love in the dark④⑨
love in the dark④⑨
همهی وسایلم رو با دستهای لرزون جمع کرده بودم. هر چیز کوچیکی که بوی خونه میداد، بوی او اما دیگه نمیتونستم اونجا بمونم. چمدون رو بستم، کاغذ رو تا زدم و گذاشتم توی کمد جایی که میدونستم چشمش میافته.
در رو آروم بستم و از خونه بیرون زدم.
تازه دو قدم از کوچه دور نشده بودم که گوشیم زنگ خورد. روی صفحه اسم چانهی بود.
ا/ت: جانم داداش؟
چانهی: کجایی؟
ا/ت: چرا میپرسی؟
چانهی: برگشتم خواستم ببینمت.
ا/ت: کجایی؟
چانهی: خونهی جدیدی که گرفتم.
ا/ت: میشه بیام پیشت؟
چانهی: آره، الان آدرس میفرستم.
آدرس رو که فرستاد دنبال کردم. وقتی رسیدم، چانهی در رو باز کرد و نگاهش مستقیم روی چمدونم نشست.
چانهی: چیشده؟
نمیتونستم بگم جونگکوک قاتل مادربزرگمه حتی نمیتونستم اسمش رو بیارم. فقط یه دروغ ساده گفتم؛ دروغی که کمترین درد رو داشت.
ا/ت: جونگکوک برای یه مدت رفته سفر. منم اومدم ببینمت و چند روز پیشت باشم.
چانهی: خوب کردی اومدی.
نگاهش نگران شد اما چیزی نپرسید.
ا/ت: هوجو نیست؟
چانهی: بهت نگفتم؟
ا/ت: چی رو؟
چانهی: جدا شدیم.
ا/ت: چی؟ شما که نامزد بودید، قرار بود ازدواج کنید!
چانهی: جدا شدیم ا/ت حقیقتش درمورد هوجو اشتباه فکر میکردم
ا/ت: بعد از سه سال این رو میگی؟
چانهی: نمیتونم بگم چه اتفاقی افتاده اما دیگه نمیخوام اسمش هم بیارم
سکوت کردم.
ا/ت: باشه میشه وسایلم رو بذارم تو اتاق؟
چانهی: آره برو
چمدون رو بردم داخل اتاق و در رو بستم. همونجا نشستم روی تخت و سرم رو بین دستهام گرفتم.
الان باید چیکار کنم؟
نفسهام میلرزید. دلم میخواست به پلیس زنگ بزنم، اما چی بگم؟ ویدیو؟ پیام ناشناس؟ هیچ چیزی قطعی نبود هیچ مدرکی نداشتم.
اشک از چشمهام سرازیر شد.
ا/ت: چرا جونگکوک؟ چرا باید همچین کاری کنی؟
من فکر میکردم عاشقمی
کوک
در رو که باز کردم
کوک: ا/ت؟ عشقم کجایی؟ بیا با خبر های خوب اومدم فهمیدم قاتل کیه؟
رفتم سمت اتاقمون. در رو باز کردم.
اتاق خالی.
کوک: ا/ت؟
به سمت میز آرایش رفتم. وسایلش نبود. عطرش نبود هیچکدوم از لوازم آرایشش نبود
قلبم تند شد. گوشی رو گرفتم و شمارهاش رو زدم.
((مشترک مورد نظر خاموش میباشد))
نگاهم به کمد خالی افتاد کاغذی دیدم برداشتمش. با دستخط خودش نوشته بود:
«دیگه دنبال من نیا، قاتل عوضی.»
برای چند ثانیه چشمهام تار شد.
قاتل؟
یعنی چی؟ اون چی دیده؟ چی فهمیده؟
زیر لب زمزمه کردم:
کوک: نه ا/ت نههه
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
همهی وسایلم رو با دستهای لرزون جمع کرده بودم. هر چیز کوچیکی که بوی خونه میداد، بوی او اما دیگه نمیتونستم اونجا بمونم. چمدون رو بستم، کاغذ رو تا زدم و گذاشتم توی کمد جایی که میدونستم چشمش میافته.
در رو آروم بستم و از خونه بیرون زدم.
تازه دو قدم از کوچه دور نشده بودم که گوشیم زنگ خورد. روی صفحه اسم چانهی بود.
ا/ت: جانم داداش؟
چانهی: کجایی؟
ا/ت: چرا میپرسی؟
چانهی: برگشتم خواستم ببینمت.
ا/ت: کجایی؟
چانهی: خونهی جدیدی که گرفتم.
ا/ت: میشه بیام پیشت؟
چانهی: آره، الان آدرس میفرستم.
آدرس رو که فرستاد دنبال کردم. وقتی رسیدم، چانهی در رو باز کرد و نگاهش مستقیم روی چمدونم نشست.
چانهی: چیشده؟
نمیتونستم بگم جونگکوک قاتل مادربزرگمه حتی نمیتونستم اسمش رو بیارم. فقط یه دروغ ساده گفتم؛ دروغی که کمترین درد رو داشت.
ا/ت: جونگکوک برای یه مدت رفته سفر. منم اومدم ببینمت و چند روز پیشت باشم.
چانهی: خوب کردی اومدی.
نگاهش نگران شد اما چیزی نپرسید.
ا/ت: هوجو نیست؟
چانهی: بهت نگفتم؟
ا/ت: چی رو؟
چانهی: جدا شدیم.
ا/ت: چی؟ شما که نامزد بودید، قرار بود ازدواج کنید!
چانهی: جدا شدیم ا/ت حقیقتش درمورد هوجو اشتباه فکر میکردم
ا/ت: بعد از سه سال این رو میگی؟
چانهی: نمیتونم بگم چه اتفاقی افتاده اما دیگه نمیخوام اسمش هم بیارم
سکوت کردم.
ا/ت: باشه میشه وسایلم رو بذارم تو اتاق؟
چانهی: آره برو
چمدون رو بردم داخل اتاق و در رو بستم. همونجا نشستم روی تخت و سرم رو بین دستهام گرفتم.
الان باید چیکار کنم؟
نفسهام میلرزید. دلم میخواست به پلیس زنگ بزنم، اما چی بگم؟ ویدیو؟ پیام ناشناس؟ هیچ چیزی قطعی نبود هیچ مدرکی نداشتم.
اشک از چشمهام سرازیر شد.
ا/ت: چرا جونگکوک؟ چرا باید همچین کاری کنی؟
من فکر میکردم عاشقمی
کوک
در رو که باز کردم
کوک: ا/ت؟ عشقم کجایی؟ بیا با خبر های خوب اومدم فهمیدم قاتل کیه؟
رفتم سمت اتاقمون. در رو باز کردم.
اتاق خالی.
کوک: ا/ت؟
به سمت میز آرایش رفتم. وسایلش نبود. عطرش نبود هیچکدوم از لوازم آرایشش نبود
قلبم تند شد. گوشی رو گرفتم و شمارهاش رو زدم.
((مشترک مورد نظر خاموش میباشد))
نگاهم به کمد خالی افتاد کاغذی دیدم برداشتمش. با دستخط خودش نوشته بود:
«دیگه دنبال من نیا، قاتل عوضی.»
برای چند ثانیه چشمهام تار شد.
قاتل؟
یعنی چی؟ اون چی دیده؟ چی فهمیده؟
زیر لب زمزمه کردم:
کوک: نه ا/ت نههه
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۴.۸k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط