روزی از راه آمدم اینجا ساعتش را درست یادم نیست

روزی از راه آمدم اینجا ساعتش را درست یادم نیست
دیدم انگار دوستت دارم علّتش را درست یادم نیست

چشم من از همان نگاه نخست با تو احساس آشنایی كرد
خنده ات حالت عجیبی داشت حالتش را درست یادم نیست

زیر چشمی نگاه میكردم، صورتت را و در خیال خودم
می زدم بوسه بر كنار لبت لذّتش را درست یادم نیست

آن شب از فكر تو میان نماز بین آیات سورۀ توحید
لَم يَلِد را يَلِد ولَم خواندم ركعتش را درست یادم نیست

باورش سخت بود و نا ممكن كه دلم بوی عاشقی می داد
پیش از این او همیشه تنها بود مدّتش را درست یادم نیست

مانده بود از تمام خاطره ها یك نفر در میان آئینه
اسم او مهرداد بود اما شهرتش را درست یادم نیست

خواب تو خواب هر شبم شده بود راه تعبیر آن سرودن شعر
یك غریبه همیشه پیش تو بود صورتش را درست یادم نیست

عادت عشق دل شكستن بود و مرا عاشق نگاه تو كرد
واقعاً او چه خوب می دانست عادتش را درست یادم نیست

عاقبت مرد بین آئینه بی خبر رفت و در شبی گم شد
چون لیاقت نداشت یا اینكه جرأتش را درست یادم نیست

مهرداد بابایی
دیدگاه ها (۱۳)

🍂🤍در گوشه‌ای از این جهانِ پرهیاهو، هنوز جاهایی هست که زمان د...

#سایه_های_نقره_ای ✨پارت هفتم: آینه‌ی سیاه و حقیقتِ خونینموجو...

همه دغدغه‌ها و ترسهای یه رابطه رو الن دوباتن مثل یه معجزه در...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁶خوشبختی از نگاهِ هرکسی، معنایی متفاوت دارد. ا...

پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط