آخرین قصه‌ی مگوی منی!

آخرین قصه‌ی مگوی منی!
مثل آیینه روبه‌روی منی؛
تو همان قدر آرزوی منی،
که منِ بی‌نوا امید تواَم...
دیدگاه ها (۱)

شمعم گریست زار به بالین که شهریار.....من نیز چون تو همدم سوز...

از کوچهء عشق گذری باید کرداز هرزهء چشم حذری باید کردآنجا که ...

بی داد رفت لاله ی برباد رفته را....یارب خزان چه بود بهار شکف...

هنوز هم که هنوز است من لبالب عشقمتویی که از نفس افتاده‌ای تر...

تو چسب روی زانو های زخمی منی، تو نور توی زندگی تاریک منی، تو...

تو ماه شدی تا دل دیـوانه بسوزانیمن کور شدم تا به تماشای تو ب...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌‌ @orc_w...

آرزویِ بعیدِ من بودی ، تارِ مویِ سفید من بودیآدمی با امید زن...

محبوبه جانم:🫀🫂تو . . همون آخرین کسی هستی که بودنت :جبرانِ تم...

ای در آغوش تو آرام ترین خواب جهانچهره ی ماه تو در چشمه ی مهت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط