خواب و خیال

خواب و خیال

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت 
 پرده ی خلوت اینغمکده بالا زد و رفت 
 کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد 
 خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت 

 درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد 
 آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد 
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت 

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد 
 چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت 
 بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند 
 آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت 

 سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش 
 عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
دیدگاه ها (۱۲)

کاش وقت رفتنت خیالت راهم میبردی...! اواصلا زبان آدمیزادرانم...

دوستت دارم و این علت ایمان من استدر هـوای نفست معجزه ی جان م...

یادت نرود با دلم از کینه چه گفتی!زیر لب از آن کینهء دیرینه چ...

با زندگـــے قهر نکن دنیا منت هیچکس رونمی کشه..!برو جلوش وایس...

لیدر های عزیز من یه شعر برای جادویی به نام عشق نوشتم

P6صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود.عمارت در سکوت سنگینی فرو رفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط