پارت ۳:ملاقات پیش بینی نشده
پارت ۳:ملاقات پیش بینی نشده
"دیدنش برام مثل رویا بود. رویایی که بارها و بارها در آغوشش به خواب رفتم"
(دلین)
بعد از گذاشتن سونگ آه توی مهدکودک به سمت شرکت یوجین حرکت کردیم.
امروز ۹ مارس سال ۱۹۹۸ بود. دقیقا روزی که سولار برای همیشه از کره رفت. و یا بهتر، از پیش تهیونگ.
توی این ۵ سال دیدم چقدر زحمت کشید و تلاش کرد.
آوردمش آمریکا، و حالا ۵ ساله که توی عمارت یوجین زندگی می کنیم.
چون یه زمان شرکت بزرگی مثل کاپارا رو اداره می کرد، وارد شرکتش کردم، که این بهترین تصمیم زندگیم بود.
و امروز، با شرکت کاپارا قرارداد داشتیم. حس می کردم براش سخته که با اونا روبه رو بشه. کسایی که یه زمان خانواده اش بودن.
تو این ۵ سال تنها چیزی که توی سولار ثابت مونده، اسمشه.
محبت می کرد. نگرانی می کرد. ولی ۵ ساله تمامه که لبخند نزده. اون عاشق بود. تهیونگ چطور تونستی؟
میدونستم عاشقشه اما چی شد؟ سولار هیچ وقت باهام راجب بهش حرف نمیرنه. من هم اصرار نمی کنم. میدونم حالش بد میشه. بزرگ کردن سونگ آه به تنهایی اونم بدون پدر، واقعا براش سخته.
"دلین؟"
نگاهم رو بهش دادم.
"حالم خوبه"
این یه دروغ بود. آخه چطور میتونستم خوب باشم؟ اونم وقتی که خواهر کوچولوم اینقدر درد میکشه؟
"میدونم. ولی لطفا، خودت رو کنترل کن"
به منظور متوجه شدن کنایه اش لبخند ریزی زدم.
"غمت نباشه"
چشمکی نصارش کردم و در کسری از ثانیه خودم رو داخل شرکت مشاهده کردم.
چقدر زود گذشت. فکر کنم واقعا پیر شدم.
موقع سوار شدن آسانسور ما و شرکت مقابل یکجا بودیم.
"خوشبختم"
"همچنین"
صبر کن.
این تهیونگ نیست!
جونگ کوکه.
پس تهیونگ کجاست؟
"عذر می خوام ولی، رئیس کیم حضور ندارن؟"
"بله، ببخشید. ایشون حالشون افتضاح بود اما با این وجود، قرارداد رو لغو نکردن"
"لطفا یه قرار جداگانه، به محض خوب شدن حالشون برامون ترتیب بدید"
"دیدنش برام مثل رویا بود. رویایی که بارها و بارها در آغوشش به خواب رفتم"
(دلین)
بعد از گذاشتن سونگ آه توی مهدکودک به سمت شرکت یوجین حرکت کردیم.
امروز ۹ مارس سال ۱۹۹۸ بود. دقیقا روزی که سولار برای همیشه از کره رفت. و یا بهتر، از پیش تهیونگ.
توی این ۵ سال دیدم چقدر زحمت کشید و تلاش کرد.
آوردمش آمریکا، و حالا ۵ ساله که توی عمارت یوجین زندگی می کنیم.
چون یه زمان شرکت بزرگی مثل کاپارا رو اداره می کرد، وارد شرکتش کردم، که این بهترین تصمیم زندگیم بود.
و امروز، با شرکت کاپارا قرارداد داشتیم. حس می کردم براش سخته که با اونا روبه رو بشه. کسایی که یه زمان خانواده اش بودن.
تو این ۵ سال تنها چیزی که توی سولار ثابت مونده، اسمشه.
محبت می کرد. نگرانی می کرد. ولی ۵ ساله تمامه که لبخند نزده. اون عاشق بود. تهیونگ چطور تونستی؟
میدونستم عاشقشه اما چی شد؟ سولار هیچ وقت باهام راجب بهش حرف نمیرنه. من هم اصرار نمی کنم. میدونم حالش بد میشه. بزرگ کردن سونگ آه به تنهایی اونم بدون پدر، واقعا براش سخته.
"دلین؟"
نگاهم رو بهش دادم.
"حالم خوبه"
این یه دروغ بود. آخه چطور میتونستم خوب باشم؟ اونم وقتی که خواهر کوچولوم اینقدر درد میکشه؟
"میدونم. ولی لطفا، خودت رو کنترل کن"
به منظور متوجه شدن کنایه اش لبخند ریزی زدم.
"غمت نباشه"
چشمکی نصارش کردم و در کسری از ثانیه خودم رو داخل شرکت مشاهده کردم.
چقدر زود گذشت. فکر کنم واقعا پیر شدم.
موقع سوار شدن آسانسور ما و شرکت مقابل یکجا بودیم.
"خوشبختم"
"همچنین"
صبر کن.
این تهیونگ نیست!
جونگ کوکه.
پس تهیونگ کجاست؟
"عذر می خوام ولی، رئیس کیم حضور ندارن؟"
"بله، ببخشید. ایشون حالشون افتضاح بود اما با این وجود، قرارداد رو لغو نکردن"
"لطفا یه قرار جداگانه، به محض خوب شدن حالشون برامون ترتیب بدید"
- ۶۰
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط