دلم -دیوانه- بودن با ترا میخواست
دلم -دیوانه- بودن با ترا میخواست
سروش آوازها میخواند، مسحورِ شکوهِ شب
ولی مسکین دلم، انگشت خاموشی نِهان بر لب
شنودن با تو را میخواست
به حسرت آنچنان میگفت از "آن شبهای" رویایی
که پنداری نبیند هیچ از "این شبها"
"خوشا"میگفت، با ناخوشترین احوال، سر در چاه تنهایی:
خوشا، دیگر خوشا، آن نازنین شبها!
که ما در بیشههای سبز گیلان میخرامیدیم
و جادوی طبیعت را در افسونِ شبِ جنگل
به زیباتر جمال و جلوه میدیدیم
سروش آوازها میخواند، مسحورِ شکوهِ شب
ولی مسکین دلم، انگشت خاموشی نِهان بر لب
شنودن با تو را میخواست
به حسرت آنچنان میگفت از "آن شبهای" رویایی
که پنداری نبیند هیچ از "این شبها"
"خوشا"میگفت، با ناخوشترین احوال، سر در چاه تنهایی:
خوشا، دیگر خوشا، آن نازنین شبها!
که ما در بیشههای سبز گیلان میخرامیدیم
و جادوی طبیعت را در افسونِ شبِ جنگل
به زیباتر جمال و جلوه میدیدیم
- ۳۰۶
- ۰۵ مرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط