عشق خونین یا
🩸 عشق خونین 🩸 یا 🩸𝖇𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝖑𝖔𝖛𝖊🩸
ادامه ی قسمت ششم
تهیونگ (از سمت دیگه با بیسیم):
«کوک، برو کنار. داره میاد. مثل یه سایهی واقعی.»
کوک (با تعجب تو دلش):
«این دختره... واقعاً خودش همهچیزو طراحی کرده؟»
و بعد صدای قدمهای سنگین، کوک و باندش وارد میشن. تهیونگ، شوگا، جیمین، جین و بقیه همراهشن. کوک با چشماش صحنه رو اسکن میکنه. جسد مین جی وسط بندره، و باند لونا مثل پادشاهها وایسادن.
کوک (آهسته به تهیونگ):
«این لونا... دیوونهست یا نابغه؟»
تهیونگ (پوزخند):
«احتمالاً هر دو.»
لونا با قدمهای شمرده به کوک نزدیک میشه.
لونا (با لحنی آرام و کشنده):
«تو فکر کردی من نمیفهمم مینجی دنبال منه؟ من از وقتی باهام تماس گرفت، شروع کردم بازی کردن.»
کوک (با لبخند محو):
«پس این یه نقشهی چندلایهست؟»
لونا:
«همیشه هست. مافیا شطرنج نیست... بیشتر مثل بازی مرگه. یا میزنی، یا میمیرن.»
کوک نگاهش میکنه. یه لحظه، فقط یه لحظه... حس میکنه اون قدرت، اون کنترلی که تو چشم لونا میبینه، خفنتر از هرچیزیه که تا حالا دیده.
کوک (تو دلش):
«این نگاه... خیلی آشناست. مثل خودمه.»
ولی بعد پوزخند میزنه و تو دلش ادامه میده:
«نه. جدی نگیر کوک. هنوز وقت این کارا نیست.»
رزی:
«چی میگی کوک؟ مین جی رو تحویل بگیری؟ یا بفرستیمش ته دریا؟»
کوک (با خونسردی):
«بفرستید. من ترجیح میدم از یادم بره.»
لونا:
«ولی من هیچوقت فراموش نمیکنم.»
چشم تو چشم میشن. یه برق خاص تو چشماشون رد میشه. باندها سکوت کردن، ولی یه کشمکش بیصدا بین لونا و کوک در جریانه.
کوک (با لحن بازیگوش):
«یه روزی منم ممکنه طعمه بشم؟»
لونا (لبخند مرموز):
«اون روز... شاید دیگه خیلی دیر باشه برای برگشت.»
ادامه ی قسمت ششم
تهیونگ (از سمت دیگه با بیسیم):
«کوک، برو کنار. داره میاد. مثل یه سایهی واقعی.»
کوک (با تعجب تو دلش):
«این دختره... واقعاً خودش همهچیزو طراحی کرده؟»
و بعد صدای قدمهای سنگین، کوک و باندش وارد میشن. تهیونگ، شوگا، جیمین، جین و بقیه همراهشن. کوک با چشماش صحنه رو اسکن میکنه. جسد مین جی وسط بندره، و باند لونا مثل پادشاهها وایسادن.
کوک (آهسته به تهیونگ):
«این لونا... دیوونهست یا نابغه؟»
تهیونگ (پوزخند):
«احتمالاً هر دو.»
لونا با قدمهای شمرده به کوک نزدیک میشه.
لونا (با لحنی آرام و کشنده):
«تو فکر کردی من نمیفهمم مینجی دنبال منه؟ من از وقتی باهام تماس گرفت، شروع کردم بازی کردن.»
کوک (با لبخند محو):
«پس این یه نقشهی چندلایهست؟»
لونا:
«همیشه هست. مافیا شطرنج نیست... بیشتر مثل بازی مرگه. یا میزنی، یا میمیرن.»
کوک نگاهش میکنه. یه لحظه، فقط یه لحظه... حس میکنه اون قدرت، اون کنترلی که تو چشم لونا میبینه، خفنتر از هرچیزیه که تا حالا دیده.
کوک (تو دلش):
«این نگاه... خیلی آشناست. مثل خودمه.»
ولی بعد پوزخند میزنه و تو دلش ادامه میده:
«نه. جدی نگیر کوک. هنوز وقت این کارا نیست.»
رزی:
«چی میگی کوک؟ مین جی رو تحویل بگیری؟ یا بفرستیمش ته دریا؟»
کوک (با خونسردی):
«بفرستید. من ترجیح میدم از یادم بره.»
لونا:
«ولی من هیچوقت فراموش نمیکنم.»
چشم تو چشم میشن. یه برق خاص تو چشماشون رد میشه. باندها سکوت کردن، ولی یه کشمکش بیصدا بین لونا و کوک در جریانه.
کوک (با لحن بازیگوش):
«یه روزی منم ممکنه طعمه بشم؟»
لونا (لبخند مرموز):
«اون روز... شاید دیگه خیلی دیر باشه برای برگشت.»
- ۲.۳k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط