پارت ۱۲ |
پارت ۱۲ |
صبح روز بعد...
هنوز زنگ نخورده بود که کل مدرسه فقط دربارهی یک موضوع حرف میزد.
ـ شنیدی؟ آریا دیروز رفته بوده از جونگکوک دفاع کرده!
ـ میگن باهم بیرون بودن.
ـ شاید باهم دوستن...
آریا همین که وارد راهرو شد، نگاههای عجیب بقیه را حس کرد.
زیر لب گفت: ـ باز چی شده...
دو نفر از دخترهای کلاس از کنارش رد شدند.
ـ خودش بود...
ـ همونیه که با جونگکوک دیده شده بود.
آریا اخم کرد.
ـ ببخشید؟
دخترها با دستپاچگی گفتند: ـ هیچی... هیچی...
و سریع دور شدند.
وقتی وارد کلاس شد، جونگکوک طبق معمول روی نیمکت آخر نشسته بود.
لب پایینش هنوز زخم کوچکی داشت.
چند ثانیه نگاهشان به هم افتاد.
اما هر دو خیلی زود نگاهشان را برگرداندند.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
زنگ تفریح...
آریا کنار پنجره ایستاده بود که ناگهان صدای آشنایی شنید.
ـ خب...
برگشت.
جونگکوک روبهرویش ایستاده بود.
ـ باید یه چیزی بگم.
آریا دست به سینه شد.
ـ بگو.
ـ بابت دیروز...
ممنون.
آریا با تعجب نگاهش کرد.
انتظار هر حرفی را داشت...
جز تشکر.
اما قبل از اینکه جواب بدهد، صدای یکی از دوستهای جونگکوک از ته راهرو بلند شد.
ـ اووو... ببین کی داره تشکر میکنه!
چند نفر خندیدند.
جونگکوک همان لحظه اخم کرد.
برای اینکه جلوی دوستهایش ضعیف به نظر نرسد، لحنش را عوض کرد.
ـ البته فکر نکن از این به بعد باهات مهربون میشم.
آریا که از این تغییر ناگهانی ناراحت شده بود، با سردی گفت:
ـ خیالت راحت... اصلاً همچین انتظاری ندارم.
بعد از کنارش رد شد.
جونگکوک چند قدم همانجا ماند.
تهیون نزدیکش شد.
ـ داشتی تشکر میکردی؟
جونگکوک با بیحوصلگی جواب داد: ـ فقط چون دیروز کمک کرد.
ـ مطمئنی فقط همین بود؟
جونگکوک چیزی نگفت.
آخرین زنگ...
آریا مشغول جمع کردن وسایلش بود که یک برگهی تا شده روی میزش دید.
با تعجب آن را باز کرد.
روی برگه فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگه میخوای حقیقت رو دربارهی جونگکوک بدونی، امروز بعد از تعطیلی بیا پشت سالن ورزشی. تنها.»
آریا چند بار جمله را خواند.
نه اسم فرستنده روی برگه بود...
نه هیچ نشانی.
نگاهش ناخودآگاه به سمت جونگکوک رفت.
او بیخبر از همهجا، کیفش را برداشت و از کلاس بیرون رفت.
آریا برگه را محکم در مشت فشرد.
با خودش زمزمه کرد:
ـ «حقیقت...؟»
و نمیدانست تصمیمی که قرار بود بگیرد...
شروع یکی از خطرناکترین اتفاقهای زندگیاش خواهد شد.
پایان پارت ۱۲...
هر لایک و کامنت شما یعنی انگیزه بیشتر برای انتشار سریعتر پارت بعدی.🤍
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
صبح روز بعد...
هنوز زنگ نخورده بود که کل مدرسه فقط دربارهی یک موضوع حرف میزد.
ـ شنیدی؟ آریا دیروز رفته بوده از جونگکوک دفاع کرده!
ـ میگن باهم بیرون بودن.
ـ شاید باهم دوستن...
آریا همین که وارد راهرو شد، نگاههای عجیب بقیه را حس کرد.
زیر لب گفت: ـ باز چی شده...
دو نفر از دخترهای کلاس از کنارش رد شدند.
ـ خودش بود...
ـ همونیه که با جونگکوک دیده شده بود.
آریا اخم کرد.
ـ ببخشید؟
دخترها با دستپاچگی گفتند: ـ هیچی... هیچی...
و سریع دور شدند.
وقتی وارد کلاس شد، جونگکوک طبق معمول روی نیمکت آخر نشسته بود.
لب پایینش هنوز زخم کوچکی داشت.
چند ثانیه نگاهشان به هم افتاد.
اما هر دو خیلی زود نگاهشان را برگرداندند.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
زنگ تفریح...
آریا کنار پنجره ایستاده بود که ناگهان صدای آشنایی شنید.
ـ خب...
برگشت.
جونگکوک روبهرویش ایستاده بود.
ـ باید یه چیزی بگم.
آریا دست به سینه شد.
ـ بگو.
ـ بابت دیروز...
ممنون.
آریا با تعجب نگاهش کرد.
انتظار هر حرفی را داشت...
جز تشکر.
اما قبل از اینکه جواب بدهد، صدای یکی از دوستهای جونگکوک از ته راهرو بلند شد.
ـ اووو... ببین کی داره تشکر میکنه!
چند نفر خندیدند.
جونگکوک همان لحظه اخم کرد.
برای اینکه جلوی دوستهایش ضعیف به نظر نرسد، لحنش را عوض کرد.
ـ البته فکر نکن از این به بعد باهات مهربون میشم.
آریا که از این تغییر ناگهانی ناراحت شده بود، با سردی گفت:
ـ خیالت راحت... اصلاً همچین انتظاری ندارم.
بعد از کنارش رد شد.
جونگکوک چند قدم همانجا ماند.
تهیون نزدیکش شد.
ـ داشتی تشکر میکردی؟
جونگکوک با بیحوصلگی جواب داد: ـ فقط چون دیروز کمک کرد.
ـ مطمئنی فقط همین بود؟
جونگکوک چیزی نگفت.
آخرین زنگ...
آریا مشغول جمع کردن وسایلش بود که یک برگهی تا شده روی میزش دید.
با تعجب آن را باز کرد.
روی برگه فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگه میخوای حقیقت رو دربارهی جونگکوک بدونی، امروز بعد از تعطیلی بیا پشت سالن ورزشی. تنها.»
آریا چند بار جمله را خواند.
نه اسم فرستنده روی برگه بود...
نه هیچ نشانی.
نگاهش ناخودآگاه به سمت جونگکوک رفت.
او بیخبر از همهجا، کیفش را برداشت و از کلاس بیرون رفت.
آریا برگه را محکم در مشت فشرد.
با خودش زمزمه کرد:
ـ «حقیقت...؟»
و نمیدانست تصمیمی که قرار بود بگیرد...
شروع یکی از خطرناکترین اتفاقهای زندگیاش خواهد شد.
پایان پارت ۱۲...
هر لایک و کامنت شما یعنی انگیزه بیشتر برای انتشار سریعتر پارت بعدی.🤍
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۱۴۸
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط