امیلی از ماشین لایرا پیاده شد و جلوی کلیسا عمویش پدر لایرا را دید ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷¹
.................................................
امیلی از ماشین لایرا پیاده شد و جلوی کلیسا عمویش، پدر لایرا، را دید. عمویش با لبخند مهربانی نگاهش میکرد. وقتی امیلی به او نزدیک شد عمویش با مهربانی همیشگی اش گفت"دخترم... امیلی... خیلی زیبایی... مثل فرشته میمونی..." امیلی با حرف های عمویش لبخندی نرم و آرام زد و گفت"ممنون عمو جان..." عموی امیلی ادامه داد"مطمئنم آلفا آدم خوبیه... اون برای کسایی که براش مهمن همه کاری میکنه..." لایرا در حالی که از کنار آنها رد میشد گفت"من زود تر میرم توی کلیسا... میدونید که ساقدوش ها باید از قبل توی جایگاه حضور داشته باشن...." و به طرف ورودی کلیسا رفت. بخاطر کفش های پاشنه بلندش نمی‌توانست بدود و فقط سریع راه می‌رفت و صدای تق تق کفش هایش روی کاشی کاری خارج از کلیسا به گوش می‌رسید. امیلی ریز ریز خندید. پدر لایرا با اخم کمرنگی گفت"عجله نکن!... زمین میخوری!..." و بعد به سمت امیلی برگشت با همان لبخند. خطاب به امیلی گفت"پدرت... برادرم... اون آدم جالبی نیست... از بچگی همینطور بود... حالا هم که قطعا قرار نیست بیاد..." با حرف عموی امیلی امیلی دوباره غمگین شد و سرش را پایین انداخت و درحالی که با مشتش دامن لباسش را گرفته بود گفت"درسته..." عموی امیلی لبخند زد و گفت"خودت رو ناراحت نکن... اونا ارزش ندارن... اگه اجازه بدی... من بجای پدرت تا محراب هدایتت کنم..." امیلی با لبخندی سرش را بالا آورد و گفت"البته عمو... خوشحال میشم!..." واقعا خوشحال می‌شد چون این مدت همش به این فکر می‌کرد که حالا که پدرش نیست قرار است با چه کسی به محراب برود. عموی امیلی نفس عمیقی کشید و گفت"کاش کریستینا (زن عموی امیلی و مامان لایرا) هم زنده بود... وقتی بچه بودی تو رو خیلی دوست داشت..." امیلی زمزمه کرد"متاسفم..." عموی امیلی با لبخند گفت"متاسفم نباش... حالا بیا تا بریم..." و بازویش را جلوی امیلی گرفت و امیلی با مکث کوتاهی دستانش را دور بازوی عمویش حلقه کرد و قبل از اینکه وارد کلیسا شوند لحظه ای مکث کرد. وقتی وارد کلیسا شدند امیلی کاملا استرس داشت. فضای کلیسا با نور خورشید روشن بود و گل آرایی های زیبایی انجام شده بود. لایرا به عنوان ساقدوش امیلی و کارلو هم به عنوان ساقدوش نیکولاس در جایگاه بودند. و نیکولاس... او خیلی جذاب به نظر میرسید؛ کت و شلوارش مشکی بودند و پیراهنش سفید، موهایش را به سمت بالا حالت داده بود و دستانش در جیبش بودند. عضلاتش از زیر کت و شلوار معلوم بود. امیلی با دیدن نیکولاس نفسش را حبس کرد و نیکولاس هم تا امیلی را دید خشکش زد. انگار انتظار نداشت امیلی را آنقدر متفاوت و زیبا ببیند. دستانش را از جیبش در آورد و یک ابرویش را بالا انداخت و با لبخندی بازیگوشانه به امیلی خیره شد. امیلی دست در دست عمویش جلو می‌رفت..........
......................................................
پارت آخر امروز💞
بازنشر کنید قشنگام🍭💌
دیدگاه ها (۱۴)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷²............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷³............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷⁰............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁶⁹............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁶¹............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷⁶............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط