Chapter Seven, S², Part ⁹

Chapter Seven, S², Part ⁹
راستش حرف جیمین درست بود. بعد از یک روز استراحت، صبحی که شروع شده بود از باز شدن چشم های یونگی آغاز شده بود. اما از زمانی که چشم باز کرده بود جیمین حتی یک لحظه ام به ملاقاتش نرفته بود.

< کجا میری؟
؛ هیچ جا، الآن میام

پسر بزرگتر در حالی که کوک داشت رد میشد بهش نگاه میکرد و حرکاتش رو دنبال میکرد. به محض ورودش به اتاق ظرف آب رو خالی کرد روش. جیمینی که تمام این مدت خودشو به خواب زده بود، بال بال زنان در حالی که نفس میگرفت، سریعا نشست.

+ روانیه احمق! چیکار میکنی!؟
؛ خب خوبه با یه کاسه آب هر دو کاری که میخواستم بکنمو کردم، هم بیدار شدی هم تمیز
+ بیشتر خیسم کردی تا تمیز!

یه لحظه کلمه ی تمیز توی ذهنش تکرار شد.

+ تمیز؟ تمیز چرا؟
؛ از بس تو حالت تب و لرز، عرق سرد کرده بودی. خودت مریض شی کسی بلد نیست ازت مراقبت کنه ها، حالا که یونگی چشماشو باز کرده نوبت نگیر برا نفر بعدی

چهره اش به فکر فرو رفت.. چرا باید تب و لرز بکنه؟ اون که شب، قبل از اینکه بخوابه حالش خوب بود..
به جونگ کوک نگا کرد.

+ چیه؟ اومدی برای تماشای رقص محلی؟ برو لباس بیار دیگه

چشماش رو چرخوند و از اتاق خارج شد.
.
.
+ جیمینم، میشه بیام داخل؟
_ بیا داخل

نهایت تلاشش رو میکرد که جوری رفتار کنه که انگار شب قبلی وجود نداشته.

+ خوش حالم چشماتون رو باز کردید، راستش، فکر میکنم حالا که همه چیز رو میدونید، بهتر باشه زودتر کار هارو جلو ببریم تا وضع از این بدتر نشه
_ حس میکنم دیشب افکار و کابوس هامو بلند بلند گفتم...

حالت چهره ی جیمین عوض شد.

_ حس میکنم به جز اینکه تو ذهنم یه بار شنیدمشون، یه بارم با گوشام شنیدم..
+ میتونه اتفاق افتاده باشه
_ دیشب کی پیشم بود؟
+ من، ولی تا زمانی که من پیشتون بودم، چیزی نگفتید

کی میتونست بگه نه و باور نکنه؟

+ به هر حال من نیاز دارم به وسایلم. میخوام امروز با افسر.. تهیونگ یا دونگ جو هیونگ برم شهر تا وسایلم رو از خونه بیارم
_ ولی شدنی نیست، جدا از اینکه گارد سلطنتی میتونه ببینتتون، احتمالا اونی که همچین فرمانی رو از دهن من داده پس قطعا جایزه ای برای گرفتنتون هم گذاشته، پس هر شخص عادی ای که تو حومه شهره، میتونه به راحتی به گارد سلطنتی لوتون بده.
+ اما با اتفاقی که دیروز افتاد، صلاح نمیدونم بیشتر از این کشش بدیم
_ فعلا کاری نکنید

جیمین سری به معنی فهمیدن تکون داد و با اشاره اجازه ی خروج گرفت.
دیدگاه ها (۰)

Chapter Seven, S², Part ¹⁰وقتی که جیمین از اتاق خارج شد انگا...

Chapter Seven, S², Part ⁸از نیمه شب گذشته بود و همون طور که ...

Chapter Seven, S², Part ⁷جیمین انگار که از قبل بدونه، بی تعج...

آخرین زمزمه ی سایه ها پارت۱۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط