برادر خوانده
{برادر خوانده}
part:6
تهیونگ:بیدار شو کوک!
جونگکوک:نمیخوام!!
تهیونگ:کوک رو اعصابم راه نرو!
جونگکوک:تهیونگ!!من نمیخوام برم مدرسه خودت برو!
تهیونگ:لجباز کوچولو زود باش دیرت میشه هااا
جونگکوک با نارضایتی بلند شد و لباس فرمش و پوشید
تهیونگ:بیا صبحانه بخور
جونگکوک نشست و با اشتها شروع به خوردن کرد
تهیونگ:این پول و بگیر و تو مدرسه از سلف ناهار بخر
جونگکوک:باشه راستی...بابایی میای دنبالم؟
تهیونگ:اولن من بابات نیستم و جفتتم!دومن آره خودم مبام دنبالت و اگه کسی اومد دنبالت اصلا سوار ماشینش نشو!
جونگکوک:خیلی خوب جفت من منتظرت میمونم میشه من و برسونی؟!
تهیونگ:آره
توی ماشین نشستند که تهیونگ شیرموزی سمت جونگکوک گرفت،جونگکوک با چشم های ستاره ای شیرموز و از تهیونگ گرفت و بوسه ای روی گونه اش گذاشت و برای اینکه حرصش و دربیاره گفت
جونگکوک:مرسی بابایی!من عاشق شیرموزم!
تهیونگ از کلمه بابایی خوشش نمیاومد ولی به هرحال...اون جونگکوک بود و حق نداشت چیزی بهش بگه!به علاوه کلمه بابایی از زبون جونگکوک قشنگ تر بود و حاضر بود ساعت ها بشینه و به اون کلمه گوش بده
تهیونگ:خواهش میکنم!(لبخند)
و شروع کرد به حرکت کردن...درسته که تهیونک هنوز نمیدونست جفتش جونگکوکه ولی همینجوری هم بهش دل باخته بود،کمی بعد جلوی در مدرسه ایستاد نگاهی انداخت دلش برای تهیونگ تنک میشد...سریع بوسه ای دوباره روی گونه اش گذاشت و گفت
جونگکوک:من رفتم بابا
تهیونگ:برو مواظب خودت باش زیاد نزدیک آلفا ها نشو!
جونگکوک:چشم خدافظ!
جونگکوک وارد حیاط شد و رفت رو یکی از صندلی های کافه تریا نشست و منتظر جیمین شد..کمی بعد حدودا نیم ساعت گذشته بود که دستی روی شونه اش حس کرد
جیمین:ببخشید دیر اومدم!(نفسنفس)
جونگکوک:موردی نیست!بیا بریم من و تو همکلاس شدیم باید بریم کلاس ب/۳
جیمین:بریم
رایحه وانیل جونگکوک و گل رز جیمین توی سالن پیچیده بود و آلفا ها رو از خود بیخود میکرد...وارد کلاس شدن و روی صندلی های خود نشستند
معلم:سلام بچه ها من مین هو هستم اگه میشه هو صدام کنید!(لبخند)
بچه ها:چشم آقای هو!(بلند)
معلم:بیاین باهم آشنا بشیم
همه یکی یکی و به نوبت خودشون و معرفی کردن...
جان:من جانی ام و یه آلفام
جیسو:منم جیسو ام و یه امگام
نوبت به جونگکوک و جیمین رسید
معلم:خودتون و معرفی کنید!(لبخند)
جونگکوک:من جعون جونگکوک ام و یه امگام
جیمین:منم پارک جیمینم و منم یه امگام
معلم:خوب نمیخوام روز اول سخت بگیرم پس فقط بیاید یکم ریاضی حل کنیم!(این ریاضی همه جا هست😭)
جونگکوک درس ها رو زود یاد گرفت و مشغول حل کردن مسعله ای شد
(فلش بک،زنگ آخر)
جیمین و جونگکوک تا بیرون از مدرسه با هم حرف زدن و وقتی رفتن بیرون جیمین پدر خودش و دید و جونگکوک هم پدرش تهیونگ
خوب اینم از این پارت با اینکه حمایت ها خیلی کمه ولی من پارت گذاشتم دستم شکست شما هم حمایت کنید دیگههه🥲
part:6
تهیونگ:بیدار شو کوک!
جونگکوک:نمیخوام!!
تهیونگ:کوک رو اعصابم راه نرو!
جونگکوک:تهیونگ!!من نمیخوام برم مدرسه خودت برو!
تهیونگ:لجباز کوچولو زود باش دیرت میشه هااا
جونگکوک با نارضایتی بلند شد و لباس فرمش و پوشید
تهیونگ:بیا صبحانه بخور
جونگکوک نشست و با اشتها شروع به خوردن کرد
تهیونگ:این پول و بگیر و تو مدرسه از سلف ناهار بخر
جونگکوک:باشه راستی...بابایی میای دنبالم؟
تهیونگ:اولن من بابات نیستم و جفتتم!دومن آره خودم مبام دنبالت و اگه کسی اومد دنبالت اصلا سوار ماشینش نشو!
جونگکوک:خیلی خوب جفت من منتظرت میمونم میشه من و برسونی؟!
تهیونگ:آره
توی ماشین نشستند که تهیونگ شیرموزی سمت جونگکوک گرفت،جونگکوک با چشم های ستاره ای شیرموز و از تهیونگ گرفت و بوسه ای روی گونه اش گذاشت و برای اینکه حرصش و دربیاره گفت
جونگکوک:مرسی بابایی!من عاشق شیرموزم!
تهیونگ از کلمه بابایی خوشش نمیاومد ولی به هرحال...اون جونگکوک بود و حق نداشت چیزی بهش بگه!به علاوه کلمه بابایی از زبون جونگکوک قشنگ تر بود و حاضر بود ساعت ها بشینه و به اون کلمه گوش بده
تهیونگ:خواهش میکنم!(لبخند)
و شروع کرد به حرکت کردن...درسته که تهیونک هنوز نمیدونست جفتش جونگکوکه ولی همینجوری هم بهش دل باخته بود،کمی بعد جلوی در مدرسه ایستاد نگاهی انداخت دلش برای تهیونگ تنک میشد...سریع بوسه ای دوباره روی گونه اش گذاشت و گفت
جونگکوک:من رفتم بابا
تهیونگ:برو مواظب خودت باش زیاد نزدیک آلفا ها نشو!
جونگکوک:چشم خدافظ!
جونگکوک وارد حیاط شد و رفت رو یکی از صندلی های کافه تریا نشست و منتظر جیمین شد..کمی بعد حدودا نیم ساعت گذشته بود که دستی روی شونه اش حس کرد
جیمین:ببخشید دیر اومدم!(نفسنفس)
جونگکوک:موردی نیست!بیا بریم من و تو همکلاس شدیم باید بریم کلاس ب/۳
جیمین:بریم
رایحه وانیل جونگکوک و گل رز جیمین توی سالن پیچیده بود و آلفا ها رو از خود بیخود میکرد...وارد کلاس شدن و روی صندلی های خود نشستند
معلم:سلام بچه ها من مین هو هستم اگه میشه هو صدام کنید!(لبخند)
بچه ها:چشم آقای هو!(بلند)
معلم:بیاین باهم آشنا بشیم
همه یکی یکی و به نوبت خودشون و معرفی کردن...
جان:من جانی ام و یه آلفام
جیسو:منم جیسو ام و یه امگام
نوبت به جونگکوک و جیمین رسید
معلم:خودتون و معرفی کنید!(لبخند)
جونگکوک:من جعون جونگکوک ام و یه امگام
جیمین:منم پارک جیمینم و منم یه امگام
معلم:خوب نمیخوام روز اول سخت بگیرم پس فقط بیاید یکم ریاضی حل کنیم!(این ریاضی همه جا هست😭)
جونگکوک درس ها رو زود یاد گرفت و مشغول حل کردن مسعله ای شد
(فلش بک،زنگ آخر)
جیمین و جونگکوک تا بیرون از مدرسه با هم حرف زدن و وقتی رفتن بیرون جیمین پدر خودش و دید و جونگکوک هم پدرش تهیونگ
خوب اینم از این پارت با اینکه حمایت ها خیلی کمه ولی من پارت گذاشتم دستم شکست شما هم حمایت کنید دیگههه🥲
- ۱۷.۶k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط