𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:³³

صدای چرخیدن کلید توی قفل، این بار برام مثل صدای یه زنگ خطر بود. نفسم رو حبس کردم. تهیونگ با چند تا کیسه غذا و یه لبخند خسته که سعی داشت پنهونش کنه، وارد شد. اما همین که چشمش به من افتاد که وسط پذیرایی نشسته بودم و اون جعبه و برگه باز شده روی پام بود، لبخندش ماسید.کیسه‌ها رو همون‌جا روی اپن گذاشت. سکوت سنگینی بینمون برقرار شد؛ از اون سکوت‌هایی که داد می‌زنه «دیگه راه برگشتی نیست».
تهیونگ: (با صدای خیلی آروم) پیدا کردیش…
ا/ت: چرا نگفتی؟ چرا جوری رفتار کردی که انگار ما فقط یه جفت عاشق بودیم که دست تقدیر از هم جدامون کرد؟
بلند شدم و برگه رو به سمتش گرفتم. دستم می‌لرزید، ولی صدام محکم بود.
ا/ت: ما داشتیم نابود می‌شدیم تهیونگ. اون شب… اون تصادف… فقط یه اتفاق نبود. ما داشتیم دعوا می‌کردیم. من داشتم ازت جدا می‌شدم، مگه نه؟
تهیونگ سرش رو انداخت پایین. شونه‌هاش افتاد، انگار تمام باری که سه‌سال روی دوشش بود، یهو سنگین‌تر شد. چند قدم جلو اومد و روی مبل روبروی من نشست. دستاش رو توی هم قفل کرد.
تهیونگ: آره. داشتی می‌رفتی. گفتی دیگه نمی‌تونی سایه باشی. گفتی خسته شدی از اینکه هر بار یه ماشین مشکوک می‌بینیم باید دستم رو رها کنی.
بغض راه گلوم رو بست. تصویر اون شب، لرزش دستاش روی فرمون، و فریادهای خودم توی گوشم پیچید.
ا/ت: تو تمام این سه‌سال فکر می‌کردی مقصری، نه؟ برای همین وقتی دوباره منو دیدی، انقدر می‌ترسیدی. فکر می‌کردی اگه حافظه‌م برگرده، دوباره همون حرفا رو می‌زنم و دوباره می‌رم.
تهیونگ سرش رو بلند کرد. چشماش سرخ شده بود و برق اشک توشون مشخص بود.
تهیونگ: من فقط می‌خواستم یه فرصت دیگه داشته باشم ا/ت. وقتی فهمیدم زنده‌ای، وقتی دیدم هیچی یادت نیست، یه بخش خودخواهِ وجودم خوشحال شد. فکر کردم شاید این بار بتونم جوری دوستت داشته باشم که دیگه نخوای بری. که دیگه مجبور نباشیم دعوا کنیم.
ا/ت: ولی تو داشتی روی یه دروغ، یه زندگی جدید می‌ساختی تهیونگ! این انصاف نبود. من حق داشتم بدونم چرا اون شب اونجا بودم.
تهیونگ بلند شد و اومد سمتم. جلوی پام روی زمین زانو زد و دستام رو گرفت. دستاش یخ بود.
تهیونگ: متاسفم… لعنت به من که انقدر ترسوام. ولی ا/ت، اون شب که تصادف شد، وقتی ماشین چپ کرد و من به زور خودم رو کشیدم بیرون و دیدم تو تکون نمی‌خوری… اون لحظه حس کردم تمام دنیا خاموش شد. من فقط می‌خواستم جبران کنم. تمام این مدت، هر روزش رو با این فکر گذروندم که اگه یه بار دیگه ببینمت، دیگه نمی‌ذارم اشکی از چشمت بیاد.اشک‌های منم جاری شد. هق‌هق کنان گفتم:
دیدگاه ها (۰)

...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط