.

.
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم

اکنون که پیدا کرده ام ، بنشین تماشایت کنم

الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم

گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم

بنشین که با من هر نظر،با چشم دل با چشم سر

هر لحظه خود را مست تر از روی زیبایت کنم

بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت

وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم

فریدون مشیری
دیدگاه ها (۲)

.باران که می بارد جدایی درد دارددل کندن از یک آشنایی درد دار...

NHیک نفر گوشه ی محرابِ دلم زندانی ستبه خیالش که در آن جا خبر...

.از تو ای عشق در این دل چه شررها دارمیادگار از تو چه شبها ، ...

.مرا راه گلو ای بغض غم، وا می کنی یا نهبرایم چاره ای جز گریه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط