007-آلما ویسکی - پارت ۴۹
....
007-آلما ویسکی - پارت ۴۹
....
روز بعد، در حالی که آنیا به سمت شهرداری میرفت، نقشهی بزرگشان مدام در ذهنش مرور میشد. مسئلهی سختی در نقشه نبود؛ مشکل این بود که او نمیدانست یور واقعاً قرار است به او کمک کند یا نه. نه اینکه به روحهی خیرخواه یور شک داشته باشد، بلکه ترس از این داشت که مبادا یور متوجه شود که موقعیت آنها کاملاً ساختگی و غیرواقعی است.
....
او مثل هر روز بهانهای تراشید و تمام وقت باقیماندهی شهرداری را آنجا سپری کرد. کمی پیش از آنکه شهرداری تعطیل شود، او هم با مهارت از آنجا خارج شد. پس از اینکه مسافتی از ساختمان فاصله گرفت، درست در مسیر بازگشتِ یور قرار گرفت؛ جایی که قرار بود نقشهی بزرگشان آغاز شود.
ناتسو که از دور او را زیر نظر داشت، با لبخندی پیروزمندانه در دل گفت: «الان وقتشه، خواهر کوچولو!»
آنیا در حالی که با قدمهای آرام به راه خود ادامه میداد، ناگهان سایههایی را دید که مسیرش را سد کردند. قبل از آنکه بتواند واکنش نشان دهد، او را با خشونت به درون یک کوچه تاریک و خلوت کشاندند.
صدایی از میان تاریکی گفت: «خب، خب... ببین اینجا چه خانوم کوچولویی داریم!»
آنیا که قلبش از ترس به شدت میتپید، با لرزش صدا پرسید: «شما... شما کی هستین؟!»
فرد مقابل با لحنی تهدیدآمیز پاسخ داد: «نگران نباش دختر کوچولو! تا وقتی هرچی داری رو به ما بدی، کاری باهات نداریم.»
آنیا با هول و هراس گفت: «ولی... ولی من...»
فرد غریبه که هر لحظه به او نزدیکتر میشد، با عصبانیت فریاد زد: «زود باش! هرچی داری رو بده اینجا!»
ناتسو با لبخندی بر لب، با خود فکر کرد: «حالا دیگه وقتشه... اون اینجاست!»
....
فرد ماسکزده ادامه داد: «وگرنه اتفاقای خیلی بدی برات میافته!»
آنیا که دیگر از ترس خشکش زده بود، با التماس زمزمه کرد: «نه، لطفاً... لطفاً یکی نجاتم بده...»
غریبه با قهقههای ترسناک گفت: «هیچکس قرار نیست نجاتت بده!»
سپس مرد دستش را بالا برد تا تا وسایلش را بگیرد. آنیا چشمانش را محکم بست و سرش را میان دستانش گرفت، اما قبل از اینکه مرد کاری انجام دهد، صدایی که مثل برخورد شمشیر بود، در کوچه پیچید:«چطور جرات کردی به یه دختر کوچولو و تنها، زور بگی؟!»
فرد غریبه با تعجب پرسید: «اوه؟!»
ناگهان زنی از پشت، دست مرد را گرفت و با قدرتی باورنکردنی او را به عقب پرتاب کرد. مرد تلوتلوخوران به عقب رفت و با صدای مهیبی به دیوار برخورد کرد و از شدت درد، بیهوش افتاد. دو نفر دیگر که شاهد این صحنه بودند، با دیدن قدرتِ عجیب آن زن، به سرعت نفر سوم را که با وحشت لرزیده بود ، گرفتند و پا به فرار گذاشتند.
یور که تازه مرد را به آن طرف پرت کرده بود، بلافاصله با چهرهای نگران به سمت آنیا دوید: «اوه، دختر جون! حالت خوبه؟ آسیبی بهت نرسوندن؟»
آنیا که در شوک بود، فقط لبخند میزد و در دلش با هیجان فریاد میکشید: «مامان! تو مثل همیشه خیلی قوی هستی!»
یور که دید آنیا ساکت مانده، با لحنی پشیمان گفت: «اوه؟ اونقدر ترسیدی که زبونت بند اومده؟ متاسفم که اینقدر دیر رسیدم...» و در حالی که چشمانش را از شرمندگی کمی روی هم میفشرد، آهی از سر تأسف کشید.
آنیا خودش را جمعوجور کرد و با حالتی که حالا آرام تر شده بود، با لبخند کوتاهی گفت: «اینطور نیست ما...خانم... واقعاً ممنونم که نجاتم دادید. شما دقیقاً به موقع رسیدید، وگرنه نمیدونم چی میشد.»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-آلما ویسکی - پارت ۴۹
....
روز بعد، در حالی که آنیا به سمت شهرداری میرفت، نقشهی بزرگشان مدام در ذهنش مرور میشد. مسئلهی سختی در نقشه نبود؛ مشکل این بود که او نمیدانست یور واقعاً قرار است به او کمک کند یا نه. نه اینکه به روحهی خیرخواه یور شک داشته باشد، بلکه ترس از این داشت که مبادا یور متوجه شود که موقعیت آنها کاملاً ساختگی و غیرواقعی است.
....
او مثل هر روز بهانهای تراشید و تمام وقت باقیماندهی شهرداری را آنجا سپری کرد. کمی پیش از آنکه شهرداری تعطیل شود، او هم با مهارت از آنجا خارج شد. پس از اینکه مسافتی از ساختمان فاصله گرفت، درست در مسیر بازگشتِ یور قرار گرفت؛ جایی که قرار بود نقشهی بزرگشان آغاز شود.
ناتسو که از دور او را زیر نظر داشت، با لبخندی پیروزمندانه در دل گفت: «الان وقتشه، خواهر کوچولو!»
آنیا در حالی که با قدمهای آرام به راه خود ادامه میداد، ناگهان سایههایی را دید که مسیرش را سد کردند. قبل از آنکه بتواند واکنش نشان دهد، او را با خشونت به درون یک کوچه تاریک و خلوت کشاندند.
صدایی از میان تاریکی گفت: «خب، خب... ببین اینجا چه خانوم کوچولویی داریم!»
آنیا که قلبش از ترس به شدت میتپید، با لرزش صدا پرسید: «شما... شما کی هستین؟!»
فرد مقابل با لحنی تهدیدآمیز پاسخ داد: «نگران نباش دختر کوچولو! تا وقتی هرچی داری رو به ما بدی، کاری باهات نداریم.»
آنیا با هول و هراس گفت: «ولی... ولی من...»
فرد غریبه که هر لحظه به او نزدیکتر میشد، با عصبانیت فریاد زد: «زود باش! هرچی داری رو بده اینجا!»
ناتسو با لبخندی بر لب، با خود فکر کرد: «حالا دیگه وقتشه... اون اینجاست!»
....
فرد ماسکزده ادامه داد: «وگرنه اتفاقای خیلی بدی برات میافته!»
آنیا که دیگر از ترس خشکش زده بود، با التماس زمزمه کرد: «نه، لطفاً... لطفاً یکی نجاتم بده...»
غریبه با قهقههای ترسناک گفت: «هیچکس قرار نیست نجاتت بده!»
سپس مرد دستش را بالا برد تا تا وسایلش را بگیرد. آنیا چشمانش را محکم بست و سرش را میان دستانش گرفت، اما قبل از اینکه مرد کاری انجام دهد، صدایی که مثل برخورد شمشیر بود، در کوچه پیچید:«چطور جرات کردی به یه دختر کوچولو و تنها، زور بگی؟!»
فرد غریبه با تعجب پرسید: «اوه؟!»
ناگهان زنی از پشت، دست مرد را گرفت و با قدرتی باورنکردنی او را به عقب پرتاب کرد. مرد تلوتلوخوران به عقب رفت و با صدای مهیبی به دیوار برخورد کرد و از شدت درد، بیهوش افتاد. دو نفر دیگر که شاهد این صحنه بودند، با دیدن قدرتِ عجیب آن زن، به سرعت نفر سوم را که با وحشت لرزیده بود ، گرفتند و پا به فرار گذاشتند.
یور که تازه مرد را به آن طرف پرت کرده بود، بلافاصله با چهرهای نگران به سمت آنیا دوید: «اوه، دختر جون! حالت خوبه؟ آسیبی بهت نرسوندن؟»
آنیا که در شوک بود، فقط لبخند میزد و در دلش با هیجان فریاد میکشید: «مامان! تو مثل همیشه خیلی قوی هستی!»
یور که دید آنیا ساکت مانده، با لحنی پشیمان گفت: «اوه؟ اونقدر ترسیدی که زبونت بند اومده؟ متاسفم که اینقدر دیر رسیدم...» و در حالی که چشمانش را از شرمندگی کمی روی هم میفشرد، آهی از سر تأسف کشید.
آنیا خودش را جمعوجور کرد و با حالتی که حالا آرام تر شده بود، با لبخند کوتاهی گفت: «اینطور نیست ما...خانم... واقعاً ممنونم که نجاتم دادید. شما دقیقاً به موقع رسیدید، وگرنه نمیدونم چی میشد.»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۳۴۷
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط