غمگینم... همانند جوانی که لحظه ی اعدام... به گریه مادرش م

غمگینم... همانند جوانی که لحظه ی اعدام... به گریه مادرش می خندید... خاطرش آمد بچگی اش گفته بود... خنده ات آرامم میکند پسرم...
دیدگاه ها (۴)

طرفداراش لایک

...

بالش خودم را ترجیح می دهم شانه هایت مانند بالش های مسافر خان...

درست زمانی که سرت جای دیگری گرم است دل من همینجا یخ میزند! ...

چند روز بعد، ات توی آشپزخونه نشسته بود و مشغول خوردن صبحونه ...

𐙚🦋 پارت اول — «همسایه‌ی جدید» 🦋𐙚آت با عجله از خونه بیرون اوم...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۷«انتخاب»ات به پدرش خیره شده بود.— من...

رقیب کوچولوی جیمین... صبح روز بعد...جیمین روی مبل نشسته بود ...

اونیکه که نگفت خودتو تغییر بده بخاطر من!

اونیکه که نگفت خودتو تغییر بده بخاطر من! همه جا پشتت بود حتی...

پرسه در جنگل... بعدازظهر...آفتاب کم‌کم ملایم‌تر شده بود.ات ر...

......//برده ی زیبا//......

صبح...ات طبق عادت همیشگی پایین آمد.اما این بار...کوک سر میز ...

تک پارتی✨قهر الکی... صبح بود.کوک تازه از خواب بیدار شده بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط