⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝
ܔ "فرمانروای دریا"
𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟑
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ-

روی تخت سلطنتی با پادشاه جوان در آغوش‌اش نشسته بود.
انگشتان ریز پسر، دور ردای آلیشیا گره خورده بود و با چشمانی کنجکاو، مردانی را نگاه می‌کرد که پایین تالار ایستاده بودند.

جلسه‌ای خصوصی با حضور اِلمورها ترتیب داده بود.
جلسه‌ای خصوصی، بدون ورزا، بدون درباریانِ پرحرف، بدون گوش‌های اضافه.
فقط او، چند محافظ سلطنتی و برادرش که تاجِ سلطنت روی سر کوچک‌اش ، که بیشتر شبیه به یک شوخی بود تا نشان‌دهنده‌ی قدرت...و چهار مرد از کروث.

برای حضور برادرش در جلسات شورا زود بود، شاید خیلی زود…
اما پسر قرار بود که روزی بر آرالیس فرمانروایی کند، هرچه زودتر یاد می‌گرفت ، بهتر بود.

هرچند که امروز ،حضورش لازم نبود.
آلیشیا بی‌آنکه نگاهش را از مردها بردارد، به ندیمه‌اش اشاره کرد.
ندیمه با تعظیمی کوتاه، دست پادشاهِ جوان را گرفت و از تالار شورا بیرون برد.

حال او بود ،چهار جنگجو، با شانه‌هایی پهن‌تر از درگاه‌های سنگی قصر، و دست‌هایی که به نظر می‌رسید به‌راحتی بتوانند گردن محافظان سلطنتی را مثل شاخه‌ای خشک بشکنند.

از جایش بلند شد و قدم‌های آهسته‌اش را به سمت مردان اِلمور برداشت.
در بین چهار مرد، مردی جلوتر از بقیه ایستاده بود، بُنلس...
مردی رشید ، با شانه‌های پهن و ردِ یک گرز روی گردن‌اش...

شروع کرد به پایین اومدن یکی‌یکی پله‌ها
۲۸ پله از تخت‌سلطنتی تا مردها...
_«نه.»
صدای دختر آرام بود.
انگار با خودش حرف می‌زد.
سرش را کمی کج کرد.

_«تو بُنلس نیستی.»
به مردی که جلوتر از بقیه ایستاده بود خیره شد.
همان که خود را بُنلس معرفی کرده بود.

با هر قدم روی پله‌ها، نگاهش روی مردها می‌لغزید.
همه‌‌ی‌شان دقیقا همان چیزی بودند که مردها همیشه سعی می‌کردند باشند.

ترسناک.
بلندتر.
خشن‌تر.
خسته‌کننده.

وقتی به آخرین پله رسید، سرش را کمی بالا گرفت و به مردی که جلوتر ایستاده بود خیره شد.

دختر آهی کشید.
«واقعا؟»
سرش را کمی به یک طرف کج کرد.

«اون همه قصه درباره‌ی ملوانتون شنیدم...»

نگاهش از روی مرد رد شد.
روی سه نفر پشت سرش نشست.
دختر ابرویی بالا انداخت.

_«چیه ؟ توی سوراخ موش قایم شده ؟»

بعد چرخید.
شروع کرد به بالا رفتن، یکی‌یکی پله‌ها.
و روی پله‌ی پانزدهم ایستاد.
نگاه‌اش را باز به مردان دوخت ، اما نگاه خیره‌اش ، روی یک مرد متوقف ماند.
مردی که یک قدم عقب‌تر از بقیه ایستاده بود.
هیچ تلاشی برای دیده شدن نمی‌کرد.
و شاید به همین خاطر بود که آلیشیا فقط او را می‌دید.
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚*・༓☾ೄྀ࿐ ˊˎ-
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا 。゚❁ུ۪
دیدگاه ها (۱۳۴)

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝ܔ "فرمانروای دریا" 𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟒。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧...

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝ܔ "فرمانروای دریا" 𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟐。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧...

⚓⃝Łøɍđ øf ŧħɇ sɇȺ᭄𓆝ܔ "فرمانروای دریا" 𝒄𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝟏。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧...

در شبی زمستونی، رهگذری از یه کوچه تاریک عبور می کرد. ناگهان ...

The Boss Savage part50نیشخند پررنگی زد و خودش رو کمی جلو کشی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط