولی اول باید آروم بشی تا نترسونیش.
باربدِ تشنه و عصبی، لیوان را سر کشید و تنها چند لحظه طول کشید تا چشمانش خمار شود و پاهایش سست. او که فکر میکرد دارد به سمت آنیا میرود، در واقع در آغوش سارا فرو رفت.
آن شب، دو اتفاق خیلی تلخ همزمان در دو نقطهی شهر در حال رقم خوردن بود. نیکی با لبخندی پیروزمندانه، سرش را روی سینهی نیمایی گذاشته بود که دیگر اختیاری از خود نداشت، و سارا در خانهی ییلاقی، باربد را در تلهی خود اسیر کرده بود. هر دو پسر، که ادعای عاشقیِ آنیا را داشتند، حالا در بغل کسانی بودند که با نقشه و فریب، آنها را به دست آورده بودند.
در حالی که سارا و نیکی در آغوش طعمههایشان به پیروزیشان فکر میکردند، آنیا، تنها کسی که واقعاً آسیب دیده بود، بیخبر از همه جا در گوشهی اتاقش کز کرده بود. او نمیدانست که از فردا، دیگر هیچچیز مثل قبل نخواهد بود و مردانی که فکر میکرد پناهش هستند، حالا آلودهی خیانتی شدهاند که راه بازگشتی ندارد.
...........
بچه ها خوشحال باشید تا پارت 48 میزارم
- ۱۰۵
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط