« مردی بین ما »

« مردی بین ما »
پارت ۱۱: «دوگانگیِ زندگی»

ماشین در سکوتی مطلق، جز صدایِ لاستیک‌ها روی آسفالتِ خیسِ شبانه، به سمتِ حومه‌ی شهر می‌رفت. وقتی تهیونگ بالاخره جلویِ یک ساختمانِ نیمه‌لوکس و ناشناس متوقف شد، ضربانِ قلبم در گلویم می‌کوبید. اینجا یک آپارتمانِ شخصی بود که تهیونگ برای لحظاتی که می‌خواست از هیاهو دور باشد، اجاره کرده بود.

واردِ آپارتمان شدیم. فضایِ سرد و مدرنِ آن، با نورِ نارنجیِ چراغ‌هایِ خیابان که از پنجره‌ها به داخل می‌تابید، تضاد عجیبی داشت. تهیونگ کلیدها را روی میزِ ورودی پرت کرد و با آرامشی که حالا دیگر برایم ناشناخته نبود، به سمتم برگشت.

او در چند قدمیِ من ایستاد. نگاهش، که تا چند لحظه پیش در ماشین مثلِ یک غریبه سرد بود، حالا تغییری کرده بود. لایه‌ای از عطش و جدیت در چشمانش موج می‌زد.
«سنا... اینجا، هیچ‌کس نمی‌تونه ما رو پیدا کنه. اینجا، لیسان وجود نداره. فقط من و تو هستیم.»

با صدایِ لرزان پرسیدم: «و وقتی برگردیم؟ وقتی دوباره اون لبخند رو بهش بزنیم؟ چطور می‌تونی اینقدر... بی‌تفاوت باشی؟»

او یک قدم جلو آمد. فاصله‌مان به قدری کم شد که گرمایِ تنش را حس می‌کردم. انگشتش را رویِ لبانم گذاشت تا ساکتم کند.
«بی‌تفاوت نیستم. من فقط یاد گرفتم چطور دو تا زندگیِ متفاوت داشته باشم. یکی برایِ اون، و یکی... برایِ واقعیتی که با تو تجربه می‌کنم.»

او مرا به دیوار پشتِ سرم تکیه داد. دیگر هیچ راهِ فراری نبود. نفس‌هایش به صورتم می‌خورد.
«سنا، من نمی‌خوام دیگه پنهانش کنم. ولی الان زمانش نیست. برای همین ازت می‌خوام... فقط امشب، فقط همین لحظه، تمامِ اون عذابِ وجدان رو بذاری پشتِ درِ این خونه.»

در آن لحظه، قدرتِ کلماتش، همراه با کششِ عجیبی که به سمتش داشتم، تمامِ سدهایِ ذهنم را شکست. لیسان، نامزدی، آبرویِ خانواده... همه در برابرِ واقعیتِ حضوری که در مقابلم بود، رنگ باختند.

او لب‌هایش را به نرمی رویِ لب‌هایم گذاشت. این بار، نه تهدید بود و نه زور؛ یک نیازِ عمیق بود که هر دو در آن غرق شدیم. در آن فضایِ سرد و تاریک، تنها گرمایِ تنِ او بود که حقیقت داشت.

💢💢بچه ها اینجا اسم.. ما.. ته برین تو کام***نت ها بخونید 💢💢

نیمه‌های شب، وقتی از خواب بیدار شدم، تهیونگ در کنارم نبود. رویِ تختِ بزرگِ اتاق نشسته بود و به پنجره خیره شده بود. سایه‌یِ تنومندش رویِ دیوار افتاده بود. متوجه شد که بیدارم. بدون اینکه برگردد، با صدایی که حالا آرامشِ عجیبی داشت، گفت:
«فردا صبح، وقتی برگردیم، همه چیز از نو شروع می‌شه. لیسان قراره در موردِ تاریخِ عروسی با من صحبت کنه. فکر می‌کنی می‌تونی تحملش کنی؟»

به سقف خیره شدم. حقیقتِ تلخ، مثلِ یک پتویِ سنگین رویِ سینه‌ام افتاد.
«باید بتونم... چاره‌ی دیگه‌ای ندارم.»

او برگشت و نگاهی به من انداخت؛ نگاهی که هنوز هم مطمئن نبودم آیا از سرِ عشق است یا چیزی فراتر از آن.
«آره، سنا. تو همیشه چاره‌ای داری. ولی یادت باشه، از این به بعد، تو شریکِ جرمِ منی.»

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۲)

« مردی بین ما »پارت ۱۲: «خیالِ خوشبختی» صبحِ روزِ بعد، نورِ ...

« مردی بین ما »پارت ۱۳: «انتخابِ سخت» شب شده بود و چراغ‌های ...

« مردی بین ما »پارت ۱۰: «نقطه‌ی جوش» وحشتِ ناشی از بازگشتِ ل...

https://wisgoon.com/kim_mari0بانو حمایت شه

«مردی بین ما »پارت : ۷ «شامی با طعم دروغ» ساعت از هشت شب گذش...

«مردی بین ما »پارت : ۵«اعترافی در سکوت» درست زمانی که فکر می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط