پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:
سردت نیست؟
گفت عادت دارم.
گفت: میگویم برایت لباس گرم بیاورند.
و فراموش کرد!
صبح جنازه ی نگهبان را دیدند روی دیوار نوشته بود:
به سرما عادت داشتم اما وعده ی لباس گرمت مرا از پای درآورد!
مواظب وعده هایمان باشیم.
دیدگاه ها (۱)

Maryam:از کفر من تا دین تو ، راهی به جز تردید نیست !دلخوش به...

گفتم گرفتارم خدا گفتی که آزادت کنمگفتم گنه کارم خدا ...

زندگی کوتاه است..قدر ثانیه به ثانیه اش را بدانیم...بعضی اوقا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط