اوای فنوت
اوای فنوت
part=۳۶
(صبح روز بعد – تالار بزرگ قصر مدیچی)
تالار بزرگ پر از جمعیت بود. وزیرا، سربازا، نجیبزادهها، و حتی مردم عادی هم اومده بودند تا محاکمه بزرگترین خائن قصر رو ببینند.
تهیونگ روی تخت نشسته بود، ایزابل کنارش. صورتش جدی و سنگین بود. سوفیا هم گوشه ایستاده بود، دستاش رو به هم گره کرده بود.
در باز شد. بیانکا رو آوردند داخل. دستاش بسته بود، لباس سفید پاره و کثیف پوشیده بود، موهاش به هم ریخته بود. ولی هنوز هم نگاه مغرورش رو داشت. هنوز هم با کبر و غرور نگاه میکرد.
بیانکا رو گذاشتند وسط تالار. تهیونگ بلند شد.
"بیانکا، متهمی به: خیانت به تاج و تخت، توطئه برای ترور ملکه، همکاری با دشمن خارجی، و تلاش برای تصرف غیرقانونی قصر. گناهکار هستی یا نه؟"
بیانکا خندید. یه خنده سرد و بلند که توی تالار پیچید.
"گناهکار؟ من؟ تو به من میگی گناهکار؟ تو که من رو به زور طلاق دادی و یه فرانسوی رو جای من گذاشتی؟ تو گناهکاری!"
تهیونگ مشتش رو گره کرد. ایزابل دستش رو گرفت و آروم کرد.
بیانکا ادامه داد: "اون زن جاسوسه! پدر خودش پشت تو بود! من فقط توی نقشه شریک بودم! من نفر اول نیستم!"
سوفیا جلو اومد و گفت: "دروغ میگه. پادشاه فرانسه ازش استفاده کرد. ولی خودش هم کلی نقشه کشید. از جمله سم توی شراب ملکه."
بیانکا نگاه سمی به سوفیا انداخت: "تو... تو خیانتکار! تو که خودت جاسوس من بودی!"
سوفیا خندید: "نه عزیزم. من جاسوس تو بودم که از خودت خبر بیارم برا ملکه."
تالار همهمه کرد. تهیونگ بلند شد.
"بیانکا، آخرین حرفت رو بزن. بعد حکم میدم."
بیانکا نگاه به ایزابل کرد. نگاه پر از نفرت. بعد گفت:
"ایزابل... تو فکر میکنی برنده شدی؟ نه عزیزم. این تازه شروع ماجراست. پدرت هنوز زندهست. برادر دومینیک آزاده. و یه روز... یه روز میای پیش من و گدایی میکنی که بمیری."
ایزابل بدون ترس نگاهش کرد. بلند شد و گفت:
"بیانکا... من از تو نمیترسم. نه از تو، نه از پدرم، نه از هیچکس. تهیونگ کنارمه. مردم ایتالیا پشت منن. و خدا هم میدونه من حقم."
برگشت به تهیونگ و گفت: "علیاحضرت، حکم رو صادر کن."
تهیونگ بلند شد. همه ساکت شدند.
"بیانکا، به جرم خیانت و توطئه... به تبعید ابد در جزیره سیسیل محکوم میشی. هیچوقت حق نداری به سرزمین اصلی قدم بزاری. اگه برگردی، اعدام فوری."
بیانکا فریاد زد: "نه! نمیذارم! من ملکهام!"
سربازا اومدن و بیانکا رو از تالار بیرون کشیدند. فریادش تا راهروها پیچید. بعد سکوت.
همه کف زدند. سوفیا گریه میکرد. ایزابل اشک توی چشماش جمع شده بود. نه از غم، از رهایی.
تهیونگ برگشت به ایزابل و گفت: "تموم شد."
ایزابل خندید: "آره. تموم شد."
ولی توی قلبش، یه چیزی میگفت که این تموم نیست. یه چیزی توی تاریکی منتظره. برادر دومینیک... پدرش... شاید چیزای دیگه...
---
اون شب – بالکن قصر
ایزابل تنها ایستاده بود و به ستارهها نگاه میکرد. ماه کامل بود، آسمون صاف. تهیونگ اومد پشت سرش و دستش رو حلقه کرد دور کمرش.
"به چی فکر میکنی؟"
ایزابل گفت: "به آینده."
"میترسی؟"
"نه. با تو نه."
تهیونگ لباش رو گذاشت روی شونهایزابل و گفت: "من قول میدم همیشه ازت محافظت کنم. تا آخر عمر."
ایزابل برگشت و نگاهش کرد. گفت: "منم همینطور."
و اون شب، برای اولین بار بعد از ماهها، مثل دو تا آدم عادی، رفتند توی اتاقشون و فقط در آغوش هم خوابیدند. بدون ترس، بدون نقشه، بدون دشمن...
هنوز نمیدونستند که آرامش، همیشه موقتیست...
---
ادامه دارد...
part=۳۶
(صبح روز بعد – تالار بزرگ قصر مدیچی)
تالار بزرگ پر از جمعیت بود. وزیرا، سربازا، نجیبزادهها، و حتی مردم عادی هم اومده بودند تا محاکمه بزرگترین خائن قصر رو ببینند.
تهیونگ روی تخت نشسته بود، ایزابل کنارش. صورتش جدی و سنگین بود. سوفیا هم گوشه ایستاده بود، دستاش رو به هم گره کرده بود.
در باز شد. بیانکا رو آوردند داخل. دستاش بسته بود، لباس سفید پاره و کثیف پوشیده بود، موهاش به هم ریخته بود. ولی هنوز هم نگاه مغرورش رو داشت. هنوز هم با کبر و غرور نگاه میکرد.
بیانکا رو گذاشتند وسط تالار. تهیونگ بلند شد.
"بیانکا، متهمی به: خیانت به تاج و تخت، توطئه برای ترور ملکه، همکاری با دشمن خارجی، و تلاش برای تصرف غیرقانونی قصر. گناهکار هستی یا نه؟"
بیانکا خندید. یه خنده سرد و بلند که توی تالار پیچید.
"گناهکار؟ من؟ تو به من میگی گناهکار؟ تو که من رو به زور طلاق دادی و یه فرانسوی رو جای من گذاشتی؟ تو گناهکاری!"
تهیونگ مشتش رو گره کرد. ایزابل دستش رو گرفت و آروم کرد.
بیانکا ادامه داد: "اون زن جاسوسه! پدر خودش پشت تو بود! من فقط توی نقشه شریک بودم! من نفر اول نیستم!"
سوفیا جلو اومد و گفت: "دروغ میگه. پادشاه فرانسه ازش استفاده کرد. ولی خودش هم کلی نقشه کشید. از جمله سم توی شراب ملکه."
بیانکا نگاه سمی به سوفیا انداخت: "تو... تو خیانتکار! تو که خودت جاسوس من بودی!"
سوفیا خندید: "نه عزیزم. من جاسوس تو بودم که از خودت خبر بیارم برا ملکه."
تالار همهمه کرد. تهیونگ بلند شد.
"بیانکا، آخرین حرفت رو بزن. بعد حکم میدم."
بیانکا نگاه به ایزابل کرد. نگاه پر از نفرت. بعد گفت:
"ایزابل... تو فکر میکنی برنده شدی؟ نه عزیزم. این تازه شروع ماجراست. پدرت هنوز زندهست. برادر دومینیک آزاده. و یه روز... یه روز میای پیش من و گدایی میکنی که بمیری."
ایزابل بدون ترس نگاهش کرد. بلند شد و گفت:
"بیانکا... من از تو نمیترسم. نه از تو، نه از پدرم، نه از هیچکس. تهیونگ کنارمه. مردم ایتالیا پشت منن. و خدا هم میدونه من حقم."
برگشت به تهیونگ و گفت: "علیاحضرت، حکم رو صادر کن."
تهیونگ بلند شد. همه ساکت شدند.
"بیانکا، به جرم خیانت و توطئه... به تبعید ابد در جزیره سیسیل محکوم میشی. هیچوقت حق نداری به سرزمین اصلی قدم بزاری. اگه برگردی، اعدام فوری."
بیانکا فریاد زد: "نه! نمیذارم! من ملکهام!"
سربازا اومدن و بیانکا رو از تالار بیرون کشیدند. فریادش تا راهروها پیچید. بعد سکوت.
همه کف زدند. سوفیا گریه میکرد. ایزابل اشک توی چشماش جمع شده بود. نه از غم، از رهایی.
تهیونگ برگشت به ایزابل و گفت: "تموم شد."
ایزابل خندید: "آره. تموم شد."
ولی توی قلبش، یه چیزی میگفت که این تموم نیست. یه چیزی توی تاریکی منتظره. برادر دومینیک... پدرش... شاید چیزای دیگه...
---
اون شب – بالکن قصر
ایزابل تنها ایستاده بود و به ستارهها نگاه میکرد. ماه کامل بود، آسمون صاف. تهیونگ اومد پشت سرش و دستش رو حلقه کرد دور کمرش.
"به چی فکر میکنی؟"
ایزابل گفت: "به آینده."
"میترسی؟"
"نه. با تو نه."
تهیونگ لباش رو گذاشت روی شونهایزابل و گفت: "من قول میدم همیشه ازت محافظت کنم. تا آخر عمر."
ایزابل برگشت و نگاهش کرد. گفت: "منم همینطور."
و اون شب، برای اولین بار بعد از ماهها، مثل دو تا آدم عادی، رفتند توی اتاقشون و فقط در آغوش هم خوابیدند. بدون ترس، بدون نقشه، بدون دشمن...
هنوز نمیدونستند که آرامش، همیشه موقتیست...
---
ادامه دارد...
- ۸۰۹
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط