درخواستی تهیونگ
درخواستی تهیونگ
موضوع : اسلاید دوم
تهیونگ همیشه فکر میکرد عشق چیزی سادهست؛ اگه دوستت دارم بگم، اگه ناراحتم بگم، اگه دعوامون شد، چند روز سکوت کنیم و بعدش همهچی درست میشه. اما اینبار... اینبار فرق داشت.
چون تهیونگ کسی رو از دست داده بود که واقعاً برای داشتنش باید میجنگید...
ات.
با ات، همهچی یهجور خاصی بود. آشناییشون توی یه روز عادی اتفاق افتاد، ولی رابطهشون عادی نبود. ات کسی بود که تهیونگ رو همونجوری که بود، پذیرفت. با همه بالا و پایینهاش، با بداخلاقیها و لحظههای سکوتش. ات یاد گرفته بود چطور با دلبستگیهای تهیونگ کنار بیاد، حتی وقتایی که تهیونگ خودش نمیفهمید چرا انقدر زود از کوره درمیره.
اما آدمها صبر بینهایت ندارن...
اون شب، بحث سر یه چیز خیلی ساده شروع شد. یه قرار که تهیونگ فراموش کرده بود. ات ناراحت شده بود، نه چون فقط یادش رفته بود، بلکه چون این بار چندم بود. تهیونگ، به جای گوش دادن، شروع کرد به دفاع از خودش. صداش بلند شد. نگاهش سرد شد.
ــ اگه نمیتونی درک کنی که من خستهم، پس چرا با منی اصلاً؟
ات مکث کرد. قلبش شکست، ولی سعی کرد محکم باشه.
ــ تهیونگ... من فقط خواستم بدونم برات مهمم یا نه. همین.
اما تهیونگ، توی اون لحظه، اسیر غرورش شد. و جملهای گفت که مثل چاقو توی قلب ات فرو رفت.
ــ شاید بهتره تمومش کنیم...
سکوت. بعدش صدای بسته شدن در.
و ات... رفت.
تهیونگ اولش حس راحتی کرد. مثل آدمی که از یه مسئولیت فرار کرده. اما وقتی شب شد و سکوت خونه روی شونههاش سنگینی کرد، تازه فهمید چی رو از دست داده.
یه هفته گذشت.
بعد دو هفته. تهیونگ خواست غرورش رو نگه داره. گفت: "اگه برگرده، خودش برمیگرده."
اما برنگشت.
ماهها گذشت.
تهیونگ هر جا میرفت، دنبال اثری از ات میگشت. کافهای که همیشه با هم میرفتن. نیمکت پارکی که با هم روش نشسته بودن. صدای ضبطشدهی ات که هنوز توی ویسهای قدیمی مونده بود.
ات نبود.
و نبودنش، تهیونگ رو از درون میسوزوند.
---
بالاخره تصمیم گرفت که همهچی رو بگه. بره، صادق باشه. حتی اگه دیر شده باشه.
یه روز بارونی، ایستاد جلوی خونهی ات. بوی خاک خیس خورده، تهیونگ رو برد به خاطرهها. دلش میلرزید. زنگ رو زد.
ات در رو باز کرد. همون نگاه، ولی دیگه اون برق توی چشمها نبود.
ــ سلام، ات...
ــ من... من اشتباه کردم. اون شب. اصلاً نباید اون حرفو میزدم. نباید ولمیکردم.
(نفس عمیق کشید و ادامه داد)
ــ هر شب بهت فکر کردم. دلم برای همهچی تنگ شده. برای حرف زدنامون، برای خندههات. فقط یه شانس میخوام. میتونیم از نو شروع کنیم؟
ات نگاهش کرد. چشماش کمی خیس شد، اما نه از شوق... از اندوه. از زخمی که هنوز بسته نشده بود.
ادامه در کامنت...
موضوع : اسلاید دوم
تهیونگ همیشه فکر میکرد عشق چیزی سادهست؛ اگه دوستت دارم بگم، اگه ناراحتم بگم، اگه دعوامون شد، چند روز سکوت کنیم و بعدش همهچی درست میشه. اما اینبار... اینبار فرق داشت.
چون تهیونگ کسی رو از دست داده بود که واقعاً برای داشتنش باید میجنگید...
ات.
با ات، همهچی یهجور خاصی بود. آشناییشون توی یه روز عادی اتفاق افتاد، ولی رابطهشون عادی نبود. ات کسی بود که تهیونگ رو همونجوری که بود، پذیرفت. با همه بالا و پایینهاش، با بداخلاقیها و لحظههای سکوتش. ات یاد گرفته بود چطور با دلبستگیهای تهیونگ کنار بیاد، حتی وقتایی که تهیونگ خودش نمیفهمید چرا انقدر زود از کوره درمیره.
اما آدمها صبر بینهایت ندارن...
اون شب، بحث سر یه چیز خیلی ساده شروع شد. یه قرار که تهیونگ فراموش کرده بود. ات ناراحت شده بود، نه چون فقط یادش رفته بود، بلکه چون این بار چندم بود. تهیونگ، به جای گوش دادن، شروع کرد به دفاع از خودش. صداش بلند شد. نگاهش سرد شد.
ــ اگه نمیتونی درک کنی که من خستهم، پس چرا با منی اصلاً؟
ات مکث کرد. قلبش شکست، ولی سعی کرد محکم باشه.
ــ تهیونگ... من فقط خواستم بدونم برات مهمم یا نه. همین.
اما تهیونگ، توی اون لحظه، اسیر غرورش شد. و جملهای گفت که مثل چاقو توی قلب ات فرو رفت.
ــ شاید بهتره تمومش کنیم...
سکوت. بعدش صدای بسته شدن در.
و ات... رفت.
تهیونگ اولش حس راحتی کرد. مثل آدمی که از یه مسئولیت فرار کرده. اما وقتی شب شد و سکوت خونه روی شونههاش سنگینی کرد، تازه فهمید چی رو از دست داده.
یه هفته گذشت.
بعد دو هفته. تهیونگ خواست غرورش رو نگه داره. گفت: "اگه برگرده، خودش برمیگرده."
اما برنگشت.
ماهها گذشت.
تهیونگ هر جا میرفت، دنبال اثری از ات میگشت. کافهای که همیشه با هم میرفتن. نیمکت پارکی که با هم روش نشسته بودن. صدای ضبطشدهی ات که هنوز توی ویسهای قدیمی مونده بود.
ات نبود.
و نبودنش، تهیونگ رو از درون میسوزوند.
---
بالاخره تصمیم گرفت که همهچی رو بگه. بره، صادق باشه. حتی اگه دیر شده باشه.
یه روز بارونی، ایستاد جلوی خونهی ات. بوی خاک خیس خورده، تهیونگ رو برد به خاطرهها. دلش میلرزید. زنگ رو زد.
ات در رو باز کرد. همون نگاه، ولی دیگه اون برق توی چشمها نبود.
ــ سلام، ات...
ــ من... من اشتباه کردم. اون شب. اصلاً نباید اون حرفو میزدم. نباید ولمیکردم.
(نفس عمیق کشید و ادامه داد)
ــ هر شب بهت فکر کردم. دلم برای همهچی تنگ شده. برای حرف زدنامون، برای خندههات. فقط یه شانس میخوام. میتونیم از نو شروع کنیم؟
ات نگاهش کرد. چشماش کمی خیس شد، اما نه از شوق... از اندوه. از زخمی که هنوز بسته نشده بود.
ادامه در کامنت...
- ۱۲.۱k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط