MY FAVORITE ENEMY
"MY FAVORITE ENEMY"
GHAPTER:1
PART:۷4
"ویو جونگکوک"
از بالایه سنگایه محافظ بالکن پایین امدم و با سردی نگاش کردم.
کوک: اون دختره جایه بچته...اینکه با این سن همچین طرز فکر لجنی نسبت به یه دختر ۲۰ ساله داری...باید بگم که ما اصلا شبیه همنیستیم....من هیچ وقت قرار نیست شوهری مثل تو برایه زنم باشم..قرار نیست پدر هوس باز و لجنی مثل تو باشم...
نزدیکش و شدم و تو صورتش گفتم:
_اماده باش که برایه دومین بار زندگیت تباح شه..قراره دوباره به مراسم نشییع جناز دعوت بشی...
و از کنارش رد شدم.
و وقتی خواستم از سالن خارج شدم جلویه در ورودی به جنا برخوردم.
هر وقت میبینمش تمام زندگیم برام دورهمیشه.
حس نفرتی که بهش دارم.
این دختر همون زنیه که باعث شد اونکسی که اسم خودش و پدر گزاشته ،هیج وقت پدر خوبی برایه من نباشه،هیچ وقت علاقه ایی به مامانم نداشته باشه...
سوال اینجا بود که واقعا قرار با نابود کردنش اروم شم؟
میتونستم تمام عقده هایه بچگیم و خالی کنم؟
میتونستم فراموششون کنم؟
_خوبی؟!
"ویو جنا"
وقتی خواستم از در وارد سالن بشم ب،جونگکوک جلوم ظاهرش شد.
و باخم و دستایی مشت شده..
یکم گه با نگاه ترسناکش داشت تیکه تیکم میکرد
گفت:
_خوبی؟؟
جنا: به تو ربطی نداره..
و امدم از کنارش رد بشم که بازومگرفت برگردوند سر جام...
کوک:...از این به بعد همچیه تو به من ربط داره...
جنا:نه نداره...من قرار نیست جزئی از بازیه مسخرت باشم...برو یکی دیگه رو پیدا کن..
کوک: چی؟؟چه بازی؟؟؟
لحنش یکم تند شد .
کوک:...ببین دختر جون..من یبار سنگام و باهات وا کندم...
از همون باز من و به خودش نزدیک کرد و صورتش و نزدیک اورد..
کوک:..اصلام خوشم نمیاد دوباره حرفت و تکرار کنی...
جنا: ببین هیچی بین ما نیستتت پس تمومش کن.
ابرو هاش و بالا فرستاد..
با دست دیگش چونم و گرفت..
___
بچه ها پستایخ قبلی ویرایش شد
چون پارت ۷۱ و نزاشتم
GHAPTER:1
PART:۷4
"ویو جونگکوک"
از بالایه سنگایه محافظ بالکن پایین امدم و با سردی نگاش کردم.
کوک: اون دختره جایه بچته...اینکه با این سن همچین طرز فکر لجنی نسبت به یه دختر ۲۰ ساله داری...باید بگم که ما اصلا شبیه همنیستیم....من هیچ وقت قرار نیست شوهری مثل تو برایه زنم باشم..قرار نیست پدر هوس باز و لجنی مثل تو باشم...
نزدیکش و شدم و تو صورتش گفتم:
_اماده باش که برایه دومین بار زندگیت تباح شه..قراره دوباره به مراسم نشییع جناز دعوت بشی...
و از کنارش رد شدم.
و وقتی خواستم از سالن خارج شدم جلویه در ورودی به جنا برخوردم.
هر وقت میبینمش تمام زندگیم برام دورهمیشه.
حس نفرتی که بهش دارم.
این دختر همون زنیه که باعث شد اونکسی که اسم خودش و پدر گزاشته ،هیج وقت پدر خوبی برایه من نباشه،هیچ وقت علاقه ایی به مامانم نداشته باشه...
سوال اینجا بود که واقعا قرار با نابود کردنش اروم شم؟
میتونستم تمام عقده هایه بچگیم و خالی کنم؟
میتونستم فراموششون کنم؟
_خوبی؟!
"ویو جنا"
وقتی خواستم از در وارد سالن بشم ب،جونگکوک جلوم ظاهرش شد.
و باخم و دستایی مشت شده..
یکم گه با نگاه ترسناکش داشت تیکه تیکم میکرد
گفت:
_خوبی؟؟
جنا: به تو ربطی نداره..
و امدم از کنارش رد بشم که بازومگرفت برگردوند سر جام...
کوک:...از این به بعد همچیه تو به من ربط داره...
جنا:نه نداره...من قرار نیست جزئی از بازیه مسخرت باشم...برو یکی دیگه رو پیدا کن..
کوک: چی؟؟چه بازی؟؟؟
لحنش یکم تند شد .
کوک:...ببین دختر جون..من یبار سنگام و باهات وا کندم...
از همون باز من و به خودش نزدیک کرد و صورتش و نزدیک اورد..
کوک:..اصلام خوشم نمیاد دوباره حرفت و تکرار کنی...
جنا: ببین هیچی بین ما نیستتت پس تمومش کن.
ابرو هاش و بالا فرستاد..
با دست دیگش چونم و گرفت..
___
بچه ها پستایخ قبلی ویرایش شد
چون پارت ۷۱ و نزاشتم
- ۵.۰k
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط