هر شب در خلوت شبانام منشینم ب مرور روز ک گذشت

هر شب در خلوت شبانہ‌ام مےنشینم بہ مرور روزے کہ گذشت...
گاهے خوشحال مےشوم از آدم‌هاے کہ بودند در آنروز و اتفاقات زیباے کہ افتاد...
گاهے غمگین مےشوم از جاے خالے کسانے کہ نبودند آنروز یا اتفاقات بدے کہ دوست ندارم باورکنم پیش آمدند...
اما
چند شبےاست کہ وقتے بہ مرور مےنشینم سینہ‌ام مےسوزد...
چشمانم تر مےشوند...
بغض راه نفسم را مےبندد...
اینها آثار روزهایست کہ از کسانے کہ فکرش را نمےکردے زخم بخورے...
دیگر شب‌هایم را دوست ندارم
دیدگاه ها (۲)

با خودت قهر نکن! یک روزی، یک جایی میفهمی خودت تنها کسی بودی ...

خــــــــدا چقـــــــدر ڪم طاقت شده ایم...چ...

مـن عـالـیـ نـیـســتـمـامــاهـمـیـشـه خـودمـمـهمان دختر همیش...

‍ یکشب بیا به کوچه ی قلبم سری بزن !یا بی خبر به کلبه ی ما هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط