ویو جونگکوک
ویو جونگکوک
رفتم بیرون عمارت که دیدم داره میره سمت جنگل رفتم دنبالش آت خونتو میریزم که از دست من فرار میکنی نه؟
- جرعت داری بیشتر از اون برو (عصبی،عربده)
که وایستاد و رو دو زانوش افتاد و با دستاش صورتشو گرفت رفتم سمتش که با چیزی که دیدم باورم نمیشد...ریملش ریخته بود رو صورتش و داشت گریه شدید میکرد
+ولم کن خواهش میکنم(گریه،جیغ )
نگاه صورتم تغییر کرد
-د..داری گریه میکنی؟
+توروخدا خواهش میکنم بسه دیگه نمیکشم... اذیتم نکن التماست میکنم
امکان نداشت که بخاطر اینکه نزاشتم بره گریه کنه...پس چیشده؟
-اذیتت نمیکنم. فقط آروم باش خب؟
+چرا همیشه من باید اذیت بشم خسته شدم
که خودشو زد جوری محکم زد که خون پاشید
-هی بس کن
دوتا دستاشو گرفتم که سعی کرد دستاشو آزاد کنه جوری گریه میکرد که حس میکردم اگه اشکاش نبودن میمیرد نمیدونم چرا ولی کشیدمش تو بغلم ازش بدم میومد اما واقعا نمیتونم گریشو اونم اینطوری تحمل کنم محکم بغلش کرده بودم سرش رو سینم بود و بلند بلند گریه میکرد و با خودش هی زمزع میکرد
+چرا من باید زندانی باشم؟چرا من باید فقط درد بکشم؟بسه دیگه دست از سرم بردارید
دستمو یکم حرکت دادم که جیغ کشید و گریش بیشتر شد لباسش نازک بود و وقتی دقت کردم دیدم که جای سرب بود و بعدشم که رو زخماشو شلاق زدم...این حس عذاب وجدان بود؟ولی من هنوزم ازش بدم میاد دستمو برداشتم اون توسط داداشش شکنجه میشد... و بعدش توسط من و بادیگاردا از دستش عصبی بودم ولی خودمو کنترل کردم وقتی حالش بهتر شد جبران میکنم این مهربونیمو
-هی...تو چت شده دختر؟اصلا تو اون مهمونی چه غل...چیکار میکردی
رفتم بیرون عمارت که دیدم داره میره سمت جنگل رفتم دنبالش آت خونتو میریزم که از دست من فرار میکنی نه؟
- جرعت داری بیشتر از اون برو (عصبی،عربده)
که وایستاد و رو دو زانوش افتاد و با دستاش صورتشو گرفت رفتم سمتش که با چیزی که دیدم باورم نمیشد...ریملش ریخته بود رو صورتش و داشت گریه شدید میکرد
+ولم کن خواهش میکنم(گریه،جیغ )
نگاه صورتم تغییر کرد
-د..داری گریه میکنی؟
+توروخدا خواهش میکنم بسه دیگه نمیکشم... اذیتم نکن التماست میکنم
امکان نداشت که بخاطر اینکه نزاشتم بره گریه کنه...پس چیشده؟
-اذیتت نمیکنم. فقط آروم باش خب؟
+چرا همیشه من باید اذیت بشم خسته شدم
که خودشو زد جوری محکم زد که خون پاشید
-هی بس کن
دوتا دستاشو گرفتم که سعی کرد دستاشو آزاد کنه جوری گریه میکرد که حس میکردم اگه اشکاش نبودن میمیرد نمیدونم چرا ولی کشیدمش تو بغلم ازش بدم میومد اما واقعا نمیتونم گریشو اونم اینطوری تحمل کنم محکم بغلش کرده بودم سرش رو سینم بود و بلند بلند گریه میکرد و با خودش هی زمزع میکرد
+چرا من باید زندانی باشم؟چرا من باید فقط درد بکشم؟بسه دیگه دست از سرم بردارید
دستمو یکم حرکت دادم که جیغ کشید و گریش بیشتر شد لباسش نازک بود و وقتی دقت کردم دیدم که جای سرب بود و بعدشم که رو زخماشو شلاق زدم...این حس عذاب وجدان بود؟ولی من هنوزم ازش بدم میاد دستمو برداشتم اون توسط داداشش شکنجه میشد... و بعدش توسط من و بادیگاردا از دستش عصبی بودم ولی خودمو کنترل کردم وقتی حالش بهتر شد جبران میکنم این مهربونیمو
-هی...تو چت شده دختر؟اصلا تو اون مهمونی چه غل...چیکار میکردی
- ۱.۶k
- ۲۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط