در گير تو بودم که نمازم به قضا رفت

در گير تو بودم که نمازم به قضا رفت
درمن غزلي درد کشيدوسر زا رفت

سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتي که تويي عقربه ي قبله نما رفت

در بين غزل نام تو را داد زدم داد
آنگونه که تا آن سر اين کوچه صدا رفت

بيرون زدم از خانه يکي پشت سرم گفت
اين وقت شب اين شاعر ديوانه کجا رفت؟

من بودم وزاهد به دوراهي که رسيديم
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت

با شانه شبي راهي, زلفت شدم اما
من گم شدم وشانه پي, کشف طلا رفت

در محفل شعر آمدم و رفتم و گفتند
ناخوانده چرا آمدوناخوانده چرا رفت؟

مي خواست بکوشد به فراموشي ات اين شعر
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت






محمد_سلمانی
دیدگاه ها (۴)

.در گیر تو بودم که نمازم به قضا رفتدرمن غزلی درد کشیدوسر زا ...

در گیر تو بودم که نمازم به قضا رفتدرمن غزلی درد کشیدوسر زا ر...

در گیر تو بودم که نمازم به قضا رفت

درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفتدر من غزلی درد کشید و سرِ ز...

درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفتدر من غزلی درد کشید و سرِ ز...

در گير تو بودم که نمازم به قضا رفتدرمن غزلي درد کشيد و سر زا...

در گیر تو بودم ...که نمازم به قضا رفت . درمن غزلی درد کشید و...

درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفتدر من غزلی درد کشید و سرِ ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط