(عاشقانهای در هیاهوی قصر) پارت ۸
(عاشقانهای در هیاهوی قصر) پارت ۸
صبح. نور از راهرو میآمد.
ندیمهها جونگکوک را پیدا کردند. پشتش خط خورده بود. لباسش پاره. اما گریه نمیکرد.
بی صدا. مثل یک روح.
او را بردند اتاقش. لباس تمیز پوشاندندش. زخمهایش را بستند.
جونگکوک تمام روز را به دیوار خیره شد.
هیچی نخورد. حرفی نمیزد.
صبح روز بعد، آفتاب نمیخواست بلند شود.
آسمان خاکستری بود. انگار خود قصر هم از آنچه شب گذشته رخ داده بود، خجالت میکشید.
جونگکوک تمام شب را نخوابیده بود.
روی تخت اتاقش دراز کشیده بود، به سقف خیره. پشتش زیر لباس زیر سوختگی میکرد. هر نفس، یادآور هر ضربه بود.
اما چیزی که بیشتر از زخمها میسوخت...
این بود که تهیونگ حتی یک کلمه هم نگفت.
نه قبل از زدن. نه حین زدن. نه بعدش.
نه «دلیلش این بود که...»
نه «متاسفم که مجبورم...»
نه حتی «از این به بعد مواظب باش.»
هیچی.
انگار جونگکوک یک شیء بود. یک جام شراب شکسته که باید دور انداخته میشد.
ساعت پنج صبح، اولین پرتوهای کمرنگ نور از زیر در اتاق پیدا شد.
جونگکوک آرام بلند شد. شانههایش درد میکرد. کمرش سفت شده بود.
کیف کوچکی زیر تخت بود. همیشه آماده. شاید از روز اول میدانست که این روز میرسد.
چند لباس. یک شانه. یک دفترچه کوچک.
و ژوزف.
مرغ سفید روی طاقچه خواب بود. جونگکوک آرام بغلش کرد. ژوزف فقط نگاهش کرد. قدقد نکرد. انگار میدانست که این وقت، صدا معنا ندارد.
از راهروی خدمتکاران رفت پایین. کسی ندیدش. همه یا خواب بودند یا سخت در حال آمادهسازی صبحانه برای اشراف.
از در پشتی آشپرخانه زد بیرون. حیاط خلوت قصر. همان جایی که یک بار ژوزف از آن فرار کرده بود.
نفس سرد صبح توی ریههایش پیچید.
برگشت و یک نگاه به قصر انداخت.
برج شمالی. همان جایی که تهیونگ در آن زندگی میکرد. نور چراغی در پنجره نبود. شاید هنوز خواب بود.
«خداحافظ شاهزاده یخی.»
صدایش در هوای سرد پیچید. لرزید.
نه از سرما.
از اینکه میدانست دیگر برنمیگردد.
صبح. نور از راهرو میآمد.
ندیمهها جونگکوک را پیدا کردند. پشتش خط خورده بود. لباسش پاره. اما گریه نمیکرد.
بی صدا. مثل یک روح.
او را بردند اتاقش. لباس تمیز پوشاندندش. زخمهایش را بستند.
جونگکوک تمام روز را به دیوار خیره شد.
هیچی نخورد. حرفی نمیزد.
صبح روز بعد، آفتاب نمیخواست بلند شود.
آسمان خاکستری بود. انگار خود قصر هم از آنچه شب گذشته رخ داده بود، خجالت میکشید.
جونگکوک تمام شب را نخوابیده بود.
روی تخت اتاقش دراز کشیده بود، به سقف خیره. پشتش زیر لباس زیر سوختگی میکرد. هر نفس، یادآور هر ضربه بود.
اما چیزی که بیشتر از زخمها میسوخت...
این بود که تهیونگ حتی یک کلمه هم نگفت.
نه قبل از زدن. نه حین زدن. نه بعدش.
نه «دلیلش این بود که...»
نه «متاسفم که مجبورم...»
نه حتی «از این به بعد مواظب باش.»
هیچی.
انگار جونگکوک یک شیء بود. یک جام شراب شکسته که باید دور انداخته میشد.
ساعت پنج صبح، اولین پرتوهای کمرنگ نور از زیر در اتاق پیدا شد.
جونگکوک آرام بلند شد. شانههایش درد میکرد. کمرش سفت شده بود.
کیف کوچکی زیر تخت بود. همیشه آماده. شاید از روز اول میدانست که این روز میرسد.
چند لباس. یک شانه. یک دفترچه کوچک.
و ژوزف.
مرغ سفید روی طاقچه خواب بود. جونگکوک آرام بغلش کرد. ژوزف فقط نگاهش کرد. قدقد نکرد. انگار میدانست که این وقت، صدا معنا ندارد.
از راهروی خدمتکاران رفت پایین. کسی ندیدش. همه یا خواب بودند یا سخت در حال آمادهسازی صبحانه برای اشراف.
از در پشتی آشپرخانه زد بیرون. حیاط خلوت قصر. همان جایی که یک بار ژوزف از آن فرار کرده بود.
نفس سرد صبح توی ریههایش پیچید.
برگشت و یک نگاه به قصر انداخت.
برج شمالی. همان جایی که تهیونگ در آن زندگی میکرد. نور چراغی در پنجره نبود. شاید هنوز خواب بود.
«خداحافظ شاهزاده یخی.»
صدایش در هوای سرد پیچید. لرزید.
نه از سرما.
از اینکه میدانست دیگر برنمیگردد.
- ۳۱۵
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط