صدای ناله هایی از گوشه کناره های متروکه شنیده میشد.
صدای ناله هایی از گوشه کناره های متروکه شنیده میشد.
( غلط کردم. بسه. تمومش کنید.)
ناله های مرد ها بود از سر درد. احتمالا داشتن شکنجه میشدن. صدای کندن خاک با بیل هم شنیده میشد که جو ساکت و ترسناک اونجارو ترسناک تر میکرد.
اون قبرهارو برای کی میکندن؟ احتمالا یکیش برای شیسه بود... نه! شیسه اونقدری زرنگ بود تا بفهمه اون چیزی داره که اونها بهش نیاز دارن وگرنه مردی که موهای صورتی بلندی داشت تا الان حتما اون رو کشته بود.
نمیدونست محموله چیه اما میدونست ه چی بوده تو همون 12 سالگی براش اتفاق افتاده. اون روز نحس...
اون دلدرد عمیق.. اون بر اثر تجاوز نبود. بعد از اون شیسه تست باکرگی داد و مثبت دراومد پس تجاوزی درکار نبوده. اون دلدرد ناشی از چیز دیگه ای بوده. جردن بهش دروغ میگفته اینو خودش خیلی زود فهمید همون موقع ها که فهمید تجاوزی درکار نبوده به دروغ های جردن وقتی 12 سال بود پی برد اما بازم چاره ای جز اعتماد کردن نداشت.
هر محموله ای که بود تو شکمش بود. اونا باهاش چیکار کردن؟!
بزودی به جواب این سوال ها میرسید شایدم.. شاید وقتی چشم باز کرد دید پیش مادر پدرشه. مادر پدری که هیچوقت اونهارو ندید.
بوی سیگار کم کم به مشامش میخورد. از سیگار بدش میومد با اینکه جردن هم میکشید اما همیشه از بوش دوری میکرد.
( صبر کن بزار رئیس بیاد.)
رئیس؟! این حرف رو مردی زد که انگار به شیسه نزدیک بود. فاصله کمی بینشون بود خیلی واضح حرف رو شنید عوضش حرف دیگری رو به زحمت شنید.
( آخه رئیس برا چی باید بیاد تا اینجا بخاطر یه ذره محموله؟!)
( یه ذره محموله احمق؟! یک که چند بستست دو باید مقدار پولی که قراره همراه این دختر به اونطرف منتقل کنیم رو آقای کوکو و رئیس مشخص کنن.)
لعنت بهش! اینجا چخبره؟ شیسه رو نمیکشن؟ منتقل کنیم؟ منظور حرفاشون چی بود؟
شیسه هوش و حواسشو از همیشه تیزتر کرده بود. مراقب بود دور و اطرافش چه صداهایی میشنوه. حالا میخواست سر از کار این آدم ها دربیاره...
دوباره بوی سیگار توی فضا بلند شد شیسه ثابت شد. یاد خاطرات سالها پیش دست و پاهاشو شل کرده بود.
وقتی بچه بود توی یتیم خونه هرکی سیگار میکشید مینداخت روی زمین و شیسه پشت سرش جمع میکرد. میدونست چیز بدیه.
یه بار دید که یکی از بچه های نسبتا بزرگتر یتیم خونه داره ته مونده سیگار کس دیگه ای رو میکشه سریع به سمتش دوید و سیگارو انداخت روی زمین. مطمئن بود کار درستی کرده. درسته اون یه پسر بود و هیکل گنده تری داشت اما حتی برای گنده این پسر هم اینجور چیزا ضرر داشت پس بلند داد
( حالیته داری چیکار میکنی؟! میدونی چقد برای بدنت ضرر داره!؟)
پسر عصبانی شد و نه تنها شیسه رو کتک زد بلکه به آقای مدیر گفت که شیسه ته مونده ی سیگار هارو میکشه و کار خودشو انداخت گردن شیشه که اینم باعث کتک خوردن و حبس تو زیرزمین شیسه شد.
همش تقصیر خودش بود. هرچی بدبختی میکشید از سادگی خودش بود!
فعلا فقط منتظر بود. منتظر مرگ. منتظر ازراعیلی که بیاد و جونشو بگیره.
( رئیس اومد!)
صدای قدم هایی از پشت شنیده میشد. میتونست بفهمه که همه ی آدم های اطرافش تا زانو خم شدن.
پس این مرتیکه رئیس این بانده. قابل احترامه... بایدم باشه. تو دنیای خلافکار ها هرچی حرومزاده ار باشی قابل احترام تری. شیسه اینجوری فکر میکرد. با خودش میگفت " عجب آدم حرومزاده ای" ولی روحشم خبر نداشت این به مثا حرومزاده ای که میگه کیه..
صدای مرد نزدیکتر شد. شیسه از صدای کشیده شدن چوب روی سنگ ها فهمید صندلی آوردن تا بشینه.
روبروش بود. حالا دقیقا روبروی رئیس این باند با چشم هایی بسته نشسته بود. دیگه تاب و تحمل تحمل کردن جو اینجارو نداشت. همچی خیلی سرد و تاریک بود. مخصوصا با حضور اون مرد توی این جمع...
صدای عربده ای از دور شنید.
( د آخه نخود مغزها شما تنتون میخاره؟! بهتون گفتم حواستون به پول ها باشه! )
بحث سر پول! چقد چرت و مزخرف. بیهوده تر از این یکی دیگه وجود نداره. تو دلش پوزخندی زد. در تعجب بود که چطوری همچین آدم هایی روی زمین پیدا میشن.
( چند کیلو؟)
صدای مرد روبرو بود سرد و بی روح بود خیلی خشن و دورگه اما.. اما لحظه ای به گوش شیسه آشنا رسید. نه! هیچجوره همچین صدایی رو نمیشناخت.
( چهار بسته 2 کیلویی )
دیگه کم کم شیسه فهمید اینجا چخبره.
محموله تو شکم اون بود. چهار بسته بود. هربسته 2 کیلو بود. قرار بود این محموله به اونطرف آب منتقل بشه.. اما
( غلط کردم. بسه. تمومش کنید.)
ناله های مرد ها بود از سر درد. احتمالا داشتن شکنجه میشدن. صدای کندن خاک با بیل هم شنیده میشد که جو ساکت و ترسناک اونجارو ترسناک تر میکرد.
اون قبرهارو برای کی میکندن؟ احتمالا یکیش برای شیسه بود... نه! شیسه اونقدری زرنگ بود تا بفهمه اون چیزی داره که اونها بهش نیاز دارن وگرنه مردی که موهای صورتی بلندی داشت تا الان حتما اون رو کشته بود.
نمیدونست محموله چیه اما میدونست ه چی بوده تو همون 12 سالگی براش اتفاق افتاده. اون روز نحس...
اون دلدرد عمیق.. اون بر اثر تجاوز نبود. بعد از اون شیسه تست باکرگی داد و مثبت دراومد پس تجاوزی درکار نبوده. اون دلدرد ناشی از چیز دیگه ای بوده. جردن بهش دروغ میگفته اینو خودش خیلی زود فهمید همون موقع ها که فهمید تجاوزی درکار نبوده به دروغ های جردن وقتی 12 سال بود پی برد اما بازم چاره ای جز اعتماد کردن نداشت.
هر محموله ای که بود تو شکمش بود. اونا باهاش چیکار کردن؟!
بزودی به جواب این سوال ها میرسید شایدم.. شاید وقتی چشم باز کرد دید پیش مادر پدرشه. مادر پدری که هیچوقت اونهارو ندید.
بوی سیگار کم کم به مشامش میخورد. از سیگار بدش میومد با اینکه جردن هم میکشید اما همیشه از بوش دوری میکرد.
( صبر کن بزار رئیس بیاد.)
رئیس؟! این حرف رو مردی زد که انگار به شیسه نزدیک بود. فاصله کمی بینشون بود خیلی واضح حرف رو شنید عوضش حرف دیگری رو به زحمت شنید.
( آخه رئیس برا چی باید بیاد تا اینجا بخاطر یه ذره محموله؟!)
( یه ذره محموله احمق؟! یک که چند بستست دو باید مقدار پولی که قراره همراه این دختر به اونطرف منتقل کنیم رو آقای کوکو و رئیس مشخص کنن.)
لعنت بهش! اینجا چخبره؟ شیسه رو نمیکشن؟ منتقل کنیم؟ منظور حرفاشون چی بود؟
شیسه هوش و حواسشو از همیشه تیزتر کرده بود. مراقب بود دور و اطرافش چه صداهایی میشنوه. حالا میخواست سر از کار این آدم ها دربیاره...
دوباره بوی سیگار توی فضا بلند شد شیسه ثابت شد. یاد خاطرات سالها پیش دست و پاهاشو شل کرده بود.
وقتی بچه بود توی یتیم خونه هرکی سیگار میکشید مینداخت روی زمین و شیسه پشت سرش جمع میکرد. میدونست چیز بدیه.
یه بار دید که یکی از بچه های نسبتا بزرگتر یتیم خونه داره ته مونده سیگار کس دیگه ای رو میکشه سریع به سمتش دوید و سیگارو انداخت روی زمین. مطمئن بود کار درستی کرده. درسته اون یه پسر بود و هیکل گنده تری داشت اما حتی برای گنده این پسر هم اینجور چیزا ضرر داشت پس بلند داد
( حالیته داری چیکار میکنی؟! میدونی چقد برای بدنت ضرر داره!؟)
پسر عصبانی شد و نه تنها شیسه رو کتک زد بلکه به آقای مدیر گفت که شیسه ته مونده ی سیگار هارو میکشه و کار خودشو انداخت گردن شیشه که اینم باعث کتک خوردن و حبس تو زیرزمین شیسه شد.
همش تقصیر خودش بود. هرچی بدبختی میکشید از سادگی خودش بود!
فعلا فقط منتظر بود. منتظر مرگ. منتظر ازراعیلی که بیاد و جونشو بگیره.
( رئیس اومد!)
صدای قدم هایی از پشت شنیده میشد. میتونست بفهمه که همه ی آدم های اطرافش تا زانو خم شدن.
پس این مرتیکه رئیس این بانده. قابل احترامه... بایدم باشه. تو دنیای خلافکار ها هرچی حرومزاده ار باشی قابل احترام تری. شیسه اینجوری فکر میکرد. با خودش میگفت " عجب آدم حرومزاده ای" ولی روحشم خبر نداشت این به مثا حرومزاده ای که میگه کیه..
صدای مرد نزدیکتر شد. شیسه از صدای کشیده شدن چوب روی سنگ ها فهمید صندلی آوردن تا بشینه.
روبروش بود. حالا دقیقا روبروی رئیس این باند با چشم هایی بسته نشسته بود. دیگه تاب و تحمل تحمل کردن جو اینجارو نداشت. همچی خیلی سرد و تاریک بود. مخصوصا با حضور اون مرد توی این جمع...
صدای عربده ای از دور شنید.
( د آخه نخود مغزها شما تنتون میخاره؟! بهتون گفتم حواستون به پول ها باشه! )
بحث سر پول! چقد چرت و مزخرف. بیهوده تر از این یکی دیگه وجود نداره. تو دلش پوزخندی زد. در تعجب بود که چطوری همچین آدم هایی روی زمین پیدا میشن.
( چند کیلو؟)
صدای مرد روبرو بود سرد و بی روح بود خیلی خشن و دورگه اما.. اما لحظه ای به گوش شیسه آشنا رسید. نه! هیچجوره همچین صدایی رو نمیشناخت.
( چهار بسته 2 کیلویی )
دیگه کم کم شیسه فهمید اینجا چخبره.
محموله تو شکم اون بود. چهار بسته بود. هربسته 2 کیلو بود. قرار بود این محموله به اونطرف آب منتقل بشه.. اما
- ۲۳۸
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط