⁵⁶
⁵⁶
دوشنبه
یونجو، با کولهپشتی کوچک و دو عروسک محبوبش، هیجانزده منتظر بود. ا/ت با دلواپسی از پنجره به خیابان نگاه میکرد. وقتی ماشین لوکس جونگکوک جلوی خانه توقف کرد، قلب ا/ت لرزید.
ا/ت: (به یونجو) “عزیزم، خیلی مراقب باش و هر اتفاقی افتاد حتماً به مامی بگو، باشه؟”
یونجو: “باشه مامی!”
جونگکوک از ماشین پیاده شد و، به سمت در آمد. او یونجو را در آغوش گرفت
ا/ت: ساعت یازده شب. حتی یک دقیقه دیرتر نه.”
جونگکوک: (بدون نگاه کردن به ا/ت، در حالی که یونجو را در آغوش داشت.)
کوک: “من مردی نیستم که به قولش عمل نکنه، خانم کیم.”
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. پارک: ابتدا یونجو را به یک پارک بزرگ با وسایل بازی پیشرفته برد. او با یونجو تاب بازی کرد و در حالی که دخترش میخندید، با دوربینش صدها عکس گرفت. او هر لحظه، لبخند یونجو را با لبخند ا/ت در روزهای گذشته مقایسه میکرد
۲. رستوران: برای ناهار، او یونجو را به رستوران مورد علاقهاش برد و اجازه داد هر غذایی که میخواهد سفارش دهد، حتی اگر آن غذا بستنی بود.
۳. خرید: او یونجو را به یک فروشگاه اسباببازی بزرگ برد و به او گفت هر اسباببازیای که دوست دارد
انتخاب کند. یونجو یک عروسک خرس بزرگ را انتخاب کرد و محکم بغلش کرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ا/ت
خیلی نگران بودم و نمیتونستم هیچ کاری انجام بدم
ا/ت: “اون بچهام رو برد، سوهو. اگه دیگه برنگرده چی؟ اگه تصمیم بگیره برای همیشه نیاد؟ اون قدرت قانونی رو داره!”
سوهو: “ا/ت آروم باش. اون تهدید کرد، ولی جونگکوک ذاتاً آدم بدی نیست. اون پدر یونجوئه و میخواد دخترش رو بشناسه. بهش اعتماد کن.”
ا/ت: “اعتماد؟ من چطور میتونم اعتماد کنم
سوهو دستم رو گرفت و بهم حس آرامش داد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عقربهها به کندی حرکت میکردند. ساعت ۱۰:۵۵ بود. ا/ت با صورت ناراحت و نگران از پنجره به خیابان خیره شده بود.
.... ۱۰:۵۸… ۱۰:۵۹…
#فیک
#سناریو
دوشنبه
یونجو، با کولهپشتی کوچک و دو عروسک محبوبش، هیجانزده منتظر بود. ا/ت با دلواپسی از پنجره به خیابان نگاه میکرد. وقتی ماشین لوکس جونگکوک جلوی خانه توقف کرد، قلب ا/ت لرزید.
ا/ت: (به یونجو) “عزیزم، خیلی مراقب باش و هر اتفاقی افتاد حتماً به مامی بگو، باشه؟”
یونجو: “باشه مامی!”
جونگکوک از ماشین پیاده شد و، به سمت در آمد. او یونجو را در آغوش گرفت
ا/ت: ساعت یازده شب. حتی یک دقیقه دیرتر نه.”
جونگکوک: (بدون نگاه کردن به ا/ت، در حالی که یونجو را در آغوش داشت.)
کوک: “من مردی نیستم که به قولش عمل نکنه، خانم کیم.”
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. پارک: ابتدا یونجو را به یک پارک بزرگ با وسایل بازی پیشرفته برد. او با یونجو تاب بازی کرد و در حالی که دخترش میخندید، با دوربینش صدها عکس گرفت. او هر لحظه، لبخند یونجو را با لبخند ا/ت در روزهای گذشته مقایسه میکرد
۲. رستوران: برای ناهار، او یونجو را به رستوران مورد علاقهاش برد و اجازه داد هر غذایی که میخواهد سفارش دهد، حتی اگر آن غذا بستنی بود.
۳. خرید: او یونجو را به یک فروشگاه اسباببازی بزرگ برد و به او گفت هر اسباببازیای که دوست دارد
انتخاب کند. یونجو یک عروسک خرس بزرگ را انتخاب کرد و محکم بغلش کرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ا/ت
خیلی نگران بودم و نمیتونستم هیچ کاری انجام بدم
ا/ت: “اون بچهام رو برد، سوهو. اگه دیگه برنگرده چی؟ اگه تصمیم بگیره برای همیشه نیاد؟ اون قدرت قانونی رو داره!”
سوهو: “ا/ت آروم باش. اون تهدید کرد، ولی جونگکوک ذاتاً آدم بدی نیست. اون پدر یونجوئه و میخواد دخترش رو بشناسه. بهش اعتماد کن.”
ا/ت: “اعتماد؟ من چطور میتونم اعتماد کنم
سوهو دستم رو گرفت و بهم حس آرامش داد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عقربهها به کندی حرکت میکردند. ساعت ۱۰:۵۵ بود. ا/ت با صورت ناراحت و نگران از پنجره به خیابان خیره شده بود.
.... ۱۰:۵۸… ۱۰:۵۹…
#فیک
#سناریو
- ۴۷.۹k
- ۲۵ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط