.
.
من ودل آمده بودیم به مهمانی تو
هر دولبریزِ غزل غرقِ گُل افشانی تو
دلَکَم عرضِ ادب کردوهمان گوشه نشست
من همه محوِ دل واوهمه حیرانی تو
شبِ شعری که به پا بوددر آن صبحِ لطیف
بردما رابه تبِ خیس وغزلخوانی تو
من دچارت شدم آنگاه نگاهم کردی
دل گرفتارِ همان موسمِ بارانی تو
چشمِ تو...خلوتِ خوبی ست اگربگذارند
من ودل زائرِآن معبدِ روحانی تو
گاه سرشارترازحسِ شکفتن درباد
روزِ آغازِ من وخلوتِ عرفانی تو
آسمان نیزورق خوردهمان روزکه باز
من ودل آمده بودیم به مهمانی تو
من ودل آمده بودیم به مهمانی تو
هر دولبریزِ غزل غرقِ گُل افشانی تو
دلَکَم عرضِ ادب کردوهمان گوشه نشست
من همه محوِ دل واوهمه حیرانی تو
شبِ شعری که به پا بوددر آن صبحِ لطیف
بردما رابه تبِ خیس وغزلخوانی تو
من دچارت شدم آنگاه نگاهم کردی
دل گرفتارِ همان موسمِ بارانی تو
چشمِ تو...خلوتِ خوبی ست اگربگذارند
من ودل زائرِآن معبدِ روحانی تو
گاه سرشارترازحسِ شکفتن درباد
روزِ آغازِ من وخلوتِ عرفانی تو
آسمان نیزورق خوردهمان روزکه باز
من ودل آمده بودیم به مهمانی تو
- ۳۹۳
- ۱۳ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط