داشتم به ماه نگاه میکردمکه
داشتم به ماه نگاه میکردم..که..
احساس کردم چند نفر دورمو گرفتن..تاریکن..انقد تاریک که اجازه نمیدن نور ماه رو به خوبی ببینم..
یه لحظه وایسا! فکر کنم..فکر کنم اونا افکارم باشن..
افکار! افکار! افکار!
دیگه نور ماه دیده نمیشه..همش سیاهیه
فکر کنم خوابم برده.میخوام بیدار شم ولی نمیتونم..!
یه صدایی تو ذهنم میگه باید بلند شم..وگرنه دیگه نمیتونم به زندگی ادامه بدم..
چشامو وا میکنم..نور ماه به صورتم میتابه..چندتا کرم شب تاب اون ور دارن باهم ور میرن..هوا خوبه،نسیم...! آره داره نسیم میوزه
دوباره صدایی میشنوم..یکی میگه که باید بیدار شم..
ادامه دارد...
*نوشته خودم*
( ر.کاف )
احساس کردم چند نفر دورمو گرفتن..تاریکن..انقد تاریک که اجازه نمیدن نور ماه رو به خوبی ببینم..
یه لحظه وایسا! فکر کنم..فکر کنم اونا افکارم باشن..
افکار! افکار! افکار!
دیگه نور ماه دیده نمیشه..همش سیاهیه
فکر کنم خوابم برده.میخوام بیدار شم ولی نمیتونم..!
یه صدایی تو ذهنم میگه باید بلند شم..وگرنه دیگه نمیتونم به زندگی ادامه بدم..
چشامو وا میکنم..نور ماه به صورتم میتابه..چندتا کرم شب تاب اون ور دارن باهم ور میرن..هوا خوبه،نسیم...! آره داره نسیم میوزه
دوباره صدایی میشنوم..یکی میگه که باید بیدار شم..
ادامه دارد...
*نوشته خودم*
( ر.کاف )
- ۲۲.۲k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط