پارت ۷ 🖤
پارت ۷ 🖤
همه سوار ماشین شدیم. جونگکوک رانندگی میکرد و تهیونگ کنارش بود. من و جینا عقب نشسته بودیم.
گوشی جونگکوک زنگ خورد.
— «الو؟»
صدای یکی از افرادش از پشت تلفن میاومد: — «رئیس، جیمین رو پیدا کردیم. ولی تنها نیست.»
جونگکوک اخم کرد. — «کی اونجاست؟»
چند ثانیه سکوت شد.
— «افراد گروه رقیب.»
جونگکوک سرعت ماشین رو بیشتر کرد.
من با نگرانی گفتم: — «جونگکوک، سریعتر برو!»
نگاهی به آینه انداخت. — «نگران نباش. نمیذارم اتفاقی براش بیفته.»
وقتی رسیدیم، جیمین پشت یک ماشین پناه گرفته بود. چند نفر اطرافش بودند.
جیمین با دیدن من فریاد زد: — «ات! چرا اینجایی؟!»
دویدم سمتش.
— «اومدم کمکت کنم!»
جیمین با عصبانیت گفت: — «تو نباید اینجا میاومدی!»
همون لحظه جونگکوک جلو اومد و کنار جیمین ایستاد.
جیمین با تعجب نگاهش کرد: — «تو؟»
جونگکوک سرد جواب داد:
— «فعلاً دشمن نیستیم. امشب فقط میخوام خواهرت زنده بمونه.» 🖤
همه سوار ماشین شدیم. جونگکوک رانندگی میکرد و تهیونگ کنارش بود. من و جینا عقب نشسته بودیم.
گوشی جونگکوک زنگ خورد.
— «الو؟»
صدای یکی از افرادش از پشت تلفن میاومد: — «رئیس، جیمین رو پیدا کردیم. ولی تنها نیست.»
جونگکوک اخم کرد. — «کی اونجاست؟»
چند ثانیه سکوت شد.
— «افراد گروه رقیب.»
جونگکوک سرعت ماشین رو بیشتر کرد.
من با نگرانی گفتم: — «جونگکوک، سریعتر برو!»
نگاهی به آینه انداخت. — «نگران نباش. نمیذارم اتفاقی براش بیفته.»
وقتی رسیدیم، جیمین پشت یک ماشین پناه گرفته بود. چند نفر اطرافش بودند.
جیمین با دیدن من فریاد زد: — «ات! چرا اینجایی؟!»
دویدم سمتش.
— «اومدم کمکت کنم!»
جیمین با عصبانیت گفت: — «تو نباید اینجا میاومدی!»
همون لحظه جونگکوک جلو اومد و کنار جیمین ایستاد.
جیمین با تعجب نگاهش کرد: — «تو؟»
جونگکوک سرد جواب داد:
— «فعلاً دشمن نیستیم. امشب فقط میخوام خواهرت زنده بمونه.» 🖤
- ۲۵۶
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط