پارت آخر

پارت آخر

یونا بدو بدو اومد جلو و دید دهن سوآ پر خون شده و به نامجون گفت:منتظر چی هستی ها؟*داد*بیا کمک کن بغلش کنیم ببریمش بیمارستان

*نامجون سوآ رو براید استایل بغل کرد و گذاشتش توی ماشین و 5 دقیقه ای رسیدن بیمارستان*

پرش زمانی به بیمارستان

نامجون و یونا و دوهیون روی صندلی نشسته بودن و گریه و دعا میکردن که دکتر اومد...

نامجون:آقای دکتر حالش خوبه؟میتونم برم ببینمش؟

دکتر:بله ایشون به هوش اومدن میتونید برید ببینیدش

*نامجون بدو بدو رفت به سمت سوآ*

نامجون:عزیز بابا حالت خوبه؟قلبت درد نمیکنه:ببخ...

سوآ پرید وسط حرف نامجون و گفت:هه!😏
همین چند ساعت پیش که هیچیم نبود دختره ی هرزه بودم الان که دارم میمیرم شدم عزیز بابا؟*بغض و عصبانی*

نامجون:ببخشید زندگیم من این‌همه در حق تو ظلم کردم حالا وقتشه که جبرانش کنم*گریه* و نامجون رفت برای سوآ یه دست لباس خوشگل(عکسشو میزارم)،لوازم تحریر جدید برا مدرسش(عکسشو میزارم)و وسیله برای اتاقش(تخت سالم،میز،پرده...)
خرید و دیگه بین هیچکدومشون فرق نزاشت

ویو سوآ:از وقتی بابام باهامون درست رفتار میکنه زندگیمون شده اِین بهشت خیلی باهام مهربون شده منو دوهیون رو هم اندازه دوست داره

پایان




مرسی که از پارت های قبلی حمایت کردین قندکای من
دیدگاه ها (۳)

تکپارتی کوک وقتی فکر میکرد بهش خیانت کردیویو ا.ت:از خواب بید...

معرفی شخصیت ها:ا.ت:زن جیمین،مادر یک بچه ی 2/3 ماهه و 5 ساله ...

p4 نامجون بدو بدو اومد جلوی سوآ وایستاد و بهش یک سیلی زد و گ...

p1ویو یونا:ساعت10شب بود دوهیون و سوآ توی اتاقشون بودن منم دا...

p2ویو نامجون:خیلی عذاب وجدان داشتم یونا راست میگفت آخه سوآ ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط