من می‌ترسیدم از خودم،از احساسات ناشناخته ای که وجودشون رف

من می‌ترسیدم از خودم،از احساسات ناشناخته ای که وجودشون رفته رفته پررنگ تر میشد،
می‌ترسیدم‌ از قلبی که هربار نگاهت میکرد تند میتپید.
می‌ترسیدم از جسمی که بین دستای تو اروم میگرفت.
از پذیرفتن احساساتم...از پذیرفتن تو...می‌ترسیدم.
دیدگاه ها (۰)

از ادمایی که به موهام و صورتم دست میزنن متنفرم.

‏یه چیزی تو رابطه هست به اسم خستگی یعنی شما توجه و احترام کا...

#blue

:⚽️scenario Blulock

چندپارتی از جیمینThe first snowpart 1شب بود، هوای سرد زمستون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط