برادرخوانده‌ی‌من پارت36:

با ورودش به اتاق جونگ‌کوک قدماشو سمت میزش کشید. نگاهشو به اون میز به هم ریخته داد و برگه‌ها رو تک به تک چک کرد. هیچکدوم قراردادی که جونگ‌کوک ازش حرف میزد نبودن. دفتری روی از روی میز برداشت و به خیال اینکه شاید اون برگه بین صفحاتش باشه بازش کرد. با دیدن تصویر اولین صفحه رسما خشکش زد. پرتره‌ای از چهره خودش بود که با ظرافت طراحی شده بود و امضای هنری جونگ‌کوک همراه اسمش پاش بود. این چه معنی‌ای داشت؟ ورق زد؛ طرح چشمای کشیده‌ش.. ورق زد؛ طرح لب‌هاش با اون خال ریزی که گوشه لب پایینش پنهان شده بود. ناباور دفتر رو روی میز گذاشت و روی صندلی جونگ‌کوک نشست. نگاهش روی تصاویر خشک شده بود. به آرومی یه بار دیگه دفتر رو ورق زد. باز هم تصاویری از خودش و باز هم همراه اون امضا و اسم جونگ‌کوک که با خط خوش نوشته شده بود. چند طراحی دیگه‌ش رو هم نگاه کرد و با به پایان رسیدن اون نقش‌ها، به صفحه‌ای رسید که شامل یه نوشته بود. با خط خوش و آشنای جونگ‌کوک:

《عزیزِ بر باد رفته و از یاد نرفته‌ی من!
امشب آخرین شبی است که هوای نفس‌هایت را نفس می‌کشم
و شبِ بعدی، تو را در این خانه، در این شهر و حتی در این کشور نخواهم داشت‌...
ای که قهوه چشمانت، از شب‌های تاریک تا سپیده صبح‌های روشن، مرا هشیار می‌دارد؛ این‌بار کلمات را جایگزینِ نقاشی چشمانت کرده‌ام.. شاید برای وداع.
تو خواهی رفت و دلِ من، دلی که حتی در میان بودن‌هایت هم تو را نداشت؛ دلتنگ تر از پیش تو را از چشمانم طلب خواهد کرد
و دیدگانم شرمنده دلم خواهند شد که حتی دیدارت هم دیگر نصیبشان نخواهد بود...
تو خواهی رفت و حتی نبودن نفس‌هایت مرا از پای در می‌آورَد
تو خواهی رفت و من نمیدانم دیدار چشمانی که پرستششان می‌کنم را باری دیگر خواهم داشت یا نه..
معشوقِ من!
تو از احساس قلب من مطلع نخواهی شد و من می‌دانم که اطلاع داشتنت از این حس نیز موجب تغییر نیست؛ چرا که تو احساسی متقابل نداری
هیچ‌گاه چیزی به زبان نیاوردم تا حداقل آتش گناهِ عشقِ مردی به نامِ من، به مردی به نامِ تو، تنها خودم را بسوزاند...
تو خواهی رفت و من تا ابد در آتشی که خودم به راهش انداخته‌ام خواهم سوخت..
تنها عزیزِ قلبِ من!
تو خواهی رفت و من حالا در حال بدرقه‌ات با اشک‌هایم هستم...
برایت محقق شدن آرزوهایت را آرزومندم تهیونگِ من!》

قطره‌اشکی که بی‌اجازه روونه‌ی صورتش شده بود، دلنوشته‌ای رو که به دستای عزیزش نوشته شده بود، خیس کرد. گر چه از برآمدگی و فرورفتگی های اون برگه مشخص بود قبلا توسط اشک‌های جونگ‌کوک خیس شده. پس اشتباه نکرده بود. غمی که شب قبل تو چشمای جونگ‌کوک بود، غم بعدِ گریه‌هاش بود و لعنت به وجودش که تا به حال از عشقش چیزی به معشوقش نگفته بود و باعث این درد تو وجودش بود. اما چرا جونگ‌کوک داشت دست به چنین کاری میزد؟ چرا چیزی بهش نگفته بود و داشت با کس دیگه‌ای ازدواج میکرد؟ چرا ازش نخواسته بود بمونه؟ همه چیز میتونست با یه "دوستت دارم" عوض بشه و هردوشون از همدیگه دریغش کرده بودن.. اما حالا تکلیف چی بود؟ قطعا تهیونگ نمیذاشت اوضاع همونطور باقی بمونه. دفتر مقابلش رو بست. اشکاشو پس زد و کشوی میز جونگ‌کوک رو باز کرد. با دیدن برگه قرارداد اونو برداشت و به مقصد شرکت، عمارت رو ترک کرد.

"انتظار دارم حمایتای این پارت بالا باشه، منتظر لایک و ریپستاتونم برای آپلود پارت بعد."
دیدگاه ها (۲)

تو مال منی...p11 (آخر)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط