#still_with_you

#still_with_you

#هنوز.با.تو.پارت.۳

ویو ا.ت:

یهو دیدم کوک اومد و کنار میز ما ایستاد، بدون اینکه نگاهش رو از من برداره گفت:

جونگ‌کوک: 
خانم کیم، اینجا جا خالیه؟

من یه لحظه جا خوردم و با تعجب نگاش کردم.

ا.ت: 
آره... بفرمایید.

جونگ‌کوک لبخند خیلی کم‌رنگی زد و نشست روی صندلی کنار لونا، درست پشت تهیونگ.

تهیونگ از همون پشت سرش پوزخند زد و آروم گفت:

تهیونگ: 
چه تصادف جالبی...

جونگ‌کوک هم بدون اینکه برگرده جواب داد:

جونگ‌کوک: 
آره... خیلی جالب.

من و لونا به هم نگاه کردیم. معلوم بود این دوتا از هم دل خوشی ندارن، ولی نمی‌فهمیدم چرا.

ویو لونا:

از همون اول معلوم بود که بین جونگ‌کوک و تهیونگ یه چیزی هست. 
یه دشمنی قدیمی، یه کینه پنهون... یا شاید هم چیزی بیشتر از اینا.

من آروم به ا.ت گفتم:

لونا: 
فکر کنم این دو نفر امروز روزمون رو جهنم کنن.

ا.ت خندید، ولی خنده‌ش بیشتر از اینکه از سر خنده باشه، از روی استرس بود.

ا.ت: 
فقط امیدوارم دعوا نکنن...

هنوز حرفش تموم نشده بود که استاد وارد کلاس شد.

استاد: 
سلام دانشجوها. امروز اولین جلسه‌ست، پس لطفاً ساکت و منظم باشید.

همه ساکت شدیم و کلاس شروع شد. 
ولی راستش هیچ‌کس حواسش به درس نبود. 
نه من، نه ا.ت، نه حتی اون دوتا پسر نچسب!

ویو ا.ت:

وسط کلاس حس می‌کردم یکی داره نگاهم می‌کنه. 
برگشتم عقب... تهیونگ بود. 
به محض اینکه نگاهمون به هم افتاد، خیلی آروم لبخند زد.

نفسم توی سینه حبس شد.

بعد که خواستم برگردم، چشمم افتاد به جونگ‌کوک که از زاویه‌ی کنار، داشت منو نگاه می‌کرد... 
نگاهش جدی بود، ولی توی عمق چشماش یه حس عجیبی موج می‌زد.

استاد: 
خانم کیم ا.ت، لطفاً جواب این سؤال رو بدید.

یه لحظه هول شدم. 
اصلاً نفهمیدم استاد چی پرسید.

ا.ت: 
ببخشید استاد... میشه دوباره بپرسید؟

استاد با لبخند گفت:

استاد: 
البته. می‌گفتم نظرتون درباره‌ی انتخاب رشته‌تون چیه؟

نفس راحتی کشیدم و جواب دادم:

ا.ت: 
فکر می‌کنم... هر رشته‌ای وقتی آدم واقعاً بهش علاقه داشته باشه، می‌تونه مسیر آینده‌ش رو بسازه.

استاد: 
آفرین، جواب خوبی بود.

از تهیونگ یه صدای آروم اومد:

تهیونگ: 
مثل خودت، که همیشه جوابای قشنگ میدی...

صدای خیلی آرومش رو فقط من شنیدم. 
صورتم یه ذره داغ شد.

ویو جونگ‌کوک:

وقتی دیدم تهیونگ با اون لحنش با ا.ت حرف زد، فکم سفت شد. 
این پسر از اول هم اعصاب منو بهم می‌ریخت، ولی الان دیگه داشت زیاده‌روی می‌کرد.

بعد از کلاس، همه با هم از کلاس بیرون رفتیم. 
من جلو رفتم و آروم صدای ا.ت زدم.

جونگ‌کوک:ا.ت.

ا.ت برگشت و نگام کرد.

ا.ت: بله؟

جونگ‌کوک: اگر مشکلی نداشتی... می‌خواستم باهات حرف بزنم.

تهیونگ سریع پرید وسط:

تهیونگ: حرف خاصی داری که من نباید بشنوم؟
ادامه دارد...
#نیلکوک🐰🎀
دیدگاه ها (۰)

#still_with_you #هنوز.با.تو.پارت.۴جونگ‌کوک با خونسردی جواب د...

#still_with_you #هنوز.با.تو.پارت.۵ویو ا.ت:بعد از اون پیام عج...

#still_with_you#هنوز.با.تو.پارت.۲ویو ا.ت:جونگ کوک و تهیونگ ه...

#still_with_you#هنوز.با.تو.پارت.۱سلام من کیم ا.ت هستم و ۲۲ س...

#still_with_you#هنوز.با.تو.پارت.۶ویو ا.ت:سکوت عج﷼یبی کل کلاس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط