ناپلئون گمشده (فصل سوم)
ناپلئون گمشده (فصل سوم)
پارت ۲۶
هفتهی دوم که گذشت، جونگ کوک کمکم داشت قویتر میشد
میتوانست بدون کمک راه برود و حتی چند قدم توی باغچه با برفی قدم بزند
برفی آهسته آهسته کنارش راه میرفت و هر چند قدم یک بار نگاه میکرد بالا، انگار که میخواست مطمئن شود جونگ کوک هنوز هست
سئول هر روز صبح میآمد و چای میآورد و کنارشان مینشست
تهیونگ هم از سر کار زودتر برمیگشت تا دیرتر با آنها باشد
یک روز بعدازظهر، همه توی ایوان نشسته بودند
آفتاب گرم بود و باد خنک
برفی زیر پاهای جونگ کوک خوابیده بود و سئول روی پلهها نشسته بود و تهیونگ کنار جونگ کوک روی نیمکت
جونگ کوک به باغچه نگاه کرد و گفت
«همه چی عوض شده»
سئول پرسید
«چطور اوما»
«درختا بلندتر شدن باغچه بزرگتر شده و برفی پیرتر»
تهیونگ خندید و گفت
«و من پیرتر»
جونگ کوک نگاه کرد به تهیونگ
«نه تو هنوز همونی»
سئول گفت
«اوما برای فردا برنامه داریم»
«چی»
«میخوایم بریم همون خونه کنار دریا همون جایی که بابا گفت تو دوستش داری»
جونگ کوک نگاه کرد به تهیونگ
«یادته اون شب»
تهیونگ دستش را گرفت
«یادم نیست فقط یادمه گفتی دوست دارم و من هیچی نگفتم»
جونگ کوک خندید
«چهارده سال صبر کردم تا جوابمو بدی»
تهیونگ نگاهش کرد
«حالا جوابمه»
«چی»
«منم دوست دارم از اون روز تا حالا هیچوقت تموم نشد»
سئول بلند شد و گفت
«بسه دیگه من میرم چای بیارم»
خندید و رفت توی آشپزخانه
تهیونگ و جونگ کوک تنها ماندند
برفی خواب بود و خورشید روی صورتشان میتابید
جونگ کوک گفت
«تهیونگ»
«جوندلم»
«چهارده سال فکر میکردم دیگه هیچوقت این لحظه رو نمیبینم»
تهیونگ دستش را محکمتر گرفت
«اما هستی»
«هستم»
سئول با چای برگشت و نشست و هر سه کنار هم
برفی بیدار شد و سرش را گذاشت روی پای سئول
آسمون آبی بود و پرندهها میخواندند
و هیچکس حرف نزد چون نیازی نبود
همه چی درست بود
همه چی سر جایش
چهارده سال انتظار و حالا فقط بودن
همین کافی بود
پارت ۲۶
هفتهی دوم که گذشت، جونگ کوک کمکم داشت قویتر میشد
میتوانست بدون کمک راه برود و حتی چند قدم توی باغچه با برفی قدم بزند
برفی آهسته آهسته کنارش راه میرفت و هر چند قدم یک بار نگاه میکرد بالا، انگار که میخواست مطمئن شود جونگ کوک هنوز هست
سئول هر روز صبح میآمد و چای میآورد و کنارشان مینشست
تهیونگ هم از سر کار زودتر برمیگشت تا دیرتر با آنها باشد
یک روز بعدازظهر، همه توی ایوان نشسته بودند
آفتاب گرم بود و باد خنک
برفی زیر پاهای جونگ کوک خوابیده بود و سئول روی پلهها نشسته بود و تهیونگ کنار جونگ کوک روی نیمکت
جونگ کوک به باغچه نگاه کرد و گفت
«همه چی عوض شده»
سئول پرسید
«چطور اوما»
«درختا بلندتر شدن باغچه بزرگتر شده و برفی پیرتر»
تهیونگ خندید و گفت
«و من پیرتر»
جونگ کوک نگاه کرد به تهیونگ
«نه تو هنوز همونی»
سئول گفت
«اوما برای فردا برنامه داریم»
«چی»
«میخوایم بریم همون خونه کنار دریا همون جایی که بابا گفت تو دوستش داری»
جونگ کوک نگاه کرد به تهیونگ
«یادته اون شب»
تهیونگ دستش را گرفت
«یادم نیست فقط یادمه گفتی دوست دارم و من هیچی نگفتم»
جونگ کوک خندید
«چهارده سال صبر کردم تا جوابمو بدی»
تهیونگ نگاهش کرد
«حالا جوابمه»
«چی»
«منم دوست دارم از اون روز تا حالا هیچوقت تموم نشد»
سئول بلند شد و گفت
«بسه دیگه من میرم چای بیارم»
خندید و رفت توی آشپزخانه
تهیونگ و جونگ کوک تنها ماندند
برفی خواب بود و خورشید روی صورتشان میتابید
جونگ کوک گفت
«تهیونگ»
«جوندلم»
«چهارده سال فکر میکردم دیگه هیچوقت این لحظه رو نمیبینم»
تهیونگ دستش را محکمتر گرفت
«اما هستی»
«هستم»
سئول با چای برگشت و نشست و هر سه کنار هم
برفی بیدار شد و سرش را گذاشت روی پای سئول
آسمون آبی بود و پرندهها میخواندند
و هیچکس حرف نزد چون نیازی نبود
همه چی درست بود
همه چی سر جایش
چهارده سال انتظار و حالا فقط بودن
همین کافی بود
- ۵۰۲
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط