Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۸۱
ایزابلا با ناامیدی به سقف نگاه کرد و دستش را روی گردنبندش گذاشت«آنا... اگه اتفاقی براش بیفته... من خودمو نمیبخشم»
آنا«اتفاقی نمیوفته...بابام قویترین مردیه که میشناسم»
ایزابلا«منم میدونم... ولی اون پیرمرد... پدر خودشه...میدونه ضعفاش کجاست!»
آنا«بابا هیچ ضعفی نداره»
ایزابلا نگاهش را به آنا دوخت«داره...من»
سکوت شد و آنا دست ایزابلا را محکمتر فشرد... نمیدانست چه بگوید، ایزابلا راست میگفت، ولادیمر برای ایزابلا، هر کاری میکرد...حتی میرفت توی دل خطرناکترین نقشهها
صدای قدم در راهرو، هر دو به در نگاه کردند
در باز شد و مایکل امد داخل صورتش مثل همیشه خشک، ولی توی چشمهاش یه خبر بود«خانوم ایزابلا... رئیس برگشت.»
ایزابلا نفس راحتی کشید« کجاست؟»
مایکل«تو دفترش...چند تا زخم سطحی داره، ولی خوبه... گفت میاد پیشتون بعد از اینکه کاراشو تموم کنه»
آنا«زخم؟ چه جوری؟»
مایکل«به مشکل خوردیم ولی فقط یه ترکش به دست رئیس خورده...خوب میشه!»
ایزابلا«میتونم ببینمش؟»
مایکل«بهتره صبر کنید خودشون بیان،فعلا یکم عصبانیه»
ایزابلا با ناراحتی گفت«باشه!»
مایکل رفت و در بسته شد ..آنا به ایزابلا نگاه کرد«دیدی؟ گفتم اتفاقی نمیوفته!»
ایزابلا«هنوز تموم نشده...اون پیرمرد هنوز زنده است »
آنا«پیداش میکنن،بابا قول داده!»
ایزابلا چیزی نگفت...
نیم ساعت بعد، در باز شد و ولادیمر وارد شد... دست راستش باندپیچی شده بود و صورتش خسته و عصبانی بود، ولی چشم هاش، وقتی به ایزابلا رسید، نرم شد، فقط یک لحظه ولی آنا و ایزابلا دیدین
ولادیمر«بیداری شدی؟»
ایزابلا«آره، دستت چطوره؟»
ولادیمر«چیزی نیست فقط یه خراش ساده است»
رفت کنار تخت و روی لبه نشست و دست سالمش را دراز کرد و دست ایزابلا را گرفت...
ولادیمر«ترسیدی؟»
ایزابلا«اگه بگم نه یه دروغه بزرگه»
ولادیمر«منم...هر وقت دوری، میترسم!»
آنا که تا حالا ساکت بود، آرام بلند شد و رفت بیرون، حس کرد این لحظه، مال خودشون است..
در بسته شد و ایزابلا به ولادیمر نگاه کرد«پیداش کردی؟»
ولادیمر«نه...زودتر فرار کرده بود»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۸۱
ایزابلا با ناامیدی به سقف نگاه کرد و دستش را روی گردنبندش گذاشت«آنا... اگه اتفاقی براش بیفته... من خودمو نمیبخشم»
آنا«اتفاقی نمیوفته...بابام قویترین مردیه که میشناسم»
ایزابلا«منم میدونم... ولی اون پیرمرد... پدر خودشه...میدونه ضعفاش کجاست!»
آنا«بابا هیچ ضعفی نداره»
ایزابلا نگاهش را به آنا دوخت«داره...من»
سکوت شد و آنا دست ایزابلا را محکمتر فشرد... نمیدانست چه بگوید، ایزابلا راست میگفت، ولادیمر برای ایزابلا، هر کاری میکرد...حتی میرفت توی دل خطرناکترین نقشهها
صدای قدم در راهرو، هر دو به در نگاه کردند
در باز شد و مایکل امد داخل صورتش مثل همیشه خشک، ولی توی چشمهاش یه خبر بود«خانوم ایزابلا... رئیس برگشت.»
ایزابلا نفس راحتی کشید« کجاست؟»
مایکل«تو دفترش...چند تا زخم سطحی داره، ولی خوبه... گفت میاد پیشتون بعد از اینکه کاراشو تموم کنه»
آنا«زخم؟ چه جوری؟»
مایکل«به مشکل خوردیم ولی فقط یه ترکش به دست رئیس خورده...خوب میشه!»
ایزابلا«میتونم ببینمش؟»
مایکل«بهتره صبر کنید خودشون بیان،فعلا یکم عصبانیه»
ایزابلا با ناراحتی گفت«باشه!»
مایکل رفت و در بسته شد ..آنا به ایزابلا نگاه کرد«دیدی؟ گفتم اتفاقی نمیوفته!»
ایزابلا«هنوز تموم نشده...اون پیرمرد هنوز زنده است »
آنا«پیداش میکنن،بابا قول داده!»
ایزابلا چیزی نگفت...
نیم ساعت بعد، در باز شد و ولادیمر وارد شد... دست راستش باندپیچی شده بود و صورتش خسته و عصبانی بود، ولی چشم هاش، وقتی به ایزابلا رسید، نرم شد، فقط یک لحظه ولی آنا و ایزابلا دیدین
ولادیمر«بیداری شدی؟»
ایزابلا«آره، دستت چطوره؟»
ولادیمر«چیزی نیست فقط یه خراش ساده است»
رفت کنار تخت و روی لبه نشست و دست سالمش را دراز کرد و دست ایزابلا را گرفت...
ولادیمر«ترسیدی؟»
ایزابلا«اگه بگم نه یه دروغه بزرگه»
ولادیمر«منم...هر وقت دوری، میترسم!»
آنا که تا حالا ساکت بود، آرام بلند شد و رفت بیرون، حس کرد این لحظه، مال خودشون است..
در بسته شد و ایزابلا به ولادیمر نگاه کرد«پیداش کردی؟»
ولادیمر«نه...زودتر فرار کرده بود»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۱.۷k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط