PART
𝐀 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐣𝐮𝐫𝐞𝐝 𝐛𝐲 𝐭𝐡𝐞 𝐠𝐞𝐧𝐭𝐥𝐞 𝐦𝐚𝐠𝐢𝐜 𝐨𝐟 𝐚 𝐦𝐚𝐤𝐞𝐮𝐩 𝐛𝐫𝐮𝐬𝐡.
PART⁴³
(سوآ+)(جین–)(کانگ بین¢)(جیسو✿)(جیسوک◍)
¢عجیبه هیچ چیز مشکوکی نیست!بزار برم به بچه ها سر بزنم
کانگ بین میره سمت اتاق بچه ها و در رو باز میکنه و میبینه که بچه ها روی تخت نشستن و همه چیز عادی به نظر میرسید
¢بیدار شدید!
◍مادرمون کی میاد؟
¢به زودی!
✿مامانمون گفته بود تو دوستشی!از کی؟
هردو بچه سعی میکردن عادی رفتار کنن
¢من مادرتون رو از 16 سالگیش میشناسم...زیاد راجب من حرف میزنه؟
✿نه زیاد
◍ ما حوصلمون سر رفته!
¢یک کم اسباب بازی توی کمد هست بردارید بازی کنید!
کانگ بین درمورد بچه ها مشکوک نشد و از اتاقشون رفت بیرون و دوباره در رو قفل کرد
«پرش زمانی 1 ساعت بعد»
سوآ تازه به هوش اومده بود و متوجه دست و پاهای بستش شد و لعنتی به کانگ بین فرستاد که همون لحظه وارد اتاق شد!
¢اوه بیبی بیدار شدی؟خواب خوبی داشتی؟
+عو..ضی!گفتی اگر بچه هام رو سالم میخوام بیام اینجا منم اومدم پس بچه هام رو بده و بزار برم!
¢نچ نچ!شاید باهوش باشی ولی هنوز راحت گول میخوری!من بهت گفتم میزارم بچه هات سالم بمونن نگفتم میزارم برید!
+چی؟
¢تا آخر عمرت مال منی!
+امکان نداره با توی عو..ضی بمونم!
¢فعلا که اینجا گیر افتادی!
+بچه هام کجان؟؟
¢اگر میخوای بچه هات رو ببینی باید دختر خوبی باشی و باهام بیای!در ضمن پیش بچه هات بگو که جین رفته تور یا هر کوفت دیگه ای و فعلا قراره اینجا بمونید
+من به بچه هام دروغ نمیگم!
¢تا الان که گفتی!من دوستتم؟کنجکاوم بدونم اگر بچه هات بفهمن من با مادرشون چیکار کردم چه واکنشی دارن
+من دروغ بهشون نگفتم فقط پنهان کردم
¢خب این فرقی با دروغ گفتن نداره حالا هم اگر بچه هات رو میخوای بهتره ازم اطاعت کنی!
+باشه!منو ببر پیششون
¢آفرین دختر خوب!فکر فرار به سرت بزنه یه گلوله خالی میکنم توی مغزت!
دست و پاهای سوآ رو باز میکنه و دستاش رو میگیره و میبرتش سمت اتاق بچه ها و در رو باز میکنه و سوآ با دیدن بچه ها که وسط اتاق نشستن میدوه سمتشون
+اوه خدای من! جیسو...جیسوک!دلم براتون تنگ شده بود
گریه میکنه و بغلشون میکنه
✿ماماننننن
◍مامانی دلم برات تنگ شده بود
+بچه ها باباتون یه مدت باید برای تور بره و ما قراره اینجا بمونیم
گفتن این دروغ برای سوآ سخت بود اما انجامش داد و جیسوک متوجه شد مادرش داره دروغ میگه خم شد سمت گوش مادرش و آروم به مادرش میگه
◍مامان...ما همه چیز رو میدونیم...باید فرار کنیم...
سوآ میفهمه و آهی از راحتی میکشه و توی گوش بچه هاش زمزمه میکنه
+اوکی پس باهم نقشه میکشیم
¢خب دیگه بسه!
+من میخوام پیش بچه هام بمونم!
¢چی؟ولی بچه هات اونقدر بزرگ شدن که نیاز ندارن کنار مادرشون بخوابن!
+اما من میخوام پیش بچه هام باشم!
کانگ بین با عصبانیت دست سوآ رو میکشه و سمتش خم میشه و توی گوشش زمزمه میکنه
¢باشه ولی فکر فرار نکن!
+باشه!ولم کن(با عصبانیت)
در طرف دیگه داستان جین از خواب بیدار شده بود
–من چطور خوابم برد؟سوآ؟سوآ؟هانی کجایی؟
جین هرچی سوآ رو صدا زد جوابی نشنید و بلند شد اتاق ها رو چک کرد حتی حموم رو ولی سوآ نبود میره گوشیش رو برداره تا زنگش بزنه که با نامه روی میز مواجه میشه...بازش میکنه و میخونتش و اشک میریزه!
–خیلی لجبازی!سعی داری مشکلاتت رو تنهایی حل کنی؟هرجا باشی پیدات میکنم و تو و بچه هامون رو نجات میدم
گوشیش رو باز میکنه ولی به پیام هاش توجه نمیکنه و چندین و چند بار به سوآ زنگ میزنم ولی گوشیش رو جواب نمیده و میره توی پیام هاش و پیام سوآ رو میخونه و بدون تلف کردن وقت به سمت اداره پلیس میره...
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
PART⁴³
(سوآ+)(جین–)(کانگ بین¢)(جیسو✿)(جیسوک◍)
¢عجیبه هیچ چیز مشکوکی نیست!بزار برم به بچه ها سر بزنم
کانگ بین میره سمت اتاق بچه ها و در رو باز میکنه و میبینه که بچه ها روی تخت نشستن و همه چیز عادی به نظر میرسید
¢بیدار شدید!
◍مادرمون کی میاد؟
¢به زودی!
✿مامانمون گفته بود تو دوستشی!از کی؟
هردو بچه سعی میکردن عادی رفتار کنن
¢من مادرتون رو از 16 سالگیش میشناسم...زیاد راجب من حرف میزنه؟
✿نه زیاد
◍ ما حوصلمون سر رفته!
¢یک کم اسباب بازی توی کمد هست بردارید بازی کنید!
کانگ بین درمورد بچه ها مشکوک نشد و از اتاقشون رفت بیرون و دوباره در رو قفل کرد
«پرش زمانی 1 ساعت بعد»
سوآ تازه به هوش اومده بود و متوجه دست و پاهای بستش شد و لعنتی به کانگ بین فرستاد که همون لحظه وارد اتاق شد!
¢اوه بیبی بیدار شدی؟خواب خوبی داشتی؟
+عو..ضی!گفتی اگر بچه هام رو سالم میخوام بیام اینجا منم اومدم پس بچه هام رو بده و بزار برم!
¢نچ نچ!شاید باهوش باشی ولی هنوز راحت گول میخوری!من بهت گفتم میزارم بچه هات سالم بمونن نگفتم میزارم برید!
+چی؟
¢تا آخر عمرت مال منی!
+امکان نداره با توی عو..ضی بمونم!
¢فعلا که اینجا گیر افتادی!
+بچه هام کجان؟؟
¢اگر میخوای بچه هات رو ببینی باید دختر خوبی باشی و باهام بیای!در ضمن پیش بچه هات بگو که جین رفته تور یا هر کوفت دیگه ای و فعلا قراره اینجا بمونید
+من به بچه هام دروغ نمیگم!
¢تا الان که گفتی!من دوستتم؟کنجکاوم بدونم اگر بچه هات بفهمن من با مادرشون چیکار کردم چه واکنشی دارن
+من دروغ بهشون نگفتم فقط پنهان کردم
¢خب این فرقی با دروغ گفتن نداره حالا هم اگر بچه هات رو میخوای بهتره ازم اطاعت کنی!
+باشه!منو ببر پیششون
¢آفرین دختر خوب!فکر فرار به سرت بزنه یه گلوله خالی میکنم توی مغزت!
دست و پاهای سوآ رو باز میکنه و دستاش رو میگیره و میبرتش سمت اتاق بچه ها و در رو باز میکنه و سوآ با دیدن بچه ها که وسط اتاق نشستن میدوه سمتشون
+اوه خدای من! جیسو...جیسوک!دلم براتون تنگ شده بود
گریه میکنه و بغلشون میکنه
✿ماماننننن
◍مامانی دلم برات تنگ شده بود
+بچه ها باباتون یه مدت باید برای تور بره و ما قراره اینجا بمونیم
گفتن این دروغ برای سوآ سخت بود اما انجامش داد و جیسوک متوجه شد مادرش داره دروغ میگه خم شد سمت گوش مادرش و آروم به مادرش میگه
◍مامان...ما همه چیز رو میدونیم...باید فرار کنیم...
سوآ میفهمه و آهی از راحتی میکشه و توی گوش بچه هاش زمزمه میکنه
+اوکی پس باهم نقشه میکشیم
¢خب دیگه بسه!
+من میخوام پیش بچه هام بمونم!
¢چی؟ولی بچه هات اونقدر بزرگ شدن که نیاز ندارن کنار مادرشون بخوابن!
+اما من میخوام پیش بچه هام باشم!
کانگ بین با عصبانیت دست سوآ رو میکشه و سمتش خم میشه و توی گوشش زمزمه میکنه
¢باشه ولی فکر فرار نکن!
+باشه!ولم کن(با عصبانیت)
در طرف دیگه داستان جین از خواب بیدار شده بود
–من چطور خوابم برد؟سوآ؟سوآ؟هانی کجایی؟
جین هرچی سوآ رو صدا زد جوابی نشنید و بلند شد اتاق ها رو چک کرد حتی حموم رو ولی سوآ نبود میره گوشیش رو برداره تا زنگش بزنه که با نامه روی میز مواجه میشه...بازش میکنه و میخونتش و اشک میریزه!
–خیلی لجبازی!سعی داری مشکلاتت رو تنهایی حل کنی؟هرجا باشی پیدات میکنم و تو و بچه هامون رو نجات میدم
گوشیش رو باز میکنه ولی به پیام هاش توجه نمیکنه و چندین و چند بار به سوآ زنگ میزنم ولی گوشیش رو جواب نمیده و میره توی پیام هاش و پیام سوآ رو میخونه و بدون تلف کردن وقت به سمت اداره پلیس میره...
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
- ۵۰۱
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط