[ادامه...]

[ادامه...]

همون شب...

هر سه روی مبل لم داده بودن.

تلویزیون روشن بود.

ولی هیچ‌کس حواسش بهش نبود.

جیمین یه بسته پفک بغلش بود.

کوک کتابی دستش گرفته بود.

تهیونگ هم داشت با لپ‌تاپش یه چیزی چک می‌کرد.

سکوت...

دو دقیقه...

سه دقیقه...

جیمین دیگه طاقت نیاورد.

جیمین: بچه‌ها...

...

کوک: نه.

جیمین: هنوز حرف نزدم.

کوک: هرچی می‌خوای بگی، نه.

جیمین: چه آدم منفی‌ای...

تهیونگ بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت:

تهیونگ: بگو.

جیمین با ذوق نشست.

جیمین: اگه یه روز پولدار بشیم...

کوک: هستیم.

جیمین: آها... یادم رفت.

تهیونگ: برو ادامه بده.

جیمین: اگه یه خونه بزرگ‌تر بگیریم...

کوک: بعد؟

جیمین: یه اتاق مخصوص خوراکی می‌خوام.

کوک کتابشو بست.

کوک: اتاق؟

جیمین: آره.

کوک: کمد نه؟

جیمین: نه.

کوک: انبار؟

جیمین: نه.

کوک: اتاق؟!

جیمین: آره.

تهیونگ خیلی آروم گفت:

تهیونگ: فکر کنم باید اول یه اتاق مخصوص خودت بگیریم.

جیمین: چرا؟

تهیونگ: که خوراکیا ازت در امان باشن.

کوک همون لحظه خندید.

جیمین: شما دوتا خیلی علیه منین.

...

چند دقیقه بعد...

تهیونگ لپ‌تاپشو بست.

تهیونگ: یه خبر دارم.

جیمین همون لحظه صاف نشست.

جیمین: غذا سفارش دادی؟

تهیونگ: نه.

جیمین: پس نمی‌خوام بشنوم.

کوک: اول بذار حرفشو بزنه.

تهیونگ یه نفس کشید.

تهیونگ: احتمالاً دو سه روز دیگه یه کار کوچیک داریم.

جیمین: سخته؟

تهیونگ: نه.

کوک: چند ساعت طول می‌کشه؟

تهیونگ: اگه شما خرابکاری نکنین...

کمتر از یه ساعت.

جیمین با افتخار گفت:

جیمین: من که هیچ‌وقت خرابکاری نمی‌کنم.

کوک و تهیونگ فقط بهش خیره شدن.

...

جیمین: چرا هیچی نمیگین؟

کوک: داریم به گذشته فکر می‌کنیم.

تهیونگ: و هیچ خاطره خوبی پیدا نمی‌کنیم.

جیمین بالش مبل رو برداشت و پرت کرد سمت کوک.

«پوف!»

کوک: هی!

کوک هم بالش دیگه‌ای برداشت.

پرت کرد سمت جیمین.

این یکی مستقیم خورد به صورتش.

جیمین: خیانت!

تهیونگ لبخند زد.

تهیونگ: آروم...

اما قبل از اینکه جمله‌ش تموم بشه...

یه بالش هم خورد توی صورت خودش.

...

سه ثانیه سکوت...

جیمین آروم گفت:

جیمین: من نبودم.

کوک هم سریع گفت:

کوک: منم نبودم.

تهیونگ بالش رو از روی صورتش برداشت.

به هر دوتاشون نگاه کرد.

بعد خیلی آروم گفت:

تهیونگ: باشه...

دو ثانیه بعد...

سه تا بالش توی هوا بودن.

جیمین: بگیرش!

کوک: نههههه!

تهیونگ: این یکی مال جیمینه!

صدای خنده‌ی هر سه نفر کل خونه رو پر کرده بود.

پنج دقیقه بعد...

پفک روی زمین...

بالش‌ها وسط پذیرایی...

پتوها روی مبل...

همه‌جا به هم ریخته بود.

تهیونگ نفس‌نفس‌زنان دور خودش نگاه کرد.

تهیونگ: ...

تهیونگ: کی جمعش می‌کنه؟

جیمین همون لحظه خیلی جدی به کوک اشاره کرد.

جیمین: اون.

کوک با تعجب گفت:

کوک: چرا من؟!

جیمین: چون تو نزدیک‌تری.

کوک: نزدیک‌تر به چی؟

جیمین: به زمین.

کوک: ...

تهیونگ خندید.

تهیونگ: نه...

هر سه با هم جمعش می‌کنیم.

جیمین با قیافه‌ای مظلوم گفت:

جیمین: ولی من خسته شدم...

کوک با خنده جواب داد:

کوک: از چی؟

جیمین: از بالش پرت کردن.

تهیونگ سرش رو تکون داد و زیر لب گفت:

تهیونگ: من واقعاً با دو تا بچه زندگی می‌کنم...

(عزیزان بگامیرم تا بنویسم لطفا حمایت کنین🤣😀)
دیدگاه ها (۱)

[ادامه...]غروب...تهیونگ روی مبل نشسته بود و داشت لپ‌تاپش رو ...

[ادامه...]بعد از ناهار...خونه توی سکوت عجیبی فرو رفته بود.ته...

[ادامه...]چند دقیقه هیچ‌کس حرفی نزد.فقط صدای قاشق‌هایی که به...

[صبح روز بعد...]نور آفتاب از لای پرده‌ها افتاده بود روی صورت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط