رمانوارثان تاریکی
رمان"وارثان تاریکی"
#تکپارتی
#تهیونگ
#بینظیر
#بی_تی_اس
#سناریو
#سناریو_بی_تی_اس
باران آرام روی آسفالت خیس میبارید. در جنوب شهر، عمارت بزرگ خانواده "ا.ت" زیر سایه درختهای کهنسال پنهان بود. ا.ت کنار پنجره ایستاده بود و به قطرههایی نگاه میکرد که از شیشه سر میخوردند.
او دختر رئیس بزرگترین مافیای شرق شهر بود. شجاع، باهوش، و درست مثل پدرش سرسخت.
در سوی دیگر شهر، تهیونگ ـ پسر رئیس مافیای غرب ـ در سالن تمرین تیراندازی ایستاده بود و با دقت ماشه را میچکاند. نگاهش همیشه جدی بود، گاهی کمی غمگین. دنیا از او مردی سنگدل ساخته بود، اما قلبش به اندازه ظاهرش سرد نبود.
پدرانشان سالها با هم دشمن بودند؛ زمینها، قراردادها، قدرت. دشمنیشان نسلها طول کشیده بود و حالا قرار بود این دو، وارث تاجوتختهای خونین باشند.
اما هیچکس نمیدانست سرنوشت برایشان نقشه دیگری دارد.
اولین برخورد در یک جلسه مخفی که برای آتشبس موقت ترتیب داده بودند، ا.ت همراه نگهبانش وارد شد. لباس مشکی سادهای پوشیده بود و نگاه نافذش همه را به سکوت وامیداشت.
تهیونگ کنار میز ایستاده بود. وقتی چشمش به او افتاد، چند ثانیه نتوانست نگاهش را برگرداند.
ا.ت هم برای اولین بار حس کرد قلبش یک ضربه جا انداخت.
تهیونگ آرام گفت:
«تو دخترِ اون مردی؟»
ا.ت کمی اخم کرد:
«و تو پسری که نصف شهر ازش حساب میبرن؟»
لبخند محوی روی لبهای تهیونگ نشست:
«انگار از معرفی رسمی بینیازیم.»
جلسه با تهدید و تنش گذشت، اما چیزی در هوا بود…
جرقهای که هر دو تلاش میکردند نادیدهاش بگیرند.
چند هفته بعد، وقتی یک درگیری بزرگ میان دو گروه شکل گرفت، اتفاقی رخ داد که مسیر زندگیشان را عوض کرد.
ا.ت در کمین گیر افتاد.
تهیونگ که برای بررسی منطقه آمده بود، صدای تیراندازی شنید و بدون فکر کردن، خودش را وسط درگیری انداخت.
او از پشت ماشین به طرف ا.ت دوید و گفت:
«اگه اینجا بمونی، کشته میشی! با من بیا.»
ا.ت با تعجب و تردید نگاهش کرد:
«چرا باید بهت اعتماد کنم؟»
تهیونگ در حالی که تیرها اطرافشان به زمین میخورد گفت:
«چون اگه میخواستم بکشمِت، همین الان لازم نبود جونمو وسط بذارم.»
ا.ت با کمی مکث دستش را گرفت.
آن لحظه، اولین بار بود که لمس دستهای هم را حس کردند… و انگار زمان برای چند ثانیه ایستاد.
از آن شب به بعد، مخفیانه همدیگر را میدیدند.
در پارکینگهای خلوت.
در پشتبامهای بلند.
در کافیشاپهای ناشناس.
یک شب، تهیونگ کنار او ایستاده بود و شهر را تماشا میکرد. باد موهای ا.ت را تکان میداد.
تهیونگ آرام گفت:
«کاش پیدات نمیکردم… اینطوری همهچیز سادهتر بود.»
ا.ت لبخند تلخی زد:
«ولی دلت نمیخواست؟»
تهیونگ به چشمانش خیره شد:
«نه… چون الان نمیتونم ازت بگذرم.»
ا.ت آهسته گفت:
«ما دشمنیم، تهیونگ. دنیا نمیذاره کنار هم باشیم.»
او دستش را گرفت:
«پس دشمنی دنیا رو تبدیل میکنیم به جنگ خودمون. اما… باهم.»
وقتی پدرانشان فهمیدند، جهنّم به پا شد.
پدر ا.ت فریاد زد:
«اون پسر دشمنه! دختر من کنار اون نمیایسته!»
و پدر تهیونگ گفت:
«رابطهتون دو خاندان رو به خون میکشه. یا ترکِش کن یا خودت رو از من ندون.»
اما هیچکدام عقب نرفتند.
وقتی دیدند جنگ حتمی است، برنامهای ریختند تا بهجای کشاندن دو خانواده به خونریزی، رازهای پشت دشمنی را افشا کنند: اسناد فساد، خیانتهای قدیمی، دروغهایی که پدرانشان سالها تکرار کرده بودند.
در آخرین صحنه رویارویی، وقتی دو خانواده روبهروی هم ایستاده بودند، ا.ت و تهیونگ جلو رفتند.
ا.ت با صدای بلند گفت:
«ما وارثِ نفرت شما نیستیم.»
تهیونگ ادامه داد:
«ما نسل جدیدیم. و قراره همینجا پایان بدیم به چیزی که باید سالها پیش تموم میشد.»
حقیقتهایی که رو کردند، ریشههای دشمنی را خشکاند.
پدرانشان، هرچند سخت، مجبور شدند عقب بکشند.
چند ماه بعد، دو خانواده تحت یک پیمان رسمی متحد شدند.
ا.ت و تهیونگ، حالا در کنار هم، رهبری را برعهده داشتند.
نه برای جنگ…
برای ساختن چیزی که نسلهای قبل خراب کرده بودند.
یک شب، روی همان پشتبام قدیمی، تهیونگ دست ا.ت را گرفت و گفت:
«اگه دوباره به دنیا میاومدی… بازم منو انتخاب میکردی؟»
ا.ت لبخند زد:
«اگه هزار بارم به دنیا بیام… باز هم دست تو رو میگیرم.»
و شهر زیر پایشان آرام بود؛
برای اولین بار در سالها.
تهیونگ آرام و با احتیاط لب های ا.ت رو بوسید و طعم شیرینش در ذهن او مانند خاطره ای به یاد ماندنی پا برجا شد.
#تکپارتی
#تهیونگ
#بینظیر
#بی_تی_اس
#سناریو
#سناریو_بی_تی_اس
باران آرام روی آسفالت خیس میبارید. در جنوب شهر، عمارت بزرگ خانواده "ا.ت" زیر سایه درختهای کهنسال پنهان بود. ا.ت کنار پنجره ایستاده بود و به قطرههایی نگاه میکرد که از شیشه سر میخوردند.
او دختر رئیس بزرگترین مافیای شرق شهر بود. شجاع، باهوش، و درست مثل پدرش سرسخت.
در سوی دیگر شهر، تهیونگ ـ پسر رئیس مافیای غرب ـ در سالن تمرین تیراندازی ایستاده بود و با دقت ماشه را میچکاند. نگاهش همیشه جدی بود، گاهی کمی غمگین. دنیا از او مردی سنگدل ساخته بود، اما قلبش به اندازه ظاهرش سرد نبود.
پدرانشان سالها با هم دشمن بودند؛ زمینها، قراردادها، قدرت. دشمنیشان نسلها طول کشیده بود و حالا قرار بود این دو، وارث تاجوتختهای خونین باشند.
اما هیچکس نمیدانست سرنوشت برایشان نقشه دیگری دارد.
اولین برخورد در یک جلسه مخفی که برای آتشبس موقت ترتیب داده بودند، ا.ت همراه نگهبانش وارد شد. لباس مشکی سادهای پوشیده بود و نگاه نافذش همه را به سکوت وامیداشت.
تهیونگ کنار میز ایستاده بود. وقتی چشمش به او افتاد، چند ثانیه نتوانست نگاهش را برگرداند.
ا.ت هم برای اولین بار حس کرد قلبش یک ضربه جا انداخت.
تهیونگ آرام گفت:
«تو دخترِ اون مردی؟»
ا.ت کمی اخم کرد:
«و تو پسری که نصف شهر ازش حساب میبرن؟»
لبخند محوی روی لبهای تهیونگ نشست:
«انگار از معرفی رسمی بینیازیم.»
جلسه با تهدید و تنش گذشت، اما چیزی در هوا بود…
جرقهای که هر دو تلاش میکردند نادیدهاش بگیرند.
چند هفته بعد، وقتی یک درگیری بزرگ میان دو گروه شکل گرفت، اتفاقی رخ داد که مسیر زندگیشان را عوض کرد.
ا.ت در کمین گیر افتاد.
تهیونگ که برای بررسی منطقه آمده بود، صدای تیراندازی شنید و بدون فکر کردن، خودش را وسط درگیری انداخت.
او از پشت ماشین به طرف ا.ت دوید و گفت:
«اگه اینجا بمونی، کشته میشی! با من بیا.»
ا.ت با تعجب و تردید نگاهش کرد:
«چرا باید بهت اعتماد کنم؟»
تهیونگ در حالی که تیرها اطرافشان به زمین میخورد گفت:
«چون اگه میخواستم بکشمِت، همین الان لازم نبود جونمو وسط بذارم.»
ا.ت با کمی مکث دستش را گرفت.
آن لحظه، اولین بار بود که لمس دستهای هم را حس کردند… و انگار زمان برای چند ثانیه ایستاد.
از آن شب به بعد، مخفیانه همدیگر را میدیدند.
در پارکینگهای خلوت.
در پشتبامهای بلند.
در کافیشاپهای ناشناس.
یک شب، تهیونگ کنار او ایستاده بود و شهر را تماشا میکرد. باد موهای ا.ت را تکان میداد.
تهیونگ آرام گفت:
«کاش پیدات نمیکردم… اینطوری همهچیز سادهتر بود.»
ا.ت لبخند تلخی زد:
«ولی دلت نمیخواست؟»
تهیونگ به چشمانش خیره شد:
«نه… چون الان نمیتونم ازت بگذرم.»
ا.ت آهسته گفت:
«ما دشمنیم، تهیونگ. دنیا نمیذاره کنار هم باشیم.»
او دستش را گرفت:
«پس دشمنی دنیا رو تبدیل میکنیم به جنگ خودمون. اما… باهم.»
وقتی پدرانشان فهمیدند، جهنّم به پا شد.
پدر ا.ت فریاد زد:
«اون پسر دشمنه! دختر من کنار اون نمیایسته!»
و پدر تهیونگ گفت:
«رابطهتون دو خاندان رو به خون میکشه. یا ترکِش کن یا خودت رو از من ندون.»
اما هیچکدام عقب نرفتند.
وقتی دیدند جنگ حتمی است، برنامهای ریختند تا بهجای کشاندن دو خانواده به خونریزی، رازهای پشت دشمنی را افشا کنند: اسناد فساد، خیانتهای قدیمی، دروغهایی که پدرانشان سالها تکرار کرده بودند.
در آخرین صحنه رویارویی، وقتی دو خانواده روبهروی هم ایستاده بودند، ا.ت و تهیونگ جلو رفتند.
ا.ت با صدای بلند گفت:
«ما وارثِ نفرت شما نیستیم.»
تهیونگ ادامه داد:
«ما نسل جدیدیم. و قراره همینجا پایان بدیم به چیزی که باید سالها پیش تموم میشد.»
حقیقتهایی که رو کردند، ریشههای دشمنی را خشکاند.
پدرانشان، هرچند سخت، مجبور شدند عقب بکشند.
چند ماه بعد، دو خانواده تحت یک پیمان رسمی متحد شدند.
ا.ت و تهیونگ، حالا در کنار هم، رهبری را برعهده داشتند.
نه برای جنگ…
برای ساختن چیزی که نسلهای قبل خراب کرده بودند.
یک شب، روی همان پشتبام قدیمی، تهیونگ دست ا.ت را گرفت و گفت:
«اگه دوباره به دنیا میاومدی… بازم منو انتخاب میکردی؟»
ا.ت لبخند زد:
«اگه هزار بارم به دنیا بیام… باز هم دست تو رو میگیرم.»
و شهر زیر پایشان آرام بود؛
برای اولین بار در سالها.
تهیونگ آرام و با احتیاط لب های ا.ت رو بوسید و طعم شیرینش در ذهن او مانند خاطره ای به یاد ماندنی پا برجا شد.
- ۱.۳k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط