🖤 قفس سیاه

🖤 قفس سیاه

پارت سی‌وششم | راز مادر

تاریکی همه‌جا رو گرفت.

لانا دست آرین رو محکم گرفت.

— آرین، کنارم بمون!

صدای درگیری از اطراف می‌اومد.

چند ثانیه بعد چراغ‌ها روشن شدند.

اما...

پدر جونگکوک ناپدید شده بود.

جونگکوک با عصبانیت اطراف رو نگاه کرد.

— لعنتی!

آرین آرام گفت:

— اون می‌خواست ما رو به اینجا بکشونه.

لانا پرسید:

— برای چی؟

آرین جواب داد:

— برای اینکه مادر جونگکوک رو پیدا کنه.

جونگکوک با تعجب گفت:

— مادرم؟

آرین سر تکون داد.

— اون هنوز زنده‌ست.

جونگکوک خشکش زد.

— کجاست؟

آرین به سمت یک در مخفی اشاره کرد.

— اونجاست.

جونگکوک سریع در رو باز کرد.

داخل اتاق، زنی نشسته بود.

جونگکوک با دیدنش نفسش بند اومد.

— مامان...

زن اشک ریخت.

— جونگکوک...

او مادرش رو در آغوش گرفت.

لانا کنار آرین ایستاده بود.

مادر جونگکوک به لانا نگاه کرد.

— بالاخره پیدات کردم.

لانا با تعجب گفت:

— منو؟

زن سرش رو تکون داد.

— آره.

— چرا؟

زن دست لانا رو گرفت.

— چون سال‌ها پیش، مادرت تو رو به من سپرد.

لانا خشکش زد.

— چی؟

زن با گریه گفت:

— و چیزی که دنیل و پدرت دنبالش هستن...

مکث کرد.

— داخل گردنبند توئه.

لانا دستش رو روی گردنبندش گذاشت.

همان گردنبندی که از کودکی همیشه همراهش بود.

جونگکوک پرسید:

— داخلش چیه؟

مادرش آرام گفت:

— مدرکی که می‌تونه تمام امپراتوری پدرت رو نابود کنه.

لانا گردنبند رو محکم گرفت.

اما ناگهان...

صدای شلیک از بیرون آمد.

و مادر جونگکوک فریاد زد:

— فرار کنید! اون پیدامون کرده!

ادامه دارد... 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وهفتم | گردنبندصدای شلیک‌ها نزدیک‌تر شد.جو...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وپنجم | تلهدرهای انبار قفل شدند.صدای دنیل ...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وچهارم | برادر گمشدهلانا و جونگکوک از کلیس...

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌وهشتم | فرارشیشه‌ها خرد شدند.جونگکوک فور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط