🍊💛سناریو ساسونارو💙🫐

🍊💛سناریو ساسونارو💙🫐
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
✰🂽𝇁𐙚𓆩𓆪१९𝅄 ୭ৎ🖤⃟𓉸ꨩ  ᷒ ‌ ᮫۫ ⃝𐇲 🫐ꪳꪷꪲ͜͜˖۪𓂃݊: ⃝?𓍯 ⃘࣪𝇈

‌. ‌๋𓂃࣪  ִֶָ  ๋𓂃 ࣪ ִֶָ✨👑 بی تقصیر ִֶָ  ࣪𓂃๋  ִֶָ  ࣪𓂃 ‌๋.
☆⋆。𖦹°‧پارت ۱⋆. ୨୧˚⋆
(همون نشانه های توی راز آن سوی آینه رو دارن)
(ویوی💜)
درحال انجام مسائل سیاسی که بهم سپرده شده بود،بودم که با شنیدن صدای در سرم رو چرخوندم و به در نگاه کردم.
💜: بیا داخل
※: بانو خبر رو شنیدین؟؟
💜: کدوم خبر؟
※:.......
💜: چی؟؟ 😠چرا پدر بدون مشورت گرفتن از من همچین کاری کرد؟ 😠 برو به پدرم بگو می خوام به دیدارش برم
※: اه.. چ.. چشم
💜: بدو تو که هنوز اینجایی😠
※: چشم رفتم رفتم
تا خدمتکار رو فرستادم سریع آماده شدم و به سمت اتاق مطالعه پدرم رفتم.
💜: پدرجان میشه بیام داخل؟
☆: بیا داخل
وارد شدم و بعد تعظیم کوتاهی کردم و رفتم کنار پدر نشستم.
☆: چه اتفاقی افتاده؟؟
💜: پدرجان شما که میدونین من از پسر وزیر متنفرم چرا سعی می کنید که من همسر اون بشم؟
☆: این موضوع جای بحث نداره، وزیر فرد بسیار باهوشیه و قطعا پسرش هم همینجوریه. اگه تو با اون ازدواج کنی نه تنها شاه باهوش و زیرکی نصیب این مملکت میشه حتی نوه های من هم به زیرکی خاندان اوچیها میشه
💜: ولی پدر.....
☆: هیناتا دیگه نمی خوام چیزی بشنوم برو توی اتاقت
💜: ای کاش فقط یذره به فکر من بودین و من براتون اهمیت داشتم
بعد از گفتن این جمله سریع از اتاق مطالعه خارج شدم و برای خارج شدن حرص و عصبانیتم در رو محکم کوبیدم و خودم رو هرچه سریع تر به اتاق رسوندم. باید میرفتم و چیزی که آرومم می کرد رو بر می داشتم برای همین رفتم سمت کمد. عکسی که بین لباسام جاساز کرده بودم رو برادشتم و روی سینم گذاشتم.⠀
حس خیلی بهتری بهم دست داد. اون قاب رو رو بلند کردم و فقط بهش خیره شدم. عکس پسری بود که وقتی ۶ سالم بود توی خیابون دیدم. من حتی نمی دونستم که اسمش چیه ولی درنگاه اول عاشقش شدم.
💜: اگه پرنسس یه مملکت نبودم، شایدم بودن با تو راحت تر می شد😢
(ویوی 💙)
من غرق تمرین پیانو بودم که صدای در رو شنیدم و از تمرین دست کشیدم.
💙: بیا داخل
✧: ببخشید مزاحم میشم، ولی پدرتون گفتن این پیغام رو بهتون برسونم. شما قراره با پرنسس ازدواج کنید.
💙: چی؟؟ اه.. خب.. روز عروسی کیه؟
✧: معلوم نیست، من دیگه رفع زحمت می کنم.
💙: خیلی خب برو
بزور تونستم جلوی اشکم رو نگه دارم، هرچی باشه من یه مردم و مردها هم که گریه نمی کنن ولی این موضوع خیلی متفاوت بود. من نمی خواستم با پرنسس ازدواج کنم و مطمعنم که پرنسس هم اصلا راضی نیست ولی هردمون باید باهاش راه بیایم فقط به خاطره خاندانمون. تا خدمتکار رفت من به پیانو زدن ادامه ندادم و به سمت تختم رفتم. قابی که زیر بالشت میزاشتم رو برداشتم. اون قاب تنها خوشحالی من توی این جهان لعنتی بود! قابی از پسری که من رو تغییر داد. قابی که هر دفعه نگاهش می کنم قلبم سریع تو سینم می تپه، اون قاب از پسری بود که وقتی بچه بودم دیدمش و به خاطره اون هر روز مخفیانه به شهر میرم تا ببینمش ولی از ۶ سال پیش تاحالا دیگه اون رو ندیدم. این که حداقل اسمش رو میدونستم خیلی کمکم می کرد توی پیدا کردن اون ولی خب الان دیگه فایده ای نداشت.
💙: ناروتو..... فکر کنم نمی تونیم هیچ وقت باهم باشیم.....
با گفتن این جمله اشکم سرازیر شد. اولین باری بود که آب چشمم رو روی گونم احساس می کردم تا قبل از اون همچین تجربه ای نداشتم. چه توی نوزادی چه توی بچگی من تاحالا یبار هم گریه نکرده بودم. و این احساس، احساس خیلی مزخرفی بود.......
⠀⠀⠀⠀ ‌


شرمنده کم نوشتم چون الان نتم تموم میشه😅
دیدگاه ها (۱۶)

نیازمندم به خانواده کی عضو خانوادم میشه🥲🥲پارت ۲ به زودی نوشت...

🍊💛سناریو ساسونارو💙🫐꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚ ✰🂽𝇁𐙚𓆩𓆪१९...

جا شد✌🏻✌🏻✌🏻✌🏻✌🏻به اتمام رسیدن موارد اخیر گالریم🌚🌚کیف کنید🤌🏻🤌...

ای بابا داشته هام جا نمیشه🌚هرچند بیشتر از ایناست این جدید ها...

* مقدمه *:ضربان قلب بالا،از دست دادن قدرت تکلم فقط جلوی اون،...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝆤࿙๋࿙࿚⊱𖹭⊰࿙࿚๋࿚...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط