بقیش (با هشدار)
بقیش (با هشدار)
پاهایش بی حس شده بودند و تنها کاری که میکرد این بود که به دور مو مشکی محبوبش بپیچد و خودش را نگه دارد.
Sa:"من بیشتر از تو دردم گرفت. خیلی تنگی"
گرما از گردن ساسکه بالا میرفت. کمی لگنش را تکان داد تا داخل ناروتو حرکت کند.
نه، هنوز جا برای باز تر شدن داشت. سرش را به عقب انداخت:"وای..."
ناروتو هنوز درگیر این بود که چطوری ان حس عجیب و غریب که درونش داشت را کنترل کند
ولی ساسکه این اجازه را نمیداد.
او را روی پاهایش تکان میداد و بالا پایین میکرد، کم کم قطره های خیسی را توی چشم های ناروتو به وجود میاورد.
نه از درد، نه.
بلکه چون نقطه ی پروستات ناروتو خیلی دور از دسترس نبود. به اندازه ی کافی نزدیک که ساسکه حتی با تکان نخوردن هم میتوانست بهش برسد.
مژه های ناروتو از لذتی که سعی در انکارش داشت خیس شده بودند.
وزن ساسکه، ناروتو را به سمت دیوار خم کرد.
سختی دیوار روی پشت ناروتو خزید در حالی که بالاخره ساسکه خودش را تنظیم کرد.
فرو رفتن ها اغاز شد و از همان ابتدا؟ زیاد ارام نبود.
نه اینکه اسیب بزند، ولی نه کاملا اهسته. بدن ناروتو در حالی که مثل یک گربه ی گمشده به ساسکه چنگ میزد بالا و پایین میشد.
حس صمیمیت همراه با صدای قطرات باران توی اتاق را پر کرده بود در حالی که ناروتو به یک تپه ی بی حس از احساسات و ناله ها تبدیل شده بود و بین دیوار و ساسکه اب میشد.
ساسکه هم دست کمی نداشت.
هر جایی از بدن ناروتو را که میتوانست با دست هایش، زبانش و لب هایش لمس میکرد. انگار که مرد تشنه ای در صحرا باشد که بالاخره اب پیدا کرده.
صدای ارام برخورد پوست با پوست بینشان را پر کرد و ساسکه تقریبا کامل درون ناروتو قرار گرفته بود، جایی که هر اینچ از داغی را میتوانست حس کند.
اشک های ناروتو با ترکیبی از بی قراری و رضایت میچکید و با هر سایش ساسکه به داخل او؟ چشم هایش به عقب میچرخید و دهانش بیشتر باز میماند.
پاهایش بی حس شده بودند و تنها کاری که میکرد این بود که به دور مو مشکی محبوبش بپیچد و خودش را نگه دارد.
Sa:"من بیشتر از تو دردم گرفت. خیلی تنگی"
گرما از گردن ساسکه بالا میرفت. کمی لگنش را تکان داد تا داخل ناروتو حرکت کند.
نه، هنوز جا برای باز تر شدن داشت. سرش را به عقب انداخت:"وای..."
ناروتو هنوز درگیر این بود که چطوری ان حس عجیب و غریب که درونش داشت را کنترل کند
ولی ساسکه این اجازه را نمیداد.
او را روی پاهایش تکان میداد و بالا پایین میکرد، کم کم قطره های خیسی را توی چشم های ناروتو به وجود میاورد.
نه از درد، نه.
بلکه چون نقطه ی پروستات ناروتو خیلی دور از دسترس نبود. به اندازه ی کافی نزدیک که ساسکه حتی با تکان نخوردن هم میتوانست بهش برسد.
مژه های ناروتو از لذتی که سعی در انکارش داشت خیس شده بودند.
وزن ساسکه، ناروتو را به سمت دیوار خم کرد.
سختی دیوار روی پشت ناروتو خزید در حالی که بالاخره ساسکه خودش را تنظیم کرد.
فرو رفتن ها اغاز شد و از همان ابتدا؟ زیاد ارام نبود.
نه اینکه اسیب بزند، ولی نه کاملا اهسته. بدن ناروتو در حالی که مثل یک گربه ی گمشده به ساسکه چنگ میزد بالا و پایین میشد.
حس صمیمیت همراه با صدای قطرات باران توی اتاق را پر کرده بود در حالی که ناروتو به یک تپه ی بی حس از احساسات و ناله ها تبدیل شده بود و بین دیوار و ساسکه اب میشد.
ساسکه هم دست کمی نداشت.
هر جایی از بدن ناروتو را که میتوانست با دست هایش، زبانش و لب هایش لمس میکرد. انگار که مرد تشنه ای در صحرا باشد که بالاخره اب پیدا کرده.
صدای ارام برخورد پوست با پوست بینشان را پر کرد و ساسکه تقریبا کامل درون ناروتو قرار گرفته بود، جایی که هر اینچ از داغی را میتوانست حس کند.
اشک های ناروتو با ترکیبی از بی قراری و رضایت میچکید و با هر سایش ساسکه به داخل او؟ چشم هایش به عقب میچرخید و دهانش بیشتر باز میماند.
- ۱.۱k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط