یاد دارم در غروبی سرد سرد میگذشت از کوچه ما دوره گرد..داد

یاد دارم در غروبی سرد سرد میگذشت از کوچه ما دوره گرد..داد میزد کهنه قالی میخرم کاسه و ظرف سفالی میخرم گر نداری کوزه خالی میخرم...اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشیدو بقضش شکست گفت خدایا اول ماه است ونان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست..بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقا سفره خالی میخرید....سهراب سپهری
دیدگاه ها (۷)

تیر برقی چوبیم در انتهای روستا بی فروغم کرده سنگ بچه های روس...

حوا" نام تمام زنـانِ سرزمین من استزنانی که هر صبحبه امید ذره...

گدایان بهر روزی طفل خود را کور میخواهندطبیبان بهر نانی خلق ر...

ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻨﮓ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﺟﺎﺩﻩ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦﮐﻪ ﻋﮑﺲ ﺍﻟ...

ياد دارم در غروبى سرد سرد ميگذشت از كوچه ما دوره گردداد ميزد...

یاد دارم در غروبی سرد سرد، میگذشت از کوچه ما دوره گردداد میز...

یاد دارم در غروبی سرد سرد....میگذشت از کوچه ی ما دوره گرد......

در غروبی سردِ سردمیگذشت از کوچهء ما دورگردداد میزد کهنه قالی...

یاد دارم در غروبی سرد سرد میگذشت از کوچه ما دوره گرد داد میز...

یاد دارم در غروبی سرد سرد میگذشت از کوچه ها ، دوره گردداد می...

ياد دارم در غروبي سرد سرد ، ميگذشت از كوچه ما دوره گرد ، داد...

یاد دارم در غروبی ســــرد ســــــرد... میگــذشت از کوچـــــ...

به بهانه ...یاد دارم در غروبی سرد سردمیگذشت از کوچه ما دوره ...

ياد دارم در غروبی سرد سرد !ميگذشت از كوچه ما دوره گرد!داد می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط