صادقانه دل سپردم... سرنوشتم شوم شد

صادقانه دل سپردم... سرنوشتم شوم شد
قلب من با رفتنت از عشق هم ؛ محروم شد
دل که درزندان چشمانت دقایق می شمرد
عاقبت حکمش رسید از دوریت محکوم شد
من تظاهر می کنم خوبم ولی دردی عجیب
جا گرفت درسینه ام یکباره دل مسموم شد
فارغ از خود بودنم ..در گیرودارزندگی
قلب من بازیچه ی .. دستت مثال موم شد
ظلم چشمانت نصیبم شد دراین بازی ِ تلخ
سهم من تنها نشستن با دلی مظلوم شد

عشق با تلخی خود درقلب من جا ماندَست
رفتی و دل را شکستن عادتی مرسوم شد
دیدگاه ها (۱)

دوستان دعاگویه همتون هستم همین الان درحال پخت نذری واسه ام...

من عشـــــــــق نمیخواهم!عشـــــــــق مگر این نیست که چندوقت...

دلم احساس می خواهد...تبِ طولانی و ممتدنگاهی نافذ و گیرا ...ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط