سایههای کلاغ
سایههای کلاغ
پارت سیودوم | فرار از قفس
همهجا تاریک بود.
آوا با سردرد شدیدی چشمهایش را باز کرد.
اولین چیزی که دید...
سقف چوبی اتاقی قدیمی بود.
دستانش با طناب به دستهی یک صندلی بسته شده بودند.
نبضش تند شد.
نفسهایش نامنظم بود.
با تمام قدرت طناب را کشید.
بیفایده...
درِ اتاق آرام باز شد.
مردی با همان کت سفید وارد شد.
چهرهاش آرام بود.
بیش از حد آرام.
همان آرامشی که آدم را میترساند.
او لبخند زد.
ـ «بالاخره بیدار شدی.»
آوا با خشم نگاهش کرد.
ـ «تو کی هستی؟!»
ـ «اسم من... دانیاله.»
ـ «منو چرا آوردی اینجا؟»
دانیال صندلی روبهرویش را کشید و نشست.
ـ «چون تو، چیزی رو داری که همه دنبالش هستن.»
ـ «چی؟»
ـ «خاطراتی که هنوز یادت نیومده.»
---
همان لحظه...
در عمارت بلکهالو...
آرمان میز را با مشت واژگون کرد.
تمام افرادش ساکت بودند.
هیچکس جرئت حرف زدن نداشت.
ـ «دوربینها؟»
ـ «همه همزمان از کار افتادن، رئیس.»
ـ «ماشینها؟»
ـ «ردشون گم شده.»
آرمان از شدت خشم نفس عمیقی کشید.
ـ «زمین و آسمون رو بگردین...»
صدایش لرزید.
ـ «آوا رو برام پیدا کنین...»
---
کاوه ساکت کنار پنجره ایستاده بود.
همه فکر میکردند آرام است.
اما لیانا میدانست...
این سکوت، قبل از طوفان است.
او آرام گفت:
ـ «نباید تنها بری.»
کاوه بدون اینکه برگردد، اسلحهاش را پر کرد.
ـ «نمیتونم صبر کنم.»
ـ «اگه تله باشه چی؟»
ـ «باشه.»
ـ «ممکنه کشته بشی.»
کاوه برای اولین بار برگشت.
لبخند کوچکی زد.
ـ «اون دختر... سه بار برای من گریه کرده.»
مکث کرد.
ـ «نمیذارم بار چهارم، روی قبرم گریه کنه.»
لیانا چشمهایش را بست.
دیگر حرفی برای منصرف کردنش نداشت.
---
دانیال آرام از جیبش یک گردنبند بیرون آورد.
همان گردنبند کلاغ.
اما...
نصفش شکسته بود.
آن را جلوی آوا گرفت.
ـ «میشناسیش؟»
آوا با دقت نگاه کرد.
ناگهان...
تصویری در ذهنش جرقه زد.
دختربچهای که میان شعلههای آتش گریه میکرد...
دست مردی را گرفته بود...
و صدایی که فریاد میزد:
«فرار کن، آوا! پشت سرتو نگاه نکن!»
آوا با وحشت سرش را گرفت.
ـ «نه...»
نفسش بالا نمیآمد.
ـ «این... این خاطره چیه؟!»
دانیال لبخند زد.
ـ «حافظهت داره برمیگرده.»
---
اما چیزی که دانیال نمیدانست...
آوا از بچگی یک عادت عجیب داشت.
وقتی مضطرب میشد...
انگشتر کوچکش را میچرخاند.
الان هم همان کار را کرد.
و ناگهان متوجه شد...
نگین انگشترش تیز است.
خیلی آرام...
بدون اینکه دانیال بفهمد...
شروع کرد طناب را بریدن.
هر حرکت...
تنها چند میلیمتر.
اما امید، دوباره در دلش زنده شد.
---
در همان زمان...
کاوه به تنهایی وارد جنگل شده بود.
باران دوباره شروع شده بود.
او رد لاستیکهای ماشین را دنبال میکرد.
ناگهان روی زمین چیزی برق زد.
خم شد.
نقاب شکستهی آوا بود.
آن را برداشت.
لبخند غمگینی زد و آرام زمزمه کرد:
ـ «ردتو پیدا کردم...»
همان لحظه...
صدای مسلح شدن یک اسلحه از پشت سرش آمد.
ـ «همینجا وایسا.»
کاوه آرام برگشت.
نیما.
با چند مرد مسلح.
نیما پوزخند زد.
ـ «میدونستم تنهایی میای.»
کاوه اسلحهاش را آرام بالا آورد.
ـ «از سر راهم برو.»
نیما خندید.
ـ «یا چی؟»
ـ «یا مجبورم میکنی دوباره برادرمو از دست بدم.»
لبخند نیما محو شد.
باران شدیدتر بارید.
دو برادر...
روبهروی هم ایستاده بودند.
هر دو با اسلحه.
هر دو زخمی.
و هر دو...
آمادهی جنگ.
پارت سیودوم | فرار از قفس
همهجا تاریک بود.
آوا با سردرد شدیدی چشمهایش را باز کرد.
اولین چیزی که دید...
سقف چوبی اتاقی قدیمی بود.
دستانش با طناب به دستهی یک صندلی بسته شده بودند.
نبضش تند شد.
نفسهایش نامنظم بود.
با تمام قدرت طناب را کشید.
بیفایده...
درِ اتاق آرام باز شد.
مردی با همان کت سفید وارد شد.
چهرهاش آرام بود.
بیش از حد آرام.
همان آرامشی که آدم را میترساند.
او لبخند زد.
ـ «بالاخره بیدار شدی.»
آوا با خشم نگاهش کرد.
ـ «تو کی هستی؟!»
ـ «اسم من... دانیاله.»
ـ «منو چرا آوردی اینجا؟»
دانیال صندلی روبهرویش را کشید و نشست.
ـ «چون تو، چیزی رو داری که همه دنبالش هستن.»
ـ «چی؟»
ـ «خاطراتی که هنوز یادت نیومده.»
---
همان لحظه...
در عمارت بلکهالو...
آرمان میز را با مشت واژگون کرد.
تمام افرادش ساکت بودند.
هیچکس جرئت حرف زدن نداشت.
ـ «دوربینها؟»
ـ «همه همزمان از کار افتادن، رئیس.»
ـ «ماشینها؟»
ـ «ردشون گم شده.»
آرمان از شدت خشم نفس عمیقی کشید.
ـ «زمین و آسمون رو بگردین...»
صدایش لرزید.
ـ «آوا رو برام پیدا کنین...»
---
کاوه ساکت کنار پنجره ایستاده بود.
همه فکر میکردند آرام است.
اما لیانا میدانست...
این سکوت، قبل از طوفان است.
او آرام گفت:
ـ «نباید تنها بری.»
کاوه بدون اینکه برگردد، اسلحهاش را پر کرد.
ـ «نمیتونم صبر کنم.»
ـ «اگه تله باشه چی؟»
ـ «باشه.»
ـ «ممکنه کشته بشی.»
کاوه برای اولین بار برگشت.
لبخند کوچکی زد.
ـ «اون دختر... سه بار برای من گریه کرده.»
مکث کرد.
ـ «نمیذارم بار چهارم، روی قبرم گریه کنه.»
لیانا چشمهایش را بست.
دیگر حرفی برای منصرف کردنش نداشت.
---
دانیال آرام از جیبش یک گردنبند بیرون آورد.
همان گردنبند کلاغ.
اما...
نصفش شکسته بود.
آن را جلوی آوا گرفت.
ـ «میشناسیش؟»
آوا با دقت نگاه کرد.
ناگهان...
تصویری در ذهنش جرقه زد.
دختربچهای که میان شعلههای آتش گریه میکرد...
دست مردی را گرفته بود...
و صدایی که فریاد میزد:
«فرار کن، آوا! پشت سرتو نگاه نکن!»
آوا با وحشت سرش را گرفت.
ـ «نه...»
نفسش بالا نمیآمد.
ـ «این... این خاطره چیه؟!»
دانیال لبخند زد.
ـ «حافظهت داره برمیگرده.»
---
اما چیزی که دانیال نمیدانست...
آوا از بچگی یک عادت عجیب داشت.
وقتی مضطرب میشد...
انگشتر کوچکش را میچرخاند.
الان هم همان کار را کرد.
و ناگهان متوجه شد...
نگین انگشترش تیز است.
خیلی آرام...
بدون اینکه دانیال بفهمد...
شروع کرد طناب را بریدن.
هر حرکت...
تنها چند میلیمتر.
اما امید، دوباره در دلش زنده شد.
---
در همان زمان...
کاوه به تنهایی وارد جنگل شده بود.
باران دوباره شروع شده بود.
او رد لاستیکهای ماشین را دنبال میکرد.
ناگهان روی زمین چیزی برق زد.
خم شد.
نقاب شکستهی آوا بود.
آن را برداشت.
لبخند غمگینی زد و آرام زمزمه کرد:
ـ «ردتو پیدا کردم...»
همان لحظه...
صدای مسلح شدن یک اسلحه از پشت سرش آمد.
ـ «همینجا وایسا.»
کاوه آرام برگشت.
نیما.
با چند مرد مسلح.
نیما پوزخند زد.
ـ «میدونستم تنهایی میای.»
کاوه اسلحهاش را آرام بالا آورد.
ـ «از سر راهم برو.»
نیما خندید.
ـ «یا چی؟»
ـ «یا مجبورم میکنی دوباره برادرمو از دست بدم.»
لبخند نیما محو شد.
باران شدیدتر بارید.
دو برادر...
روبهروی هم ایستاده بودند.
هر دو با اسلحه.
هر دو زخمی.
و هر دو...
آمادهی جنگ.
- ۳۲
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط